گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




به نام پسر

  پرونده ویژه الفبا  

به بهانه سالمرگ سیداحمد خمینی
به نام پسر



 
 آن خطاط یک گونه خط نوشتی 

"عده‌ای هستند مکتبی و معتقد، که روی چشممان، عده‌ای هم هستند که مکتب را عنوان کرده‌اند و از آن نان می‌خورند. عده‌ای هم هستند اهل قلم و بیان و به اصطلاح «روشنفکر» که هیچگونه شناختی از جامعه ندارند و فقط مواظبند عقب نیفتند که خطرشان کمتر از دسته دوم نیست. من گفتم و می‌گویم باید به اسلام راستین توجه کرد و این دو خط را که باطل است کنار گذاشت و خط سوم را که راستین است و تنها راه نجات است دنبال کنیم...خط سومی که امام راهبر آن است".

آنچه سید احمد اخمینی در این سخنان تحت عنوان "راه سوم" در نظر داشت، از نوع و لون "راه سوم"هایی که کسانی چون خلیل ملکی و علی شریعتی و آنتونی گیدنز و توماس پکتی و ... در تاریخ معاصر مطرح کرده بودند، نبود.
 

"خط سوم" مورد نظر احمد خمینی از یک سو بواسطه ی مرزبندی های بسیار شدید ایدئولوژیک می توانست بدل به مانیفست او در جهت طراحی و سازماندهی نیروهای سیاسی در دهه 60 قرار گیرد، اما از دیگر سو بواسطه ی نقش و جایگاه او در کانون "قدرت" در نظام سیاسی جمهوری اسلامی می توانست دارای پشتوانه های عملی در راستای حذف تمامی منتقدان و رقبا در حاکمیت نیز باشد.

رصد و بررسی سیر وقایع سیاسی در دهه 60 نشان می دهد که در عرصه واقعیت همان دو گروه دیگر که سید احمدی خمینی آنها را "باطل" می دانست از عرصه سیاسی کشور حذف شدند اما مکانیزم حضور مستمر آن "خط سوم" در قدرت، آنگونه که فرزند بنیانگذار جمهوری اسلامی می پنداشت آسان نمی نمود.

در تمامی نظامات سیاسی ِ ایدئولوژیک محور، تئوریسین های راس نظام اگرچه با ملاک و معیار قرار دادن یک هسته سخت ایدئولوژیک شرایط را – حتی از منظر قانونی- به گونه ای طراحی و سازماندهی می نمایند که بسیاری از رقبا حذف شده یا بصورت کاملا عقیم به حاشیه رانده شوند، اما و هزار اما حتی معتقدان و ملتزمان به همان هسته سخت ایدئولوژیک نیز در گذر زمان و سیر زمانه بواسطه ی "منطق و سرشت قدرت سیاسی" حول همان ایئولوژی بنیادین به رقابت و نزاع بنیادین خواهند پرداخت.

به یاد آورید میانه دهه 70 و انتخاب سیدمحمد خاتمی را بعنوان رئیس جمهور نظام جمهوری اسلامی. در آن هنگامه بود که بسیارانی این مسئله را تنها در همین یک جمله خلاصه می کردند؛ " اینهم از خودشونه و همشون دستشون توی یک کاسه است".

از قضا همان سیدمحمد خاتمی از معتقدان و ملتزمان ِ دقیق و عمیق به "خط سوم" سیداحمد خمینی بود، با اینهمه آگاهان به امور ماجرای حذف او از روزنامه کیهان و وزارت ارشاد را پیش از دوران ریاست جمهوری به همانسان فراموش نکرده اند که ماجراهای پیرامون سودای بازگشت دوباره او به قدرت در اواخر دهه 80 را .

خاتمی از منتهی الیه جناح "چپ" در نظامی سودای ریاست جمهوری در میانه 70 در سر داشت که این جناح خود را "خط امامی" می نامیدند و اگر نبود حمایتهای همان "امام" راه ورود آنها به مجلس سوم آنچنان مسدود می شد که پس از رحلت "امام" در مجلس چهارم و پنجم.

به دیگر بیان؛ معتقدتر و ملتزم تر از سیدمحمد خاتمی به "خط سوم" موردنظر سیداحمد خمینی در عرصه ی عمل کمتر کسی را می توان سراغ گرفت، اما چه شد که امثال خاتمی سالها بعد به آشکارترین شکل ممکن از جانب تئورسینهای راس همان نظام بدل به "خط باطل" شدند؟
آیا ایشان در گذر زمان از "خط امام" و "راه سوم" خارج شده بودند؟

پاسخ ما به این پرسش البته که منفی است و بر این باوریم که هنوز نیز در نظام جمهوری اسلامی ایران کمتر کسی چون سیدمحمد خاتمی می توان یافت که معتقد و ملتزم به "راه سوم" و "خط امام" باشد.

