گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




آیین ِ مین
 

  پرونده ویژه "الفبا" / به بهانه سالمرگ سیدمرتضی آوینی   

آیین ِ مین


سالها پیش از این، مقاله ای که به بهانه سالمرگ مرتضی آوینی نوشته و منتشر کرده بودم را با این جمله به پایان رساندم که ؛ " سید مرتضی زمانی که با تن مجروح بر دستان همراهان خود حمل می شود، فریاد می کشد؛ "یا اباعبدالله،نگذار پای من به تهران برسد". آیا سید مرتضی می دانست که از آن پس در تهران چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ "

آنچه در ادامه می آید اگرچه لزوما پاسخی به این پرسش نیست، اما کوششی ست در راستای تابش نوری بر مسیر ِ ظلمت خیزی که آوینی در آن گام نهاده بود و البته زان پس که هم او واپسین گام را بر"مین" نهاد، گام نهادن در مسیر ِ هرگونه نقد ِ مشی او به مثابه تابش ِ نور ِ مذکور، گام نهادن بر "مین"ی بود که همقطاران او و متولیان امور در حاکمیت، در خاک ِ تقدس ِ مقام "شهدا" نهاده بودند.

باور ندارید؟! به معرکه گیری ِ خلف ِ صالح او یعنی ابراهیم حاتمی کیا در جشنواره فجر ِ اخیر بنگرید که چگونه اینگونه "مین"ها را زیر پای منتقدان ِ فیلمش منفجر کرد به این علت که هدف ِ نقدشان نه تابش نوری بر ضعفها و کاستی های "به وقت شام"،بلکه توهین به شهدای مدافع حرم بوده!

و اگر مرتضی آوینی در هنگام برداشتن ِ واپسین گام، زیرِ پایش با انفجار ِ "مین" خالی شد، این جال خالی را از قضا کسی چون ابراهیم حاتمی کیا سالها بعد اینگونه حس کرد که ؛ " جای ژنرال آوینی در سینما خالی است. او به ما یاد داد که نباید کوتاه بیاییم".

هرچند حاتمی کیا این روزها جای ِ خالی "ژنرال آوینی" را با زیستن در سایه ی "ژنرال سلیمانی" پر کرده و همچنان "کوتاه نمی آید"، اما در راستای فراهم آوردن ِ پاسخی برای واپسین پرسش ام در مقاله ی مذکور، بر آنم تا در ادامه نشان دهم که ؛ آوینی حتی اگر پایش به تهران می رسید نیز یا گام ِ بعدی را در راهی می نهاد که ابراهیم حاتمی کیا نهاد، و یا همان گام را در راهی می نهاد که حواری ِ دیگرش یعنی محسن مخملباف سالها بعد نهاد.

در حالی که این دو گام  و این دو راه ِ در ظاهر به شدت متفاوت، در اصل و اساس مشابه و یگانه هستند و در بهره گیری از میراث ِ مرتضی آوینی، از یکدیگر هیچ کم ندارند.

اما چیست این میراث که هنوز از یک سو کسانی چون حاتمی کیا و افخمی و طالب زاده و ... و از دیگر سو کسانی چون مخملباف و نوری زاد و میرشکاک و ... به یک نسبت میراث خوار ِ حقیقی ِ آوینی بشمار می روند؟

در ادامه می کوشم با بر آفتاب افکندن ِ این میراث نشان دهم که آوینی اگر بازهم پایش به تهران می رسید، گام جز در همان مسیری که نهاده بود، نمی نهاد و آنگونه که اشاره شد سالکان این سبیل را تفاوتی با یکدیگر نیست، چه در اسرائیل "باغبان" بسازند و چه در سوریه "به وقت شام" و چه در امریکا "ما آنجا بودیم".

"مرگ" مهم ترین مولفه ی "نظام ِ پریشان" ِ اندیشه ی آوینی بود، چه در روزگار جوانی که با موی ِ بلند و سبیل ِ "نیچه ای" و سیگار و مصاحبت با دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا و از دیگر سو با نظر و گذر در وادی "عرفان"، کامران آوینی چندین بار به مرز ِ خودکشی رسید و چه در روزگار ِ پس از "انقلاب اسلامی" که اینبار در فضای جنگ ِ عراق و ایران، سیدمرتضی آوینی مرگ را در قالب ِ "شهادت" می ستود.

و مگر نه آنکه کامران در روزگار ِ دانشکده هنرهای زیبا در حلقه ی کسانی چون غزاله علیزاده بود که 3 سال پس از مرگ سیدمرتضی، سر به ریسمانی سپرد آویخته بر درختی در خاک ِ انتحار ...

و مگر نه آنکه سیدمرتضی کسی بود که از هر فرصتی بواسطه ی قدم و قلم بهره می برد در تاختن بر هنرمندی که "زندگی" را بسیار پاس می داشت و برتر از مرگ می انگاشت، حتی تا آنجا که در التزام ِ رکاب ِ "کمونیستی توّاب"، سالن نمایش ِ "مشق شب" را بهم بریزند و "هرچه از دهانشان در می آمد به فیلم و کارگردان" بگویند.

و بازهم مگر نه آنکه ابراهیم حاتمی کیا نیز در روزگاری که "جای خالی ژنرال آوینی" را حس می کرد، بار این مسئولیت ِ تاریخی و وظیفه ی ارزشی و تعهد ِ هنری، را به دوش گرفت و همان عباس کیارستمی را بر صندلی ِ اتهام ِ "ضد جنگ" بودن و برتر نشاندن زندگی از مرگ نشاند و آنگونه که در "مکتب ِ سید مرتضی" آموخته بود، "دهانش را باز کرد و هرچه می توانست به فیلم و کارگردان" گفت.

و البته بازهم مگر نه آنکه اینگونه مخالفتهای از منظر ِ خردورزی ؛ تراژیک، به آنمایه از کمدی ختم شد که سیدمرتضی و حواریونش آنگاه که همان هنرمند فریاد "زندگی و دیگر هیچ" سر می داد و بوی ِ آثار کسانی چون کوروساوا در فضای فرهنگی و هنری ایران به مشام رسید، در مقام ِ تداوم ِ "مبارزه" دست به دامن ِ آثار هیچکاک شدند و ناگهان کسی چون هیچکاک ِ انگلیسی- امریکایی، "همیشه استاد" شد!

