گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




خـورشـیـد تـار


 پرونده ویژه الفبا  به بهانه سالمرگ محمدرضا لطفی 

خـورشـیـد تـار

 


محمدرضا لطفی 5 سال پیش از این در چنین روزی رفت. اینبار برای همیشه  رفت،نه مانند سه دهه قبل که ناگزیر به پوشیدن رخت غربت شد اما بار دیگر به این دیار بازگشت. همان روزی که از این دیار می رفت و ماموران فرودگاه اجازه خروج سازهای او از ایران را ندادند، اما به او گفتند ؛ "به سلامت".

اینبار محمدرضا برای همیشه رفته است از دیاری که همگان در آن تنها برای وداع و بدرقه حاضر به یراق هستند اما "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت".

و محمدرضا لطفی سلامی دوباره بود به موسیقی سنتی ایران. آنگونه از موسیقی که بی گمان بدون وجود امثال او امروز جز بنایی پوسیده و ویران نبود.

لطفی سلامی دوباره بود به نسل جوان ایران در عرصه موسیقی. دستی بود که از سر توانایی و زیبایی به سمت و سوی این نسل دراز شده بود،آنهم در زمانه ای که درازدستی کوته آستینانی که خود را متولی فرهنگ و هنر می دانستند تنها تیشه به ریشه موسیقی سنتی ایران زده بود و بس.

امروز محمدرضا لطفی برای همیشه از این دیار رفته است و زیر تابوت او دیدیم کسانی را که در سالیان گذشته نقدهای او را "بازی سیاسی" خواندند و دوران او را به سرآمده دانستند. کسانی که وقتی او برای انتقال تجربیات گرانبهای خود به نسل جوان به وطن مالوف بازگشت و از صبح تا شام در مکتب خانه به تدریس موسیقی پرداخت، بازگشت او را به این دلیل دانستند که او "احمدی نژادی است"!

و کسی در این میان نمی دید که در همان دوران چندین و چند کنسرت او در این دیار لغو شد و تصاویر او را عوامل همان دولت از سطح خیابانها به این علت برداشتند که ؛ "ریش و مو و سبیلش نامتعارف است".


لطفی رفته است و تنها داغ این حسرت بر سینه ی موسیقی سنتی ایران باقی مانده که ؛ برای کوچ جاودانه او بسیار زود بود. لطفی رفته است و دیگر شب پره گان عرصه موسیقی می توانند بال در بال یکدیگر بگشایند،چراکه با مرگ لطفی، ماه درخشنده ای پنهان شد که تا بود نمی گذاشت دغلبازی های این جماعت پنهان بماند.

لطفی همچون بسیاری دیگر از جوانان هنرمند ایرانی در دهه 40  خورشیدی هنر را در ایران ِ آمیخته با سیاست و حتی در ظل آن شناختند و دنبال کردند. اما کسانی چون او که در عرصه موسیقی "سنتی" ایران به فعالیت می پرداختند، در فضای سراسر شیفتگی به "هنر مدرن" در آن روزگار به نوعی در عسرت قرار داشتند، به گونه ای که این عده در این عرصه حتی اگر خط مشی و باورهای سیاسی مشخصی نیز داشتند، برای ارائه این باورها در قالب یک اثر هنری با مشکلات و موانع فراوان مواجه بودند.

"
موسیقی سنتی" ایران در آن دوران بعنوان یکی از پایگاه های هنر سنتی شناخته می شد که به باور هنرمندان شیفته ی مدرنیته و روشنفکران ایرانی دهه 40 و 50،نمی توانست پاسخگوی نیازهای بشر معاصر باشد و با این رویکرد بود که "هنر سنتی" دیگر محلی از اعراب نداشت و اعتبار ِهنر در مدرن شدن بود و بس.

وجه مدرن موسیقی نیز در آن دوران (از نظر شیفتگان هنر مدرن و روشنفکران هنری در ایران) چیزی نبود جز "موسیقی پاپ" که کپی برداری بومی گرایانه ای بود از "موسیقی عامیانه"(Popular Music)غربی.