پس اگر چنین است، آیا نظام جمهوری اسلامی ایران در گذر زمان از اعتقاد و التزام به "خط امام" و "راه سوم" از منظر تئوریک و پراتیک فاصله گرفته است؟

پاسخ ما به این پرسش نیز منفی است و هنوز هم اصل و اساس این نظام حول محور هسته ی سخت ایدئولوژیکی قرار دارد که آیت الله خمینی بنیانگذار آن بشمار می رود.

اما از این منظر در راستای نظاره بر آنچه در تاریخ 40 ساله "انقلاب اسلامی" جریان داشته، به وضوح می توان تئورسین "خط سوم" را فردی کاملا بیگانه با "منطق و سرشت قدرت" در عالم سیاست دانست.

سیداحمد خمینی نمی دانست که با ترسیم نظری ِ نوعی از سازماندهی ایدئولوژیک در مناسبات قدرت تحت عنوان "خط سوم"، اگرچه امکان حذف رقبا فراهم خواهد شد اما نظام سیاسی موجود در راستای کسب مشروعیت ِ عمومی و همچنین با توجه به موقعیت تاریخی ِ "انقلاب 57" و پشتوانه های آرمانگرایانه ی آن، نمی تواند بدل به نظامی "تک قطبی" و در عین حال پویا و پابرجا بدل شود.

وجود حداقلهایی از این "رقابت سیاسی" برای استحکام و استمرار این نظام ضروری می نمود و اگرچه در سیر تاریخی آن با وقوع جنگ 8 ساله با عراق، این شرایط ایجاد شد که رقابت مذکور طی حدود یک دهه تحت تاثیر فضایی "امنیتی" در حداقل ممکن سیر کند، اما بازهم در همان دوران پس از حذف گروه هایی چون نهضت آزادی،"جبهه ملی"،مجاهدین خلق، حذف توده، چریکهای فدایی و ... میدان آن "رقابت سیاسی" حتی در پناه "نظریه خط سوم" نمی توانست خالی از دوگانه هایی باشد چون ؛ جامعه روحانیت مبارز / مجمع روحانیون مبارز.

به یاد آورید یکی از معتقدان و ملتزمان راستین ِ "خط امام" و "نیروی سوم" یعنی شیخ صادق خلخالی را که در آستانه مجلس سوم با ردصلاحیت مواجه می شود. روایت هاشمی رفسنجانی از این ماجرا در خاطراتش چنین است که ؛ "احمد آقا گفت‌، آقایان‌ [صادق] خلخالی و [سیدحسین‌] موسوی‌ تبریزی‌ ـ که‌ صلاحیت‌ نمایندگی‌شان را شورای‌ نگهبان‌ رد کرده‌ است‌ ـ گفته‌اند خودمان‌ را آتش‌ می‌زنیم‌؛ لابد شوخی‌ است‌. امام‌ هم‌ گفته‌اند، دخالت‌ نخواهند کرد و فقط تا این‌ حد گفته‌اند که‌ شورای‌ نگهبان‌، جلسه‌ای‌ برای‌ شنیدن‌ دفاع‌ آنها تشکیل‌ دهد؛ چون‌ ادعا کرده‌اند که‌ دفاع‌ ما را نشنیده‌ و اتهام‌ را ابلاغ‌ نکرده‌اند".

اما از دیگر سو روایت شیخ صادق خلخالی از این ماجرا به گونه ای دیگر است و در این روایت نیز نقش سیداحمد خمینی بعنوان نظریه پرداز "خط سوم" به وضوح نمایان است، آنجا که به نقل از "امام" می گوید ؛ "این چه وضعی است که درست کرده‌اند؟ بی‌خود می‌گویند، من صلاحیت شما را اعلام می‌کنم. به آقای احمد گفت الان برو به آقای امامی ‌کاشانی تلفن بکن که صلاحیت آقای خلخالی را خمینی قبول دارد".

شیخ صادق خلخالی با آنمایه از التزام به "خط امام" و "راه سوم"، اگرچه در این دوره از مجلس با "حکم امام" از زیر تیغ "رد صلاحیت" جان سالم بدر می برد اما در ادوار بعدی همان مجلس پس از درگذشت "امام" تیزی آن تیغ را تا مغز استخوان بر پیکر خود حس کرده و تا لحظه ی مرگ پشت درهای مجلس و در انزوا روزگار می گذراند.