و همان "کمونیست ِ توّاب" در ادامه و در روزگار انتشار "سوره" به سردبیری "سید ِ اهل قلم"، نشان داد که در میدان همان "مبارزه"، هرگونه استفاده از روشهای استالینیستی نیز رواست، تا آنجا که هم او در همان نشریه به همان تاکتیکی متوسل شد که بولشویکهای روسی در لجن مال کردن ِ مخالفان خود بکار می بستند، یعنی ؛ فاشیست دانستن آنها.

و بر این اساس بود که مسعود فراستی بعنوان یکی از حواریون ثابت قدم و یکی از محصلان ِ صالح ِ مکتب ِ سیدمرتضی، عباس کیارستمی را در همان "سوره" فاشیست خواند و فیلمهایی چون "مشق شب" و "کلوزآپ" را فاشیستی نامید، و البته در راستای پنهان نمودن ِ دم ِ خروس پس از "فاشیستی" دانستن آثار او، "کمونیستی" را نیز بعنوان یکی دیگر از مولفه های آثار کیارستمی، بر صفحه ی "سوره" رها کرد تا عهد "برادری" با آنها که از زیر ِ تیغ ِ اتهام ِ "کمونیست" بودن، "رهایش" کرده بودند نیز بار دیگر تجدید نماید.

اما برای آنها که مرگ را در روزگار جوانی در وجه "پوچگرایی"، و در روزگار میان سالی در وجه "شهادت" برتر از زندگی می نشاندند، "زندگی" معنا و مفهومی نداشت جز "مبارزه". و البته که آموزگار مکتب ِ ایشان امثال علی شریعتی بودند با این ترشحات ِ فکری ؛ " اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر".

و به یاد آورید در همان دوران ِ شریعتی در فرانسه، نویسنده ای چون آلبر کامو را که اگرچه بیگانه و بری از موضع گیری درباره مسائل و حوادث سیاسی و اجتماعی نبود اما در مقام "هنرمند" می گفت ؛

" هنرمندان ِ راستین، فاتحان ِ سیاسی ِ خوبی نیستند زیرا عاجزند از اینکه مرگ ِ حریف را با سبکسری بپذیرند. آنها در جانب زندگی اند، نه در جانب مرگ. آنها گواه جان هستند، نه گواه قانون. آنها به حکم سرشت و سرنوشت خود، محکوم به فهم همان اند که با آنها دشمن است ... همین است آنچه ما را باز می دارد که حکم مطلق صادر کنیم و در نتیجه رای به عقوبت مطلق بدهیم. در جهان محکومیت به مرگ، که همین جهان است".

عصاره ی "زندگی"ِ آوینی همان جمله ی شریعتی بود با این مشخصات و مختصات که ؛ هم او انقلاب 57 را "انقلابی اسلامی" می دانست که لزوما در محدوده ی تغییر ِ نظام سیاسی در ایران نمی گنجید و به واقع "انقلابی بیرونی" بود که محصول ِ "انقلابی درونی" در بسیاری از مردم بود و پس از استقرار این "نظام انقلابی"، آنها که یا در واقع و یا به باور ِ امثال آوینی بهره ای از این "انقلاب درونی" نبرده بودند را باید با استفاده از "ابزارهایی" دچار این "انقلاب" کرد.

این نوع نگرش به مسئله، در عرصه ی واقعیت و در راستای سلطه و سیطره بر جامعه ایرانی، تنی بود استوار بر دو پا، پایی ؛ در وادی پراتیک و پایی ؛ در عرصه تئوریک.

به این معنا و بر این اساس، کسانی چون آوینی پای ِ تئوریک ِ تنی بشمار می رفتند که پای ِ پراتیک آن کسانی بودند چون اسدالله لاجوردی.

اما در این وادی خلاصه و محدود شدن ِ مجاهدان ِ عرصه ی تئوریک در تئوری هایی که معطوف به عمل نبود نیز ذنب لایغفر محسوب و با برچسبهایی در راستای تخفیف و تسخیف، همچون ؛ "روشنفکران برج عاج نشین" و یا "فیلسوفان ِ انتزاعی"، مواجه می شد.

و بازهم مگر نه اینکه این نیز آموزه ای دیگر از همان علی شریعتی بود که؛ "ابوذر" را برتر از "بوعلی" می دانست و "فیلسوفان را پوفیوزان ِتاریخ" ...

هرچه پیشتر می رویم سیمای ِ سید را باید دقیق تر ترسیم نماییم و بر همین اساس است که آوینی اگرچه "پای تئوریک" آن تن ِ مذکور بشمار می رفت اما این پا در کفشی بود که "روشنفکری" و "روشنفکران" را به این علت لگدکوب می نمود که در ایجاد و تاسیس ِ "انقلاب" نقشی نداشته اند. هم او در همین زمینه می گفت ؛

" کسی نمی تواند انکار کند که این انقلاب اسلامی در رابطه ی بین مردم مسلمان و مرجع روحانیشان، یعنی امام، شکل گرفته است. روشنفکران- با صرف نظر از اختلافاتی که میان ما در تفسیر این لفظ وجود دارد- در این میانه حضوری فعال نداشته اند و البته تلاش های فرهنگی بزرگانی چون شریعتی و جلال و بعضی دیگر در آماده کردن شرایط برای به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی بی تاثیر نبوده است، اما همه ی این تلاش ها و مبارزات در ذیل حضور بی بدیل و بی نظیر مرجعی روحانی که وجود خود را در نسبت با سنت پیامبر و ائمه معصومین معنا می کرد موثر واقع می شود، ‌نه در کنار آن".