این گونه از موسیقی به نوعی بعنوان الترناتیو "موسیقی سنتی" ایران در آن دوران محسوب و بر روی آن سرمایه گذاری می شد.

در این شرایط چندان جای شگفتی نبود که هنرمندان عرصه ی موسیقی سنتی بعنوان هنرمندان بیگانه با شرایط روز، دل در گرو دوران کهن نهاده، واپس گرا و حتی مرتجع نامیده شوند. این نوع موسیقی در آن دوران علاوه بر این حمله ها از جانب شیفتگان هنر مدرن و روشنفکران،به دلیل فقدان نوآوری ها و عدم پویایی لازم در خود و توسط هنرمندان این عرصه نیز راهی جز در عسرت قرار گرفتن پیش رو نداشت.

اما در همین شرایط جوانانی در عرصه موسیقی سنتی به ارائه آثاری متفاوت و قابل توجه پرداختند که این آثار تا حدودی  روحی دوباره بود در پیکر بی جان موسیقی سنتی.

اگر در شعر فارسی "اندیشه ی مدرن" و به روز بودن با نیما و شاگردانش به ظهور و بروز رسید اما در همان عرصه کسانی چون هوشنگ ابتهاج و حسین منزوی در حالی که جامه ی سنت برتن داشتند،غزل (بعنوان قالبی سنتی) را به روح زمانه پیوند می زدند. و در موسیقی سنتی ایران نیز امثال محمدرضا لطفی برآن بودند تا چنین کنند و پلی باشند میان این نوع از موسیقی و روح زمانه.

لطفی از قضا دارای مواضع سیاسی در مخالفت با حاکمیت وقت بود و این مسئله نیز ناچار در کار او می بایست نمود پیدا می کرد. و از طرفی به این دلیل که "روح زمانه" در آن روزگار به شدت تحت تاثیر مسائل سیاسی قرار داشت هرگونه به روز بودن در آن دوران ناچار می بایست نسبت و تناسبی با مسائل سیاسی برقرار می کرد.

چه جای توضیح که ؛ در آن دوران نه تنها هنر بلکه دین و نهادهای تولید علم نیز در ایران بیش از هرزمان رنگ و بوی مسائل سیاسی به خود گرفته بودند تا از این طریق دور و بیگانه با "روح زمانه" نباشند.

محمدرضا لطفی در دهه 50 با پیوستن به رادیو و همکاری با کسانی چون هوشنگ ابتهاج،محمدرضا شجریان،حسین علیزاده،پرویز مشکاتیان و ... ، آثاری بسیار قابل توجه ارائه کرد. در رادیو در آن دوران دو گروه به نامهای عارف و شیدا فعالیت چشمگیری در عرصه موسیقی سنتی داشتند.

گروه عارف به سرپرستی محمدرضا لطفی اداره می شد اما لطفی با گروه شیدا به سرپرستی علیزاده و مشکاتیان نیز همکاری داشت. این دو گروه پس از وقایع 17شهریور 1357  و در اعتراض به وقایع میدان ژاله، با اعلام استعفا، به همکاری خود با رادیو پایان دادند.

این نوع واکنش سیاسی در آن دوران از کسانی چون لطفی و هوشنگ ابتهاج به دلیل مواضع و مرام سیاسی آنها چندان دور از ذهن نبود.اما لطفی در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی تصنیف "شب نورد" را با صدای شجریان تهیه و منتشر کرد تا نشان دهد که توجه و حساسیت او به مسائل سیاسی و اجتماعی تا چه اندازه است.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز با تلفیق دو گروه عارف و شیدا گروهی به نام "چاووش" بنیان نهاده شد که در آنجا نیز محمدرضا لطفی در تناسب با دوران پرشور و حرارت سیاسی اوایل انقلاب نخستین آلبوم این گروه را بازهم با صدای شجریان و غزلی از هوشنگ ابتهاج با این ابیات منتشر کرد؛

نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید


اجرای این گروه در میدان آزادی با حضور و استقبال گسترده ی مردم در آغازین ایام سرنگونی رژیم پهلوی نیز هنوز بعنوان یکی از سیاسی ترین اجراهای موسیقی سنتی در کشور و در پیوند با قیام های مردمی بشمار می رود.