این شوخی روزگار نیست که شیخ صادق خلخالی بعنوان "ماشین کشتار انقلاب" عضو همان "حزبی" است که سیدمحمد خاتمی نیز بعنوان منادی "گفت و گوی تمدن ها"، یکی از اعضای آن بشمار می رود. اما چرا ؟

آنچه سیداحمد خمینی تحت عنوان "خط سوم" مورد نظر داشت و در عرصه عمل نیز تمام توان و امکان خود را جهت استقرار آن بکار بست، چیزی جز ایجاد اجتماع ِ متراکمی از "نیروهای سیاسی" در راستای کسب و حفظ "قدرت" نبود، که اگرچه به تعبیری در گذر زمان دارای ماهیتی "الیگارشیک" نیز می شد، اما از منظر تئوریک ؛ حذف بسیاری از "خودی ها" و لطمه و صدمه به مشروعیت ِ عمومی "خط سوم"، فرجام محتوم آن بود.

پرواضح است که اگر از منظر "نیت خوانی" و مسائلی از این دست به دیدگاهی که سیداحمد خمینی منادی آن بود بنگریم، هرگز او درپی درافکندن غایتی آنچنان که اشاره شد برای نظام جمهوری اسلامی نبود، اما بررسی ما فارغ و عاری از آنگونه "نیت خوانی ها"،ناظر به کارکردها و نتیجه ها در عرصه واقعیت ِ سیاسی است.

سید احمد خمینی آنجا و آنگاه که "ملی گراها" و در واقع "نهضت آزادی" را معتقد و ملتزم به "خط سوم" نمی دانست، در دهه 60 به گونه ای به مقابله با آنها پرداخت که با توجه به آنچه این روزها در نظام جمهوری اسلامی می گذرد، بسیار در خور تامل و توجه است.

اگر از اواخر دهه 80 در ایران باردیگر به علل و دلایل فراوان – که مجال طرح آن در این مقال نیست – نظام جمهوری اسلامی چراغ سبزی پررنگ در برابر نوعی "ناسیونالیسم" قرار داد و بار دیگر موضوع "ایران" را بواسطه ی تحولات بین المللی و سیاسی، در قالب یک "ایدئولوژی" به میان آورد، در دهه 60 این امثال سیداحمد خمینی بودند که همین نظرات و دیدگاه ها را به علت مغایرت با "اسلام" کاملا شایسته حذف می دانستند.

برای نمونه در ماجرای وساطت آیت الله پسندیده برای آزادی برخی از نیروهای "ملی گرا" از زندان، این سید احمد خمینی است که در پاسخ به عمویش می نویسد ؛ "مسئله ملي گراها مسئله اي خطرناک است. ملي گرايي در مقابل اسلام گرايي است و اسلام گرايي خط محکم و استوار امام است. ملي گراها بهاي اول برايشان ميهن است و به انقلاب و نظام و اسلام يا اهميتي نمي دهند و يا اهميت بسيار ناچيزي برايشان دارد. اينها اصل و اساس برايشان رياست است. اگر به ميهن هم علاقه دارند، ميهني است که رئيسش آنان باشند. اگر بعضي از آنان به اعمال فردي در چارچوب اسلام پايبند باشند ولي وقتي پاي منافعشان پيش بيايد، از هيچ دروغ و تهمت و ناسزا فروگذار نيستند. آنان بعد از انقلاب لحظه اي در کنار امام نماندند. متلک و فحش و ناسزا به امام از کارهاي رايج اين از خدا بي خبران بود... ملي گراها با برادر، امام، مرجع تقليد و رهبر شما سرناسازگاري داشتند و دارند دل امام راحلمان را خون کرده اند و آدمهاي بي ديني هستند که در قالب دين به اسلام و مسلمين ضربه مي زنند. مقصودم از دين، دين امام است نه دين مخالفان امام که يزيد و معاويه هم داشتند اما دين مقابل دين امام حسين عليه السلام".

حذف کسانی چون مهدی بازرگان به اتهام "بی دینی" و سیر بر "خط باطل"، اگرچه می توانست از یک سو بعنوان اعتقاد و باور واقعی کسی چون سیداحمد خمینی، و از دیگر سو بعنوان تاکتیکی در راستای حذف رقبا از "عرصه قدرت" مورد ارزیابی قرار گیرد، اما در هر دو این شرایط کاملا متفاوت، آنچه در راستای بحث ما مورد نظر است؛ ایجاد اجتماع متراکمی از نیروهای سیاسی تحت عنوان "خط سوم" و یا "انقلابیون ناب" و ... بود که در گذر زمان با حذف دیگر گروه ها و باورها باعث شدند تا اعتقاد و التزام به "انقلاب اسلامی" لزوما به معنی اعتقاد و التزام به "جمهوری اسلامی ِ تاریخی" نباشد.