بر این اساس بود که سیدمرتضی آوینی پس از آن "انقلاب درونی" مذکور که بواسطه ی انقلاب 57 در او ایجاد شد و کامران آوینی را بدل به سیدمرتضی آوینی کرد، در دوران 8 ساله ی جنگ، بر این باور بود که سنگرهایی که میان "ما" و "دشمن" ساخته شده در واقع به مثابه مرز ِ میان "خودی و غیر خودی" محسوب می شود، اما پس از پایان ِ همان جنگ و برداشته شدن ِ آن سنگرها و برچیده شدن آن مرز، هم او بر این باور بود که در راستای تشخیص "خودی از غیر خودی" و مشخص شدن ِ مرز ِ میان ِ "ما" و "دشمن" باید سنگرهایی دیگر ساخت،چرا که دوران ِ "مبارزه"، با جنگ ِ 8 ساله با عراق پایان نیافته است.

و همانگونه که اشاره شد اینگونه نگرش به جهان و جهانیان ِ پیرامون، نمی توانست چیزی جز عواقب و توابع همان "نظام پریشان اندیشه" ای باشد که "مرگ" ستون خیمه ی آن، "خودی و غیر خودی" مبنای آن و "مبارزه" معنای آن بود.

با پایان جنگ ِ 8 ساله با عراق، آوینی بر این باور بود که در راستای همان تعیین ِ مرز ِ مذکور، باید سنگری ایدئولوژیک بنا نهاد و از همین رهگذر بود که هنوز یکسال از پایان همان جنگ نگذشته بود قلم را از غلاف برون کرد تا آن سنگر را در "سوره" بنا نهد. سنگری که تنها نه جایگاه ِ"دفاع" و در امتداد ِ "دفاع مقدس" بلکه پایگاه "حمله" و در امتداد ِ "فتح"ِ نبردی با "دشمن ِ غیرخودی" بود که پس از پایان جنگ 8 ساله، حضور و ظهور و بروز آن در عرصه ی سیاست و فرهنگ به معنای "تهاجم" بود و در مواجهه با آن ؛ "اگر نمی میراندی، می مُردی"!

سلطه و سیطره ی این نوع نگرش در اواخر دهه 70 بواسطه ی انتشار "سوره" البته دارای صبغه و سابقه ای مهم بود که برای ترسیم مختصات دقیق تری از موضوع بر سبیل اختصار به ذکر چند نکته ی اساسی از آن می پردازیم.

12 روز پس از اشغال سفارت امریکا در تهران و پذیرش استعفای دولت موقت، ابراهیم یزدی که بعنوان نماینده آیت الله خمینی در روزنامه کیهان، در پی انتشار یادداشتهایی چون "پاسداری قانون اساسی" در راستای حمایت از دولت و مشی ِ بازرگان بود، از این سمت برکنار و سیدمحمد خاتمی جانشین وی شد.

برکناری یزدی در شرایطی انجام می شد که خاتمی در آن مقطع زمانی از جانب نخست وزیر وقت یعنی محمدعلی رجایی جهت تشریح و تبیین اهداف انقلاب ایران، راهی اروپا شده بود. اما سیداحمد خمینی در تماسی تلفنی خاتمی را به ایران و دفتر روزنامه کیهانی بازگرداند که روزنامه ای آشوب زده و محل و محفل اعتصابها و انشعابهایی بود که از اواخر دوران پهلوی به دلایل مختلف ادامه داشت.

اما یکسال بعد که خاتمی بعنوان وزیر ارشاد از جانب نخست وزیر ِ وقت یعنی میرحسین موسوی بکار گرفته شد، سیدحسن شاهچراغی گزینه ی مورد تایید خاتمی ست بعنوان سرپرست روزنامه کیهان.

حسن شاهچراغی تا پیش از کشته شدن در سانحه هوایی در سال 1364، کسانی چون مهدی نصیری را وارد ِ مجموعه ی کیهان کرد تا سالها بعد و در دورانی که محمد اصغری جانشین شاهچراغی شده بود، طیف ِ همراه و همگام با مهدی نصیری در عمل ، میدان دار ِ عرصه ی اداره ی کیهان شدند.

مهدی نصیری که از حوزه علمیه قم راهی کیهان شده بود، در سالیان پایانی جنگ فضای کیهان را به سمت و سویی کشانده بود که ادامه ی حضور او در این روزنامه را تنها سیدمحمد خاتمی بعنوان نماینده رهبری در کیهان می توانست با چالش و مانع مواجه کند و بس.

اما سیر وقایع در صحنه ی واقعیت به گونه ای دیگر رقم خورد و با درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی در خرداد 68، موضع گیری مهدی نصیری در مسئله ی "رهبری ِ آیت الله خامنه ای" باعث شد با کشیده شدن ِ دامنه ی اختلافات میان نصیری و مدیریت کیهان به بیت رهبری ، تایید موضع مهدی نصیری از جانب رهبری به مثابه مهر تایید بر حکم برکناری ِ سیدمحمد خاتمی محسوب شود و در عمل نیز چنین شد، اگرچه در ظاهر با استعفای وزیر ارشاد ِ دوران ِ امام.

با استعفای خاتمی و پایان دوران ِ 11 ساله ی حضور او در کیهان، گروهی از روزنامه نگاران ِ کیهان نیز که دیگر در عمل نمی توانستند در روزنامه ای تحت مدیریت امثال مهدی نصیری و حسین شریعتمداری و محمدحسین صفار هرندی فعالیت کنند، راه خروج از این مجموعه و انتشار "کیهان فرهنگی" و پس از آن "کیان" در پیش گرفتند، کسانی چون ؛ شمس الواعظین،رخ صفت،رضا تهرانی،بهروز گرانپایه و ...

این گروه و عده ای دیگر از همقطارانشان که از "نیروهای انقلابی" بشمار می رفتند که تا اواخر دهه 60 هنوز از عرصه سیاسی کشور حذف نشده بودند، در دوران جدیدی که پس از پایان جنگ 8 ساله و درگذشت آیت الله خمینی آغاز شده بود، بر آن بودند تا با افزایش دامنه فعالیت در عرصه سیاست و فرهنگ، از یک سو راهی به میدان داری در عرصه قدرت بیابند و از دیگر سو به بسط دیدگاه ها و نظرات ِ خود در حوزه فرهنگ بپردازند.