یکسال بعد نیز "چاووش" به سرپرستی لطفی آلبوم دیگری به نام "سپیده" منتشر کرد که بی گمان تاکنون نیز هیچ آلبوم دیگری در عرصه موسیقی سنتی ایران در حد و اندازه ی این آلبوم یادآور مسائل سیاسی و مبارزات مردمی در این عرصه نبوده است.

در این آلبوم نیز لطفی از صدای شجریان و اشعاری از هوشنگ ابتهاج بهره گرفته بود تا این بانگ را در "سرای امید" طنین افکن نماید:

ایران ای سرای امید / بر بامت سپیده دمید ...

پس از "سپیده" نیز  لطفی و یاران او در "چاووش" همین روند و ارتباط با جامعه را در آثاری که تولید و ارائه می کردند پیش گرفتند اما حاشیه های پیرامون موسیقی سنتی در آغازین سالهای دهه 60  سبب شد تا رشته ی "چاووش" از یک سو و پیوند موسیقی سنتی با روح زمانه از دیگر سو گسسته شود و حاصل این گسستها به کوچ لطفی از "سرای امید" در میانه دهه 60  بیانجامد.

در هنگام کوچ لطفی از وطن،ناصر فرهنگ فر نوازنده فقید موسیقی سنتی و از همراهان لطفی در عارف و شیدا و چاووش، بیتی سروده بود که علت جلای وطن لطفی را اینگونه به ظرافت و زیبایی بیان می کرد؛

کم لطفی ِ لطفی نه از آن بود که در رفت
او حوصله ی اهل هنر بود که سر رفت

 


لطفی پس از 7 سال اقامت در امریکا باردیگر به وطن بازگشت و موسسه "آوای شیدا" را بنیان نهاد اما بی مهری هایی که به عدم امکان فعالیت این موسسه منجر شد، باردیگر لطفی را راهی دیار غربت نمود.اما او باردیگر در سال 1385  به ایران بازگشت.

این بازگشت اما با حاشیه ها و گمانه زنی هایی فراوانی همراه بود.بسیاری دلیل این بازگشت لطفی را به آغاز دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد گره می زدند و از آنجا که رابطه ای میان لطفی و مهدی کلهر مشاور رسانه ای احمدی نژاد برقرار بود،این گمانه زنی ها در سطح رسانه ها تقویت می شد.

همچنین بسیاری به پیشینه محمدرضا لطفی اشاره می کردند و متذکر می شدند که او از سالها پیش همواره نسبت به مسائل سیاسی دارای موضع بوده و این مسئله را نیز بعنوان شاهدی بر ارتباط بازگشت لطفی به کشور همزمان با ریاست جمهوری احمدی نژاد عنوان می کردند.

و اینگونه بود که محمدرضا لطفی پس از دو دهه،آنگاه که قصد داشت باردیگر در سطح اول موسیقی سنتی ایران خودنمایی کند و همچنین تجربیات خود را به نسل جوان موسیقی ایرانی منتقل کند،باردیگر ناخواسته به حواشی مجادلات سیاسی پیوند خورد.

اما او که خود در ابتدای فعالیت هنری خود به سمت و سوی سیاست گام برداشته بود،درحالی در دهه 80 در معرض امواج خروشان دریای مسائل سیاسی قرار گرفت که مشخص شد او در 60  سالگی بیش از مسائل سیاسی، قصد دارد به نفس موسیقی و مسائل پیرامون آن بپردازد.