آن اجتماع متراکم اگرچه در ادامه بر اساس "منطق و سرشت قدرت"، باعث ایجاد دوگانه هایی شود همچون؛ "جناح چپ / جناح راست"، "اصلاح طلب / اصولگرا"، "اصولگرا / جریان انحرافی(احمدی نژادی ها)"، " اعتدالیون / دلواپسان" و ... اما از آنجا که تئوری "خط سوم" همواره در تمامی این ادوار بعنوان مستمسکی در اختیار گروهی از متنفذین قرار داشت، فرجام در عمل چیزی نبود جز ؛ ریزش مداوم برگهای شجره "خط سوم" و "دفع حداکثری و جذب حداقلی" در این وادی، به گونه ای که در راستای حفظ و استحکام و انسجام نظام سیاسی کنونی، تنها مناسبات دموکراتیک کفایت نخواهد داشت.

"نظریه خط سوم" می توانست بعنوان مانیفست یک حزب سیاسی از جانب سیداحمد خمینی مطرح و پی گیری شود، اما در عمل چنین نشد و این نظریه نه تنها بعنوان مرامنانه ی یک حزب سیاسی، بلکه بعنوان یکی از ستونهای سترگ ایدئولوژیک در مناسبات سیاسی کشور بکار گرفته، و باعث شد تا ماهیت بسیاری از نهادهای سیاسی کشور از جمله شورای نگهبان قانون اساسی کاملا دگرگون شود.

در همین رهگذر، حمایتهای قاطع سیداحمد خمینی از کسانی چون اسدالله لاجوردی در تاریخ جمهوری اسلامی از اینجهت دارای اهمیت و در خور تامل بود که کسانی چون لاجوردی نیز حتی پیش از انقلاب57 ، به آشکارترین شکل ممکن درپی حذف رقبای سیاسی خود بواسطه ی تکیه و تاکید بر هسته ی سخت یک ایدئولوژی بودند.

بنیانگذار جمهوری اسلامی درباره ارادت سیداحمد به اسدالله لاجوردی می نویسد ؛ " در امور سیاسی مدتی تهمت‌ها زده شد که احمد طرفدار منافقین است و من در طول مدت انقلاب مخالفت‌هایی از او می‌دیدم که دیگران بر آن شدت و قاطعیت نبودند و در این آخر که قضیه زندان اوین پیش آمد و شکایاتی از آقای لاجوردی می‌شد و مخالفت‌هایی می‌شد، از احمد کسی را ندیدم که بیشتر از آقای لاجوردی طرفداری کند و دفاع نماید و وجود او را برای زندان اوین لازم و برکناری او را تقریبا فاجعه می‌دانست".   

و البته طرفه آنکه پس از مرگ ناگهانی سیداحمد خمینی، عده ای – حتی از نیروهای سیاسی درون کشور- این گمانه زنی ها را مطرح کردند که ؛ "سید احمد خمینی توسط باند سعید امامی به این علت کشته شده است که الترناتیوی برای راس حاکمیت در ایران بشمار می رفته".

به تازگی عمادالدین باقی روایتی از این ماجرا در ضمن برگزاری جلسات دادگاه خود از این قرار ارائه کرده که ؛ پیامی از جانب سیدحسن خمینی مبنی بر عدم پرداختن به مسئله مرگ سیداحمد خمینی در جلسه دادگاه به او ابلاغ شده بوده.

اما ورای مسائل پیرامون این گمانه زنی ِ بدون استناد، بازهم آنچه از منظر بحث ما مورد اهمیت است، ادامه ی نگرشهای مبتنی بر همان ایدئولوژی های آغشته به "خط سوم" حتی پس از مرگ مبدع آن نظریه است، به گونه ای که معتقدان و ملتزمان به همان نظریه، مرگ سیداحمد خمینی را نیز از منظر همان نظریه رصد و بررسی کرده و به این نتیجه می رسند که ؛ "مناقشات و مجادلات در نقطه ی کانونی آن اجتماع متراکم سیاسی است که در راستای کسب و حفظ قدرت منجر به حذف فرزند رهبر انقلاب شده است".

این یکی از تالی فاسدهای آشکار همان نظریه در وادی تحلیل وقایع تاریخی است که امتداد آن را حتی در ماجرای آیت الله منتظری،هاشمی رفسنجانی،مسیرحسین موسوی،سیدمحمد خاتمی،مهدی کروبی و ... مشاهده می کنیم، به گونه ای که چاقو به آشکارترین شکل ممکن هم در وادی نظر و هم در عرصه واقعیت دسته ی خود را می بُرد.

"خط سوم" مورد نظر سیداحمد خمینی در بهترین حالت می توانست عمری همپای عمر رهبر انقلاب داشته باشد و بس. چرا که تنها در دوران حیات ایشان بود که اظهارنظرهایشان می توانست باعث شفافیت و تبیین مسائل و تعیین مصداقها در عرصه ی مجادلات و منازعات سیاسی شود.