آنگونه که اشاره شد این طیف، انقلابیونی نبودند که از بهمن 57 تا خرداد 60 به اتهام "ضد انقلاب" بودن از عرصه ی سیاسی کشور حذف شده باشند و بر همین اساس خود را سهیم در انقلاب و حاضر در دوران جنگ می دانستند تا در این شرایط راه ِ حذف ایشان از جانب ِ جناح مقابل در این عرصه به اتهام ِ "ضد انقلاب" بودن دارای دشواری های خاص خود باشد.

بر همین اساس از این دوران به بعد بود که "دوگانه" ای دیگر در فضای سیاسی جمهوری اسلامی برجسته شد و بر فضای سیاسی کشور سلطه و سیطره یافت که در واقع همان "سنگر" جدیدی بود که پس از دوران جنگ 8 ساله، باید از جانب همان "پای تئوریک نظام" در راستای تعیین مرز ِ بین ِ "خودی و غیرخودی" بر صفحه ی این عرصه ترسیم می شد.

مبنای این "دوگانه" جدید بر این مدار و از این قرار بود که ؛ اعتقاد و التزام به "انقلاب اسلامی" در بهمن 57 شرط ِ کافی  بعنوان ملاک و معیار ِ "انقلابی" بودن نخواهد بود و معتقدان و ملتزمان ِ واقعی به "انقلاب اسلامی" باید اعتقاد و التزام خود را در نظر و عمل، نسبت به "جمهوری اسلامی ِ تاریخی" نیز اعلام و اثبات نمایند.

و نماد و مبنا و معیار ِ "جمهوری اسلامی ِ تاریخی" نیز چیزی نبود جز "ولایت فقیه".

اینگونه بود که اتهام "ضد ولایت فقیه" جایگزین ِ "ضد انقلاب" شد تا مسیر ِ مسدود ِ حذف گروهی از انقلابیون ِ بهمن 57 که حتی در دوران جنگ 8 ساله نیز در خدمت نظام جمهوری اسلامی بودند، گشوده شود.

غربال ِ این حذف و تحذیف، از یک سو با تغییراتی که در قانون اساسی در سال 68 انجام شد در دست ِ "شورای نگهبان" قرار گرفت و از دیگر سو در وجه "تئوریک" این غربال در دستان کسانی چون مرتضی آوینی بود که "دست در چشم جهان کرده" و روشنفکر می جستند.

در این دوران کوچکترین مجال عرض اندام از جانب "روشنفکران" اعم از دینی و عرفی در ایران وجود نداشت و آنگاه و آنجا که پس از پایان جنگ 8 ساله، عده ای بر این باور بودند که فضای "امنیتی" غالب بر جامعه ایران که به بهانه و بواسطه ی دوران جنگ غلبه یافته بود باید پایان بپذیرد و مجال فعالیتهای سیاسی و فرهنگی بیش از گذشته فراهم شود، این باور از چندین جهت با واکنش ِ حاکمیت مواجه شد.

از یک سو همانگونه که اشاره شد با تغییراتی که در روزنامه کیهان بوجود آمد، کیهان بعنوان یک رسانه ی مکتوب ِ فراگیر، با کسانی چون نصیری و شریعتمداری و صفار هرندی کاملا در اختیار طیفی قرار گرفت که کارگزاران ِ تئوری ِ "سنگر جدید" و "مرزهای جدید" بودند.

از دیگر سو فضای فرهنگی ِ کشور در 8 سال دوران جنگ اگرچه فضایی به شدت تحت انحصار و مسدود بشمار می رفت اما آنگونه که اشاره شد انتظار ِ عده ای بر آن بود که پس از دوران جنگ این فضا دچار تغییر و تحول و یا حداقل دچار انبساطی نسبی شود. اما آنگاه و آنجا که در دولت نخست ِ هاشمی رفسنجانی بازهم محمد خاتمی بعنوان وزیر فرهنگ و ارشاد معرفی و بکار گمارده شد، این پرسش مطرح شد که چگونه ممکن است با وزیری که در دوران ِ انسداد ِ فرهنگی متولی امور بوده، بتوان تجربه ی مسیری مفتوح و آزادانه تر را از سر گذراند؟

بحث و توضیح درباره مشی محمد خاتمی در دوران ی وزارتش مجال و مقالی دیگر می طلبد اما فراموش نکنیم که در همان دوران علاوه بر محدودیتها و ممنوعیتهای فراوان در عرصه های مختلف فرهنگ از موسیقی تا تئاتر و سینما و کتاب و مطبوعات و ...، مشی خاتمی در وزارت ارشاد از دو منظر در درون کشور قابل اغماض می نمود، یکی غلبه ی فضای جنگ و دستاویز و بهانه ی "امنیت" در کشور، و دیگری زمامداری و حضور ِ آیت الله خمینی بعنوان رهبر کاریزماتیک جمهوری اسلامی، که سبب می شد تا انتظار و توقع از خاتمی حتی در آن دوران نیز بیش از یک "تدارکاتچی" نباشد.

اما پس از پایان دوران جنگ و درگذشت آیت الله خمینی، در دولت نخست هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی در عمل بر آن بود تا حداقل هایی از انبساط ِ فضای فرهنگی را فراهم و نشانه هایی در گذر از فضای انسداد ِ فرهنگی ِ سابق را در برابر اهالی فرهنگ قرار دهد.

این مشی خاتمی به دو علت با شکست مواجه و منجر به استعفای او از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد.

نخست اینکه ؛ دولت ِ نخست هاشمی رفسنجانی نشان داد که بعنوان "دولت ِ پس از دوران جنگ"، نوسازی و رونق ِ اقتصادی برای او در اولویت قرار دارد و از این منظر و در شرایطی که زیرساختهای لازم جهت حرکت در مسیر "توسعه متوازن" در ایران فراهم نبود (و حتی تجربه ی تاریخی آن نیز وجود نداشت)، توسعه و انبساط ِ فرهنگی در آن دوران از جانب حاکمیت و رئیس جمهور ِ وقت، چیزی جز مانع و باعث انسداد ِ مسیر توسعه اقتصادی محسوب نمی شد.