در سوی دیگر ماجرا لطفی پس از بازگشت دوباره به ایران بارها مصاحبه هایی جنجالی انجام داد و به اظهارنظرهایی حاشیه ساز پرداخت. از صحبتهایی درباره خانه موسیقی و انجمن های صنفی در این عرصه گرفته تا انتقادهایی علیه شجریان و دیگر همراهان سالهای گذشته خود و کمانچه نوازی کیهان کلهر و ...

مجموع این اظهارنظرها از سوی لطفی در سالیان اخیر با واکنش هایی فراوانی نیز از جانب اهالی موسیقی همراه بود و به دلیل همین اظهارنظرها بود که تعدادی از نزدیکترین همراهان لطفی در دوران عارف و شیدا و چاووش، به نوعی از او روی برگرداندند. در این میان عده ای از آن همراهان سابق نیز به انتقاد از گفته های او و عده ای دیگر به انتقاد از عملکردش در حوزه موسیقی پرداختند.

برای نمونه هوشنگ ابتهاج که روزگاری "در مدح لطفی" سروده بود؛

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم

بي تو آری غزل "سايه" ندارد "لطفی"
باز راهی بزن اي دوست که آهی بزنم


سالها بعد "خطاب به او" سرود؛

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
تو نور دیده مایی به هر نگاه مرو

هنر به دست تو زد بوسه،قدر خود بشناس
به دست بوسی ِ این بندگان ِ جاه مرو


و هم او بازهم سالها بعد "درباره لطفی"،سرود؛

گفتم مرو! رفتی و بد بیراه رفتی
بس تند می رانی،نگه کن تا نیفتی

اشک روان "سایه" پیک مهربانی ست
"از دیده افتادی" و ولی از دل نرفتی 


 بی گمان این "از دیده افتادن" در چشم کسی چون سایه که برآن بود تا "پیش ساز لطفی از سحر سخن دم نزند"،دلیلی جز بازگشت دوباره لطفی به کشور در سال 85 و مصاحبه ها و اظهارنظرهای انتقادی او نسبت به برخی از بزرگان موسیقی سنتی کشور و همراهان پیشین نداشت.

یکی دیگر از همراهان پیشین او یعنی مرحوم پرویز مشکاتیان نیز پس از نخستین اجرای عمومی لطفی پس از بازگشت به کشور درباره سطح کار لطفی گفته بود؛ " لطفي در اجراي اخير خود در ايران نسبت به دهه  50 پيشرفتي نکرده بود، بلکه عقب گرد هم داشت... شما مي توانيد از عاطفه زمان سواستفاده کنيد اما با حافظه زمان چکار مي شود کرد؟ در شب کنسرت برخي بلند شدند و رفتند و اين براي يک هنرمند آنهم در سطح لطفي فاجعه است»

و البته این همان پرویز مشکاتیان بود که اجراهای او در سالهای دهه80  و سالیان منتهی به مرگش به باور اکثر قریب به اتفاق اهالی موسیقی و کارشناسان این عرصه نه تنها عقبگرد،بلکه "فاجعه" بود و هم او به هیچ وجه اینگونه "انتقادات" را نپذیرفت.

به هر حال لطفی در این سالها با تاسیس مکتب خانه میرزا عبدالله و سرپرستی گروه های سه گانه شیدا به آموزش جوانان عرصه موسیقی سنتی پرداخت و نه تنها در حضورلطفی بلکه سالها پس از مرگ او بسیاری از درخشانترین چهره های جوان موسیقی سنتی ایران محصولات همان مکتب خانه و همان استاد هستند که برآنند تا "حماسه لطفی" را تکرار نمایند.

این تکرار به معنی تکرار ِ آنچه در موسیقی سنتی ایران تاکنون ساخته شده نیست،این تکرار عبارت است از تکرار ِ تجربه ی نوآورانه و پویایی ِ حیات بخشی که امثال لطفی دهه ها قبل در عرصه موسیقی سنتی ایران انجام دادند و این موسیقی را از درافتادن به ورطه ی تکرار و انجماد رهایی بخشیدند.