اگرچه در همین شرایط نیز بازهم بکارگیری این نظریه در سطح کلان سیاسی در کشور بعنوان مبنای ایدئولوژیک، آنگونه که اشاره شد فرجامی جز حذف منتقدان نداشت، اما با درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی، مرجع تبیین و تعیین "خط سوم" نه لزوما "جانشین امام" و نه لزوما "یادگار امام" بود.

"منطق و سرشت" مناسبات قدرت در عرصه سیاسی مجالی بسیار موسع در راستای تعبیرها و تفسیرها از نظریه "خط سوم" بر مبنای "اندیشه های امام" پس از درگذشت ایشان فراهم آورده بود که در گذر زمان حتی آشکارترین تاکیدات ایشان در وصیتنامه نیز به وضوح به گونه ای دیگر تفسیر و اجرا می شد.

اجتماع متراکمی که از نیروهای سیاسی در قالب "خط سوم" در دهه 60 شکل گرفته بود، در دهه های آتی به علل فراوان نمی توانست سیر بر سبیل سابق داشته باشد و اگر روزگاری حتی حزب توده مدعی حرکت در "خط امام" بود،مناسبات سیاسی پس از درگذشت همان "امام"، ره بدانجا برد که بازجویان و زندانبانان ِ اعضای حزب توده در دهه 60 در دهه های 70 و 80 به اتهام "ریزشها در خط امام" خود به زندانیانی بدل شدند در مواجهه با بازجویان و زندانبانانی که بعنوان "رویشها در خط امام" قدر می دیدند و بر صدر می نشستند.

آنچه از "یادگار امام" در مکتب "اندیشه سیاسی" به یادگار مانده را باید از این منظر مورد توجه قرار داد که ؛ تحدید مرزهای اعتقادی در عرصه سیاسی بواسطه ی استفاده از امکانات غیرمحدود در راس حاکمیت، هرچند در سطح ماجرا باعث ایجاد اجتماع متراکمی از "خودی ها" خواهد شد، اما با توجه به "منطق و سرشت قدرت" در عرصه سیاسی، فرجامی جز بر سر شاخ نشستن و بن بریدن نخواهد داشت.

یکی بر سر شاخ، بُن می‌برید
خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد می‌کند
نه با من که با نفس خود می‌کند



 
  دو یادگار در یک اقلیم   
 
"امروز ما گنجینه اسرار انقلاب را به خاک سپردیم. مهمترین ضایعه ای که اکنون بر انقلاب ما وارد شده دفن تمام اسرار ناگفته نظام است. اسراری که در سینه چون دریا و دل چون کوه پدرم در زیر خاک ها شد".این جملات سیدحسین خمینی در مراسم خاکسپاری پدرش ،رساترین تعبیراتی بود که کسی می توانست درباره جایگاه سیداحمد خمینی بیان کند.

سیداحمد خمینی نه چهره ای سیاسی بود،نه مقام و منصبی حکومتی داشت،نه در میان روحانیون دارای جایگاه علمی قابل توجه ای بود و نه حامل نظرات و اندیشه هایی بر خلاف جریان حاکم در کشور.از این رو بود که او نمی توانست با استفاده از این موقعیت ها به چهره ای تاثیرگذار در تاریخ جمهوری اسلامی بدل شود.

اما او علیرغم نداشتن تمام این موقعیت ها یکی از چهره های تاثیرگذار در تاریخ جمهوری اسلامی بود،چرا که به تعبیر سیدحسن خمینی او ؛ " گنجینه اسرار انقلاب" بود.

پس از درگذشت امام خمینی،لقب "یادگار امام" نصیب او شد که لقبی برازنده او بشمار می رفت.اما اگر سید احمد در دوران حیات امام خمینی وظیفه ی خود بعنوان نزدیکترین فرد به بنیانگذار جمهوری اسلامی را به خوبی انجام داده بود،همواره پس از رحلت امام خمینی این پرسش مطرح بود که ؛ آیا یادگار امام بازهم در راه انجام وظیفه موفق خواهد بود؟

 و هر روز که از زمان رحلت امام خمینی می گذشت بر اهمیت این پرسش افزوده می شد. اما مگر وظیفه ی یادگار امام چه بود؟

یکسال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی سیدمصطفی پسر ارشد امام خمینی که دست راست پدر در تبعید محسوب می شد،دیده از جهان فروبست تا سید روح الله بماند و تنها یک پسر به نام سیداحمد.

دست روزگار سید احمد را در مقطعی به دست راست سیدروح الله بدل کرد که تنها یکسال باقی بود تا درج نام پدرش در صفحه تاریخ بعنوان رهبر ایران.و اینگونه بود که آغاز انقلاب اسلامی خود آغاز انقلابی در زندگی سیداحمد بشمار می رفت. او از یک سو بر اساس سنت مرسوم در بیوت مراجع باید در نقش پسر ارشد مرجع عالم تشیع آیت الله خمینی به ایفای نقش می پرداخت و در دیگر سو،در نقش دست راست رهبر انقلاب اسلامی ایران.