دیگر اینکه ؛ با طرح موضوع "تهاجم فرهنگی" از جانب رهبر انقلاب و بسط و ترویج و در واقع تحکیم ِ این نظریه که "جنگ تمام نشده و دشمن جنگی دیگر را اینبار در عرصه فرهنگ آغاز کرده"، مجال را برای هرگونه انبساط ِ فضای فرهنگی در عمل از بین برد و آنگاه و آنجا که مقاومتهایی از جانب اهالی فرهنگ در این عرصه به چشم آمد، هم آنان که "دست در چشم جهان کرده" و روشنفکر می جستند، از یک سو تا آنجا که ممکن بود در عرصه تئوریک به سرکوب ِ "روشنفکران" پرداختند و آنجا که این امکان دیگر محل ِ اثر و اعتبار نبود، این وظیفه به حجه الاسلام فلاحیان بعنوان وزیر اطلاعات همان دولت هاشمی رفسنجانی و "آتش به اختیارانی" همچون سعید امامی سپرده شد.

فرجام خاتمی و حرکت در مسیر انبساط ِ فضای فرهنگی آن شد که آنگاه و آنجا که رهبر انقلاب در 23 تیر1371 در جمع بسیجیان ضمن انتقاد از مشی کسانی که مسئله "تهاجم فرهنگی" را جدی نمی گیرند، این تهاجم را دیگر لزوما نه "تهاجم فرهنگی" بلکه "شبیخون فرهنگی" دانست، و در همین دوران کار ِ خاتمی نیز به شورای عالی امنیت ملی ( که دبیر و نماینده رهبر در آن شورا حسن روحانی بود) و جدال در آن شورا با کسانی چون حسین شریعتمداری و احمد جنتی کشیده شد، سکانس پایانی 4 روز پس از همان سخنرانی رهبری با اعلام استعفای محمد خاتمی به نمایش گذاشته شد.

و این سیدمرتضی آوینی بود که در همان دوران و در راستای اهمیت به همان "تهاجم فرهنگی" می نوشت ؛

" رسانه ی ویدئو، ماهواره، كتاب ها، و نشریات فارسی داخلی و خارجی و... عرصه ای بود كه این تهاجم فرهنگی در آن شكل گرفت. بسیار ساده انگارانه است اگر همه ی تلاش های مزورانه ای را كه در این سه چهار ساله ی بعد از اتمام جنگ در داخل و خارج از كشور انجام گرفته است به « تبادل فرهنگی » تعبیر كنیم".

استعفای خاتمی البته که مورد تایید ِ هاشمی رفسنجانی نیز واقع شد، چرا که ؛ هاشمی هرگز نمی خواست هزینه ی دفاع از مشی خاتمی بعنوان یکی از اعضای "مجمع روحانیون مبارز" را در برابر طیف راست ِ رادیکال نظام و " جامعه روحانیت مبارز" بپردازد و در همین راستا به همان نسبت که جانشین خاتمی کسی شد چون علی لاریجانی که از سپاه پاسداران به وزارت فرهنگ رسید، در دولت دوم هاشمی نیز آنچه از وزرای طیف "چپ" در کابینه بودند نیز همچون عبدالله نوری و مصطفی معین،توسط هاشمی برکنار شدند.

اما خاتمی در فاصله ی سالهای 1368 تا 1371 که بعنوان وزیر فرهنگ ِ دولت هاشمی با همان مشی مذکور مشغول فعالیت بود، منتقدی استوار و پابرجا داشت به نام ؛ سیدمرتضی آوینی.

آوینی در این فاصله ی زمانی از یک سو به خاتمی در مقام وزیر ِ فرهنگی که "جاده صاف کن ِ روشنفکران" دانسته می شد حمله می کرد و از دیگر سو معدود نشریاتی که به انتشار آثار ِ کسانی می پرداختند که همسو و همنظر با آوینی و اردوگاه او نبودند، مورد هجوم و حمله ی بی امان "سید اهل قلم" و یارانش بودند.

کار به آنجا کشیده شده بود که حتی آنگاه و آنجا که "کیهان فرهنگی" نظر نویسنده ای را درباره ماجرای "سلمان رشدی" جویا می شد و آن نویسنده می گفت ؛ " سلمان رشدی نویسنده بی استعدادی نیست، ولی با اعتیاد مزمنی که به آرتیست بازیهای بچه گانه و سرقت ادبی – مثلاً از مارکز – دارد، گاهی ارزش کارهایش را تا سطح ابتذال پایین می آورد. به نظر من شهرت جهانی آیات شیطانی بیشتر مربوط به مسائل سیاسی و مذهبی است تا ارزش ادبی آن. قبل از هیاهوی اخیر، اکثر نقدنویسهای معتبر اینجا آیات شیطانی را آش دهن سوزی به حساب نیاوردند. من هر چه کردم نتوانستم داستان را تا آخر بخوانم..." ؛

آوینی تیغ قلم از غلاف برون می کرد و با انتشار مطلبی تحت عنوان "وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند"، نخست طومار نویسنده مذکور را اینگونه درهم می پیچید که ؛ " تشخیص این مطلب که آنچه از دهان نویسنده مزبور بیرون آمده سخن استکبار جهانی است نیاز به هوشیاری بسیاری ندارد، گذشته از آنکه شهرت تقی مدرسی در ضدیت با انقلاب اسلامی بر هر که پوشیده باشد مسلّماً از دست اندرکاران نشریه کیهان فرهنگی پوشیده نیست" ؛

و پس از آن، اینگونه همان تیغ را بر خاتمی می کشید که ؛

" آیا به راستی مسئله بدین سادگی است که شیطان از سوراخ سهل انگاری و تسامح ما به درون مجله ای خزیده است که تحت نظارت نمایندگی ولی فقیه است ..." ؛

و سپس همان تیغ را در سینه ی هدف اصلی خود یعنی "روشنفکران" اینگونه فرو می کرد ؛

" رهبری آن جمعیت غالب ازجامعه ما که نخست در انقلاب و بعد هم در جنگ تحمیلی منشأ اثر و مدافع از جان گذشته اسلام و آرمان های والای حضرت امام بوده اند در کف روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و رسانه های گروهی نیست و تفاوت اساسی جامعه ما با جامعه غرب نیز در همین جاست".