 


 

 

در پرده ی خروش
 


اواخر دهه 80 که محمدرضا لطفی با لحنی بی پروا محمدرضا شجریان را با انتقادات فراوانی نواخت، بسیاری از اهالی موسیقی در حمایت از شجریان - و یا نه لزوما در حمایت از شجریان بلکه از روی مخالفت با سخنان لطفی- به آن انتقادات واکنش نشان دادند.

از جمله حسین علیزاده که درباره سخنان لطفی درباره شجریان گفت ؛ "هر کس که غفلت کند و نداند، آقای لطفی خیلی خوب می داند که آقای شجریان چه ارزشی در موسیقی ما دارد البته اگر آقای شجریان در این سال ها دست همکاری به آقای لطفی می داد شاید او جور دیگری قضاوت می کرد. اشکالی که به آقای لطفی وارد است این است که هر از گاهی بعد از مدتی خاموشی صحبت هایی می کند که جنجال درست می کند".

علیزاده از یک سو درست می گفت، چراکه لطفی در این مدت هرگاه که لب به سخن گفتن درباره اهالی موسیقی و وضعیت موسیقی کشور گشود،"جنجال درست کرد".

و انتقادات او از شجریان در سال گذشته حتی به آنجا کشیده شد که یکی از روزنامه نگاران شناخته شده ی کشور درباره لطفی گفت ؛ "آقای لطفی نشان داد که حرف نزدن را بلد نیست"!
اما انتقادات لطفی به شجریان و در مجموع وضعیت موسیقی کشور در حالی بود که محمدرضا شجریان در تمامی رسانه های داخلی و خارجی در عرصه های متعدد و متنوع آزادنه حرفها و نظرات خود را بیان می کرد و با این حال چگونه می بایست تنها لطفی را در این شرایط وادار به "حرف نزدن" کرد؟!

عده ای نیز در این میان بدون بررسی تمامی اظهارنظرهای لطفی در سالیان اخیر او را متهم کردند که در حالی از شجریان انتقاد می کند که در برابر مشکلات موجود در فضای موسیقی کشور و مشخصا تنگناهایی که فرهنگ دولتی برای موسیقی رقم زده،سکوت کرده است.

در حالی که به گواه سخنان موجود لطفی،به هیچ وجه اینگونه نبود و محمدرضا لطفی در آن سالها بارها و به مناسبتهای مختلف انتقادات فراوان و جدی به سیستم وزارت ارشاد و نهادهای فرهنگی متولی و مسئول در حوزه موسیقی ابراز کرده بود.

اما لطفی در مجموع بر این نظر بود که بهتر است هرکس در حوزه صلاحیت و تخصص اش سخن بگوید و به اظهارنظر بپردازد و از همین رو بود که او شجریان را با این انتقاد مواجه می ساخت که چرا بیش از وضعیت موسیقی سخن، در گفت و گو با رسانه های داخلی و خارجی درباره مسائل مختلف دیگر از جمله وضعیت سیاسی و تاریخی و دینی و ...سخن می گوید.

و البته این نوع مشی لطفی در مواجهه با این مسئله دارای سابقه نیز بود.

حدود سه دهه قبل که احمد شاملو در یک سخنرانی در دانشگاه برکلی، سخنانی کاملا غیرکارشناسی درباره موسیقی سنتی ایران بیان کرد، این محمدرضا لطفی بود که طی یادداشتی به شاملو یادآوری کرد که در حوزه تخصص و صلاحیت اش به اظهارنظر بپردازد.

هرچند آن یادداشت لطفی نیز با پاسخی جالب توجه از جانب شاملو مواجه شد .