از همین رو پس از انقلاب اسلامی بدون آنکه مقام و منصب خاصی در اختیار داشته باشد،همگان از نقش تاثیرگذار او در کشور آگاهی داشتند.و آنگاه که بنا به اتفاقات و شرایط خاصی در کشور،امام خمینی سیداحمد را به نمایندگی از جانب خود به میدان روانه می کرد،این نقش پررنگ سیداحمد بیشتر به نمایش در می آمد.

از جمله در ماجرای قهر چند روزه  آیت الله طالقانی در اعتراض به دستگیری فرزند و عروسش توسط نیروهای کمیته،که در این میان سیداحمد از جانب پدر به دیدار "پدر" در قم رفت و نظر مساعد وی را جهت بازگشت به تهران تامین نمود. و پس از آن در حادثه ی گروگان گیری در سفارت امریکا که حضور سید احمد در جمع دانشجویان در محل سفارت پیش و بیش از هر اعلام موضعی از جانب امام خمینی،نشان از تایید این عمل از جانب ایشان بود.

در سالیان نخست پس از پیروزی انقلاب اسلامی تنها یک اشاره از سوی امام خمینی کافی بود تا تمامی گروه های سیاسی و اقشار مختلف مردم،در راستای تحقق نظر ایشان پا به میدان عمل بگذارند.به همین علت هرگونه اظهارنظری از سوی سیداحمد نیز از جانب گروه های سیاسی و مردم تحت عنوان "نظر امام" ارزیابی می شد.

برای نمونه در 12 اسفند 1357 امام خمینی طی یک سخنرانی در قم به مطبوعات کشور هشدار جدی دادند که "از ئوطئه و تفرقه افکنی" بپرهیزند.اما فردای همان روز در بسیاری از شهرهای کشور به بهانه اجرای نظر امام خمینی،افرادی به دکه های روزنامه فروشی هجوم بررده و بسیاری از این دکه ها به آتش کشیده شد.

در این شرایط بلافاصله سیداحمد خمینی به میدان آمد و با اعلام اینکه "نظر امام تعرض به مطبوعات نبوده" از ادامه ی بحران جلوگیری نمود. از این دست مسائل در آن دوران به موارد فراوانی می توان اشاره کرد و از آن نقش تاثیرگذار احمد خمینی در کشور را نتیجه گرفت.

با اینحال هیچگاه از سیداحمد خمینی تحت عنوان "سخنگوی امام خمینی" نام برده نشد،اما بسیار دشوار بود پذیرش این مسئله که او بصورت مستقل و بدون هماهنگی با رهبر انقلاب درباره مسائل مختلف کشور به اظهارنظر بپردازد.به تعبیری او سخنگوی غیررسمی امام خمینی بود.

از قضا در اواخر سال 1357 بود که سیداحمد خمینی اعلام کرد ؛ برخلاف آنچه رسانه ها و نشریات خارجی اعلام کرده اند امام خمینی هیچ سخنگویی ندارند.

البته در این فضا اغلب گروه های سیاسی می کوشیدند تا به نوعی در راستای تثبیت و تایید خود،به سیداحمد خمینی نزدیک شوند و سخنی از وی در تایید مواضع خود نقل کنند،چراکه در شرایطی که از امام خمینی بصورت آشکارا سخنی در تایید گروه های سیاسی شنیده نمی شد،این گروه ها می دانستند که باید دست به دامان فرزند امام شوند چراکه در میان افکار عمومی سخن سیداحمد یعنی ؛ سخن امام.

در همین راستا نامه های فراوانی از جانب گروه های سیاسی نیز منتشر می شد که خطاب به سیداحمد خمینی نگاشته شده بود.از جمله نامه سازمان مجاهدین خلق خطاب به سیداحمد که در آن تاکید شده بود؛ "...هرگز روحانیت و امام را تنها نمی گذاریم و تا آخرین قطره خون خود در کنارشان هستیم".

 اما در شهریور 58 سیداحمد خمینی در گفت و گویی با روزنامه بامداد این در را نیز با اعلام این جمله بر روی گروه های سیاسی بست که ؛ "من عضو هیچ حزب و دسته ای نیستم".

آنگونه که اشاره شد هرگونه اظهارنظری از جانب سیداحمد از جانب افکار عمومی و گروه های سیاسی بعنوان نظر امام مورد ارزیابی قرار می گرفت،هرچند بدون نقل قول از جانب رهبر انقلاب و در ظاهر به صورت مستقل از جانب سیداحمد مطرح می شد.از این منظر بود که پس از تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی و مباحثی که درباره رهبری و ولایت فقیه در آن مجلس مطرح شد نیز بسیاری بر این نظر بودند که نامه نگاری های سیداحمد خمینی به آیت الله منتظری در باب این مسائل دربردارنده نظرات امام خمینی می باشد.