و شگفتا که تمامی این معرکه گیری ها تنها از این جهت و بدین سبب بوده که جعفر مدرس صادقی ضمن اعلام اینکه کتاب ِ سلمان رشدی اصلا کتاب خوبی نیست و شهرت این کتاب هم از منظر اعتبار ادبی نیست، تنها این نکته را بر زبان رانده بود که "سلمان رشدی نویسنده ی بی استعدادی نیست"!

و طنز روزگار را بنگرید آنجا که هرچند سید مرتضی آوینی، جعفر مدرس صادقی را نویسنده ای ضدانقلاب و روشنفکری غیرولایی و غرب زده ی ساکن امریکا و... معرفی می کرد،یکی از فرزندان ِ فکری و معرفتی و عقیدتی او به نامِ بهروز افخمی که رسما و مشخصا در راستای همان مشی آوینی اعلام می کرد ؛ "از روشنفکران ایرانی حالم بهم می خورد"، علاوه بر اینکه در مجلس ششم با پرچم "اصلاح طلبی" وارد عرصه ی قدرت می شد،سالها بعد فیلمی تحت عنوان "گاوخونی" ساخت بر اساس ِ رمان همان نویسنده ی غیرولایی و ضد انقلاب و روشنفکر غرب زده یعنی جعفر مدرس صادقی !

البته شیرین کاری های سید و حواریونش همچون همین بهروز افخمی فراوان تر از اینها بود، و همین بهروز افخمی بود که بعنوان "فیلمساز" در روزگاری که انحصارگرایی و سانسور تا مغز ِ استخوان ِ هنر و فرهنگ در ایران رسوخ کرده بود، این مسئله را "خرافه ای در میان روشنفکران ی مخالف خوان" می دانست و در همان "سوره"ی آوینی، اینگونه به توجیه و مشروعیت بخشی به آن فضا می پرداخت ؛

" خرافه ای در میان روشنفکران مخالف خوان شایع است با این مضمون که حاکمیت بنیادگرایی دینی و انعطاف ناپذیری محدودیتهای شرعی و اخلاقی تحمیل شده بر فعالیت های هنری، سینما را به بحران فعلی گرفتار ساخته...این افسانه مثل بسیاری از موهومات مورد علاقه ی روشنفکران مبنای معقول ندارد و تاریخ هنر بر بی بنیادی آن شهادت می دهد ... به نظر من بحران در سینمای ایران جنبه ای از جنبه های بحران عمومی چیزی است که "سینمای مدرن" نامیده می شد ... خلاصه کنیم ؛ "مدرنیسم" دارد می میرد و از آنجا که تا مغز استخوان سینمای ایران آلوده به میکروب این بیماری است، سینمای موجود نیز همراه با مرگ مدرنیسم خواهد مرد...".

"نظام پریشانِ" اندیشه ی آوینی و همقطاران او از آنجا که مبتنی بر فهم و درک و دریافت ِ مبانی و معانی بسیاری از "مفاهیم" در "جهان جدید" و تعیین نسبت و تناسب این مفاهیم با مولفه های فکری و معرفتی ِ "جهان قدیم" نبود، تنها در قالب ابزاری برای "مبارزه" با اندیشه ها و افکار و آثاری،موضوعیت داشت که منطبق و در راستای اندیشه ها و افکار و آثار ِ مورد تایید ِ ایشان نبود.

تایید و تاکید بر این "مبارزه" از همان نخستین شماره ی "سوره" اینگونه از جانب آوینی مطرح شد ؛ " منظر غایی ما باید هنری باشد با هویتی مستقل،متناسب با عظمت و زیبایی انقلاب اسلامی، همراه و مددکار در این طریق حقی که انقلاب با نفی وابستگی به شرق و غرب می پیماید و همزبان با امتی که طلایه دار این حرکت در تاریخ هستند، و اگر کسی می انگارد که این آمال با هنر و هنرمندی سازگار نیست و "جمع بین هنر و مبارزه" امکان ندارد، بداند که "هنر" به معنای حقیقی آن، جز با مبارزه محقق نمی شود ...".

و در راستای همین نوع "مبارزه" بود که "روشنفکری" نقطه و نکته ی مورد هجوم ِ آوینی می شد، اما همان "نظام پریشان" اندیشه ی او بود که از یک سو کسانی چون آل احمد و شریعتی را روشنفکر می دانست و آنها را می ستود و از دیگر سو می نوشت ؛ " همواره تجربه ی تاریخی در ایران و سراسر جهان نشان داده است كه دنیای غرب در عصر استعمار نو، اقوام دیگر را همواره از طریق روشنفكران آن اقوام و از درون تسخیر كرده است و این سخنی است كه بسیاری از روشنفكران ایرانی و غیر ایرانی همچون شریعتی و جلال آل احمد، فانون و غیره به آن توجه یافته اند".

و اگر شریعتی و آل احمد "روشنفکر" هستند آنهم در "عصر استعمار نو"، و در عین حال "دنیای غرب" ، " اقوام دیگر را همواره از طریق روشنفكران آن اقوام و از درون تسخیر كرده"، چرا باید از یک سو روشنفکری را بدل به فحش کرد و بر او تاخت و از دیگر سو روشنفکرانی چون شریعتی و آل احمد را بر سر و از دیگران برتر نشاند؟!

و دامنه ی همان "نظام پریشان" به آنجا کشیده می شد که همان آوینی در عین حال و در همان مقاله می نوشت ؛ " روشنفكری حقیقتی دارد كه در هیچ كجا جز دنیای غرب تعین نمی یابد".

و اگر حقیقت روشنفکری این است که در هیچ کجا جز غرب تعین نمی یابد، آیا شریعتی و آل احمد غربی بودند و یا ایران نیز غرب محسوب می شد؟ و اگر چنین نیست و روشنفکری "در هیچ کجا جز دنیای غرب تعین نمی یابد"، همان "دنیای غرب" چگونه اقوام دیگر(که غربی نیستند) را "از طریق روشنفکران آن اقوام و از درون تسخیر می کند"؟!

اینگونه پریشان فکری ها بر صفحه های "سوره" نه رقص ِ قلم بلکه در واقع رقص شمشیرهایی بود که آوینی و حواریونش در "مبارزه" بر علیه "روشنفکری" و روشنفکرانی به راه انداخته بودند که لزوما همانند ایشان نمی اندیشیدند و دم خروس عاقبت در اینگونه جدال با "روشنفکران ایرانی" آنجا بیرون می زد که آوینی می نوشت ؛

" روشنفكر به مفهوم "ولایت" اعتقادی ندارد، چرا كه به دموكراسی غربی ایمان آورده است. او مومن به شریعت علمی است و با احكام ساده و متعارف و عوام زده ی علوم تجربی و انسانی می اندیشد و با پشتوانه ی چنین تفكری، دین و دینداری خرافه ای بیش نیست ... اگر در مسئله ی تهاجم فرهنگی هم باز روشنفكران مورد اتهام هستند از همین جاست".

آوینی در میدان همین "مبارزه" حتی همانگونه که اشاره شد کسی چون سیدمحمد خاتمی را نیز از همان رقص شمشیر بی نصیب نمی گذاشت و آنگاه و آنجا که نطفه های "روشنفکری دینی" در جمهوری اسلامی، با بسط آراء و نظرات عبدالکریم سروش بسته می شد، آوینی که زانوی تلمذ در برابر کسانی چون فردید و داوری اردکانی به زمین زده بود، نظرات خاتمی را در امتداد و بر مبنای نظرات سروش می دانست و آنگاه که خاتمی می گفت ؛

" مشکل دیگر ما این است که اسلام قرن ها از صحنه زندگی دور بوده است. ما در امور متعالی مثل عرفان و حکمت در اوج تعالی هستیم ولی در آن مواردی که به نظم اجتماعی و روابط بین انسان ها برمی گردد، دچار خلأ هستیم. این خلأ، خلأ تئوریک است. اسلام اصیل همواره به عنوان مبارز حضور داشته و خواهان تغییر شرایط بوده ولی در زمینه موارد اثباتی کار زیادی انجام نشده است. در این موارد با فقه سرو کار داریم. فقه نظم عملی رفتار فردی و جمعی را مشخص می کند. فقه مصطلح ما در این زمینه ها دچار نقص است. فقه ما باید تحول پیدا کند تا با نیازهای ما متناسب شود" ؛

این "سید اهل قلم" بود که اینگونه به سخنان "سید ِ خندان" واکنش نشان می داد ؛

" آنچه وزیر محترم ارشاد فرموده اند، خلأ مبتلابهِ ما در نظم اجتماعی و روابط بین انسان ها، خلأ تئوریک نیست. اسلام در مقام نظر هیچ نقصی ندارد و نقص – هر چه هست – از آنجاست که تمدن امروز محصول فلسفه ای منقطع از وحی است. از یک سو تمدن غرب محصول تفکری عقلی است که در ذیل فلسفه یونان تحقق یافته است و از سوی دیگر، از لحاظ تاریخی این نخستین بار است که مواجهه ای نظری و عملی میان تفکر دینی ما و تمدن فلسفی غرب روی می دهد و تا این مواجهه اتفاق نمی افتاد، حکمت نظری دین امکان نمی یافت که در صورتی عملی تنزل یابد و پاسخگوی مسائل روز باشد".

و طرفه آنکه نظر سید محمد خاتمی درباره "تحول فقه" به همان اندازه بی اعتبار و غلط بود که نظر ِ منتقد ِ او سید مرتضی آوینی درباره ی نخستین " مواجهه ی نظری و عملی میان تفکر دینی ما و تمدن فلسفی غرب".

و علیرغم این تفاوت ِ دیدگاه ها میان این دو، هم ایشان در یک نکته کاملا هم رای بودند و آن درج مبنای "انقلاب اسلامی" در ایران بر دوران حضور پیامبر اسلام در مدینه بود. که از یک سو آوینی آن را اینگونه بیان می کرد ؛

" این انقلاب از لحاظ ایجابی در امتداد سیر تطور تاریخی دنیای جدید قرار ندارد و اصولاً با رجوع به حكومت مدینه در هزار و چهارصد سال پیش شكل گرفته است".

و از دیگر سو این خاتمی بود که حتی "جامعه مدنی" را اینگونه معادل "مدینه النبی" قرار می داد ؛

" جامعه مدنی غرب، از حیث تاریخی و مبانی نظری، منشعب از دولت شهرهای یونانی و نظام سیاسی رُم است، در حالی که جامعه مدنی مورد نظر ما، از حیث تاریخی و مبانی نظری، ریشه در "مدینه النبی" دارد".

و البته این شباهت است که عمق ِ "نظام پریشان" اندیشه ی هر دو را نشان می دهد، در حالی که آنگونه تفاوت ِ دیدگاه ها چیزی نبودند جز حباب هایی بر سطح بحر "مجادلات سیاسی"، و ارتباط ِ "انقلاب اسلامی" با "حکومت مدینه در 1400 سال پیش" به همان اندازه شاهدی بر گسسته خردی و پریشان گویی و بی بهره بودن از مبانی و معانی و مفاهیم است که ارتباط ِ "جامعه مدنی با مدینه النبی".

اما این هجمه ی آوینی بر "روشنفکران" و پیشاهنگی او در میدان این "مبارزه"، در حالی بود که هم او درباره دوران جوانی اش یعنی دوران ِ "کامران آوینی" گفته بود ؛ " تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری ناآشنا هستم. خیر. من از یک "راه طی شده" با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام. به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحاث بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام، ریش پرفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب "انسان موجود تک‌ساحتی" هربرت مارکوزه را ـ بی آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش ـ طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد".