نمونه ی این نامه نگاری ها درباره قید "اعلم زمان" بودن ولی فقیه و در ضمن در اختیار داشتن فرماندهی کل قوا توسط او بود.آنگونه که در یکی از این نامه ها سیداحمد از آیت الله منتظری پرسیده بود ؛ " اگر فقیه مرحوم کاشف الغطا و یا مرحوم آیت الله حکیم عراقی بود یا پاکستانی یا کویتی اعلم زمان بود...و در آن صورت بین عراق و ایران جنگی درگرفت طبق قانون تصویب شده آن فقیه فرمانده کل قوا عراقی بود،چه می شود کرد؟".

نظرات سیداحمد درخصوص مسئله "ولایت فقیه" البته فراتر از این نامه نگاری ها بود.در آن دوران تعدد اظهارنظرهای وی در این باب قابل توجه بود.تا آنجا که وی در یک مصاحبه تلویزیونی نیز شرکت و نظرات خود درباره ولایت فقیه را اعلام کرد.در آن سوی ماجرا آیت الله منتظری نیز به پرسش های سیداحمد در این زمینه بصورت علنی پاسخ میگفت.از جمله این پاسخ که ؛ " جو کذایی در کشور ایجاد کرده اند که ما می خواهیم به جای ولایت فقیه،دیکتاتوری درست کنیم.ما اگر فقیه گفتیم معنایش هر عمامه به سری نیست،بلکه باید شجاع،مدیر و عادل باشد.تازه خودش متصدی همه امور نیست.کارشناسان کارها را انجام می دهند".

هرچند سیداحمد خمینی بازهم به این نامه نگاری ها ادامه داد و پاسخ آیت الله منتظری را درباره شرایط ولی فقیه کافی ندانست.با اینهمه سیداحمد پس از حاشیه هایی که درباره نامه نگاری ها و اظهارنظرهای او درباره جایگاه ولی فقیه، در کشور ایجاد شده بود،در اوایل آبان 58 با انتشار نامه ای اعلام کرد که ؛ به آنچه گفته هنوز هم معتقد است اما این نظرات او مربوط به نظرات امام خمینی نمی باشد.

دوران جنگ 8 ساله عراق و ایران بار مسئولیتهای سیداحمد را بیش از پیش کرد.او در بسیاری از جلسات مهم سران ارتش و سپاه بعنوان نماینده امام حضور داشت و از نزدیک در جریان روند تصمیم گیری ها درخصوص جنگ بود.از این منظر نیز سیداحمد گنجینه اسرار تصمیم های بنیادین جنگ بشمار می رفت.

آنگونه که چند سال پس از پایان این جنگ،او در مصاحبه ای از نظر مثبت امام درخصوص اتمام جنگ پس از فتح خرمشهر سخن گفت ؛ "در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند که بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند که ما باید تا کنار شط‌العرب (اروند رود) برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این کار موافق نبودند و می‌گفتند اگر بناست که شما جنگ را ادامه بدهید بدانید که اگر این جنگ با این وضعی که شما دارید ادامه یابد و شما موفق نشوید دیگر این جنگ تمام شدنی نیست و ما با این جنگ را تا نقطه‌ای خاص ادامه بدهیم و الان هم که قضیه فتح خرمشهر پیش آمده بهترین موقع برای پایان جنگ است."

در ماجرای عزل آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری نیز با توجه به نامه ای که سیداحمد تحت عنوان "رنجنامه" خطاب به آیت الله منتظری منتشر کرد،نقش او در این مسئله بسیار پر رنگ و مناقشه برانگیز شد.سید احمد در "رنجنامه" از عدم تمایل امام خمینی به قائم مقامی منتظری و حمایتهای وی از "مهدی هاشمی"پرده برداشته بود.

اما سرانجام امام خمینی در خرداد 68 دیده از جهان فروبست تا جهان سیداحمد نیز بر اثر این واقعه رنگی دیگر بگیرد.او که در دوران حیات امام خمینی دارای هیچ مقام و منصبی نبود و در عین حال "گنجینه اسرار انقلاب" بشمار می رفت،پس از درگذشت امام خمینی نیز برآن بود تا مقام و منصبی در اختیار نگیرد.

هرچند به تمامی چنین نشد و سید احمد به عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام ، شورای عالی امنیت ملی و شورای عالی انقلاب فرهنگی درآمد،اما بازهم سیداحمد از جایگاه و مقامی ورای تمام این مناصب برخوردار بود،جایگاهی که همچون دوران حیات امام خمینی، سیداحمد را به شخصیتی اثرگذار در جمهوری اسلامی بدل کرد بود.جایگاهی و مقامی تحت عنوان "یادگار امام".

مسئولیت های "یادگار امام" و نقش اثرگذار او در کشور از اواخر دهه 60 آغاز شده بود و هرچه زمان می گذشت بر اهمیت این جایگاه افزوده می شد.    

 کوچ ابدی امام اندکی پس از پایان جنگ آغاز شده بود و دوران پساجنگ 8ساله در ایران با تغییراتی که در ساختار حکومتی کشور ایجاد شده بود،مقطعی بسیار حساسی را رقم زده بود.با حضور امام خمینی نظرات و اندیشه هایی که ادعای پیروی از "خط امام" را داشتند به راحتی قابل محک خوردن بودند.اما پس از درگذشت ایشان،با توجه به مجادلاتی که در عرصه سیاسی کشور دوگانه ی چپ و راست را بیش از پیش به میدان رقابت کشانده بود،این دو گروه و خرده جریانات سیاسی دیگر را به عرصه ای کشانده بود که هریک در مقاطعی دیگری را به "انحراف از خط امام" متهم می کردند.

نمونه ی اینگونه مجادلات در مجلس سوم میان "جامعه روحانیت مبارز" و "مجمع روحانیون مبارز" شکل گرفت و  تا دو دهه پس از آن نیز در اشکال مختلف تکرار و بازتولید شد.

در این میان "یادگار امام" بود که می توانست در غیاب وی، معیار و شاخص مناسبی در زمینه ی "در خط امام" بودن ترسیم نماید. اما در صحنه ی واقعیت نقش سید احمد خمینی در عرصه مناسبات حکومتی و عرصه سیاسی کشور از پس از خرداد 68 تا اسفند 73 روز به روز کمتر و کمتر شد.

طیف رادیکال جناح راست حتی در این دوران با اشاراتی غیرمستقیم سیداحمد را متهم به درغلتیدن بیش از حد به سوی جناح چپ می کردند.آنها حتی "خط سومی" که سیداحمد خمینی پس از مجادلات اوایل دهه 60 میان هواداران بنی صدر و حزب جمهوری اسلامی در پی ساماندهی آن بود را "خط التقاط" خواندند.

به این ترتیب و با توجه به شرایط سیاسی اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 که رقابت میان جناح راست و چپ جهت دراختیار گرفتن زمام قدرت در میدان سیاست روز به روز شدت می گرفت،سیداحمد خمینی دیگر چندان به کارکرد "خط سوم" امیدی نداشت و از سویی با توجه به عدم وجود پشتوانه تئوریک مناسب جناح چپ در راستای تدوین مانیفست "خط امام" و از دیگر سو  پشتوانه حکومتی مناسب جناح راست در راستای معرفی خود  بعنوان رهروان اصلی و راستین "خط امام"،سید احمد خمینی صلاح در آن دید تا مقام و منصب "یادگار امام" را به قیمت عدم ورود به مجادلات سیاسی و اعلام مواضع شفاف در این میدان،حفظ نماید.

اما اینکه حفظ این جایگاه با توجه پرداخت چنین هزینه ای از جانب سیداحمد خمینی، «آیا به معنی عدم انجام مسئولیت و رسالت او بعنوان "یادگار امام" بود؟» ،پرسشی است که باید اینگونه بدان پاسخ گفت؛ سید احمد پس از درگذشت امام خمینی و آغاز دوران رهبری آیت الله خامنه ای،یکی از کسانی بود که به خوبی ماهیت جایگاه رهبری و ولایت فقیه در کشور را دریافته بود.

از همین رو کم رنگ تر شدن نقش سیداحمد در مناسبات حکومتی پس از رحلت امام خمینی و اجتناب سیداحمد از ورود تمام قد به عرصه سیاست،از منظر درک جایگاه خود بعنوان "یادگار امام" و جایگاه آیت الله خامنه ای بعنوان "ولی فقیه و رهبر انقلاب اسلامی" بود.

سید احمد تفاوت میان "جانشین امام" و "یادگار امام" بودن را به خوبی دریافته بود.در این رهگذر وی با وجود "جانشین امام"، دیگر این مسئولیت را متوجه خود نمی دانست که به جلوس بر مسند تعیین ملاک و شاخص ِ در "خط امام" بودن افراد و گروه ها و مسائلی از این دست بپردازد.

سیداحمد مسئولیت اصلی خود را حفظ و پایداری رقیب خود در کسب جایگاه "یادگاری" امام می دانست. و این رقیب چیزی جز انقلاب اسلامی نبود که هیچکس در مهم ترین "یادگار امام" بودن آن تردیدی نداشت.

و گنجینه ی اسرار این "یادگار"،هیچکس جز آن "یادگار" نبود. یادگاری که 5 سال پس از امام به او پیوست تا از امام خمینی تنها یک یادگار ِ پـُر اسرار برجای بماند.