با بررسی دقیق و عمیق آثار و گفتار و رفتار ِ آوینی در می یابیم که او حتی تا آخرین گامی که در این دنیا برداشت، جز در همان مسیری نبود که خود درباره دوران جوانی اش آنگونه ترسیم می کرد.

آوینی تا آخرین لحظات حیاتش همان کسی بود که "با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی زیسته" بود، درباره آثار و افکار بسیار کسانی سخن می گفت و می نوشت که پرواضح بود که همچون آن کتاب مارکوزه در دوران جوانی، آنها را نخوانده بود، و البته بودند کسانی که چون اینگونه "جلوه گری ها" را می دیدند، در روزگاری که دیگر ریش ِ حزب اللهی و چفیه، جای "ریش پرفسوری و سبیل نیچه ای" را گرفته بود، با خود می گفتند ؛ "عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد".

زیست ِ آوینی از ابتدا تا انتها مبتنی بر "نظام پریشان" اندیشه ای بود با تار و پودی از "ایدئولوژی".

سالها پیش در مقاله ای او را "سید اهل ایدئولوژی" نامیدم و از آن به بعد نیز هرچه بیشتر بر آثار و گفتار و رفتار او نظر و از وادی شناخت او گذر کردم، او را بیش از پیش همان "سید اهل ِ ایدئولوژی" دریافتم.

به کارنامه ی او بنگرید تا دریابید که گسسته خردی و پریشان گویی و بی بهره بودن از مبانی و معانی چگونه در آثار او جولان می دهد. درک،فهم و برداشت او از اکثر ِ آنچه به آنها می پرداخت و یا به آنها می تاخت، فرسنگها زیر صفر قرار می گیرد و قلمفرسایی هایش در این وادی شاهدی ست بر جهل مرکب او.

اما در راستای "هدفی" که او قدم و به "علتی" که او قلم برداشته بود، چه حاجت به فهم و درک و اطلاع از آن مبانی و معانی؟ او "مبارزی انقلابی" بود که گام در مسیر همان نوع "مبارزه ای" در میدان اندیشه نهاده بود، که سالها به همان شکل و تنها با ابزاری متفاوت با لشگر صدام "مبارزه" کرده بود.

اگر در "مبارزه"ی 8 ساله با لشگر صدام هدفش حذف و شکست ِ رقیب به انواع روشها بود، در "مبارزه" با "دگراندیشان" نیز هدف همان بود و بس، اما در اینجا باید از "ایدئولوژی"، سنگری و مرزی می ساخت تا به هرکه و هرچه خارج از آن سنگر و مرز قرار می گرفت به چشم "دشمن" نگریسته و به آنها حمله می شد.

و هم او و حواریونش بر آن بودند تا اگر بواسطه ی حضور در میدان "مبارزه" علیه لشگر صدام، قدر دیدند و بر صدر نشستند، اینک در میدان "مبارزه" علیه "دگراندیشان" نیز باید قدر ببینند و بر صدر بنشینند. و اینگونه بود که مخالفت و نقد آراء و اندیشه های این جماعت از سالها پیش تا کنون از یکسو با اتهام "مخالفت با رزمندگان دوران جنگ و شهدا" مواجهه و سرکوب می شود و از دیگر سو هم ایشان با اینگونه گفتار و رفتار، طرف مقابل را "میلیشیای روشنفکری" می نامند!

آوینی و حواریون او را نمی توان مورد نقد قرار داد چرا که در هاله ای از تقدس قرار گرفته اند و عقاید و باورهایشان همواره مقدس و منزه معرفی شده و می شود، با آوینی و حواریونش نمی توان وارد گفت و گو و دیالوگ شد چرا که هم ایشان خود را قرین و صاحب ِ "حقیقت مطلق" می پنداشته و می پندارند و این یعنی انسداد مسیر ِ گفت و گو، آوینی و حواریونش مرد ِ میدانهای "مبارزه" ی نابرابر هستند، و مواجهه ی علمی و معرفتی و استدلالی با ایشان در شرایطی که مسلح به تقدس گرایی و حمایت ِ همه جانبه ی حکومتی هستند، چیزی نیست جز ؛ با پای خود به مسلخ رفتن، به یاد آورید برنامه ای را که چندی پیش در تلویزیون جمهوری اسلامی تحت عنوان "مناظره" درباره آوینی برگزار و پخش شد، با شرکت 5 حواری و ذوب شده در آوینی ؛ وحید جلیلی،شهریار زرشناس،بهروز افخمی،شهاب اسفندیاری و عبدالله اسفندیاری ... و البته که "مناظره" درباره امثال آوینی نمی تواند جز به این شیوه محلی از اعراب داشته باشد!

سیدمرتضی آوینی با تار و پودی از "ایدئولوژی" حتی اگر پس از نهادن واپسین گام بر روی "مین"،بازهم پایش به تهران می رسید، در ادامه یا گام در مسیر ِ کسانی چون حاتمی کیا و طالب زاده و جلیلی و ... می نهاد و یا در مسیر ِ کسانی چون مخملباف و نوری زاد و میرشکاک و ...

این دو مسیر اگرچه در ظاهر بسیار متفاوت می نمایند اما در جوف ِ ماجرا یگانه هستند و از هم هیچ کم ندارند، هر دو آغشته و آمیخته با میراث ِ سیدمرتضی آوینی هستند ؛ ایدئولوژیک اندیشی .

و اهل ِ ایدئولوژی، آیینشان ؛ مین است و هر لحظه آماده به انفجار در میدان نظر و عمل در مواجهه با نظرات دیگرانی که بر اساس همان سنگر و مرز ِ مذکور در واقع "غیر خودی" هستند، اما آوینی از آنجا که سرنوشتش را "مین ِ جنگی" رقم زد، عمق تراژیک ماجرا باعث شد که شدت انفجار ِ "مین های ایدئولوژیک" او، آنچنان که باید در نظر نیاید.

هرچند انفجار آن "مین جنگی" فرجامی بر سبیل رستگاری(آنگونه که خود می پنداشت) برای آوینی داشت، اما فرجام انفجار آن "مین های ایدئولوژیک" برای جامعه ایران جز تخریب و آسیب نبود،نیست و نخواهد بود.