"الفبا" پس از سه دهه باردیگر متن یادداشت محمدرضا لطفی و همچنین پاسخ احمد شاملو را در این زمینه منتشر می کند:

 



زهر درد


  محمد رضا لطفی 
 


یاران من بیایید
با درد هایتان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید

  احمد شاملو 

هنگامی که شنیدم احمد شاملو هنرمند معاصر ایران به امریکا خواهد آمد ، خوشحال شدم . دوستانم نیز خواستند برای دیدارش به سانفرانسیسکو بروم. اما متاسفانه همزمانی برنامه ایشان با برنامه های از پیش تعیین شده من ، موجب شد تا این موقعیت خوب را از دست بدهم.
 
 پس از پایان کنفرانسی که ایشان در آن شرکت داشتند مطلع شدم که ایشان در پاسخ  پرسش کننده ای در مورد موسیقی سنتی ایران سخنانی ناسنجیده و بی ادبانه بر زبان آورده اند که جای تاسف است . این پاسخ و همچنین مصاحبه ای از  ایشان  در مجله آدینه چاپ تهران ، مرا بر آن داشت تا در این زمینه نکاتی را به گفتگو بگذارم، تا آقای شاملو متوجه شوند در امری که تخصص و مطالعه ای ندارند حرف غیر مسولانه نزنند و یا اگر میخواهند چیزی بگویند ، به احترام موسیقی و موسیقی دانان از کلمات شاعرانه تری برای بیان مفاهیم ذهنیشان استفاده کنند ، و مردم بدانند که شاعر توانایشان ادب و نزاکت را مراعات میکند و هنوز در میان ما آیین مهر نمرده است.
 
از روزگارانی  بسیار قدیم رابطه شعر و موسیقی آن چنان به هم نزدیک بوده است که امروزه در تحقیقات اتنوموزیکولوژی  یا موسیقی شناسی اقوام و ملتها ، این دو عنصر را زیر عنوان اصل موسیقایی در حالت ادغام شده ی آن به صورت یک واحد فرهنگی نظم بندی میکنند .
 
این شکل ترکیبی یکی از اصول قدیمی موسیقی  یونان و ایران باستان بوده است و هنوز به گونه های مختلف در پاره ای کشور های آسیایی به کار گرفته میشود . شعر و موسیقی به ویژه در شرق آنچنان در هم تنیده شده است که تفکیک آن کاری بس دشوار است . گذشته از خسروانی ها ی باربد که در غالبهای هجایی سه پاره سروده و نواخته می شده ، و باز گذشته از سرایندگانی چون رودکی ، شاعران نامداری همچون حافظ و مولوی آن چنان عنصر پویای موسیقی را در درون اوزان شعریشان نشانده اندکه بسیاری از صاحبنظران را بر این اندیشه وا میدارد که آنان  نه تنها شاعر بلکه موسیقی دان نیز بوده اند . یکی از ویژگی های شعر مولانا که سروده هایش را از دیگران جدا میکند استفاده ی گسترده از موسیقی کلام است .
 
نیاز سماع به همراهی موسیقی ، مولانا را بر آن داشت که بعد موسیقایی اشعار را تا حد ایده ال بالا ببرد . استفاده موسیقی دانان از شعر و بخصوص بکار گرفتن استادانه ی اشعار به وسیله خوانندگان -   که آقای شاملو از عرعر آنان سخن میگوید -  موجب شد تا مفاهیم فلسفی و عرفانی و تشبیهات و کنایات شاعرانه در میان مردم رسوخ یابد و نفوذ کند . از آن جا که در طول تاریخ ما توده مردم ما ، از خواندن و نوشتن بهره ای نداشتند ، تنها شنیدن پیام شاعران در قالبهای موسیقی بوده است که موجب ایجاد رابطه میان شاعران و مردم گشته است. امروزه نیز هنوز این سنت یکی از نیرومند ترین عناصر هنری ماست .
 
اما این که چگونه این سنت ، با همه ی کاربرد مطلوبش ، در رابطه با شاعران نو پرداز نتوانسته جایگاه مطلوب خود را بیابد و با آن در امیزد ، و تنها در مورد معدودی از شاعران معاصر اندک سامانی یافته است ، پرسش درخور توجهی است . تلاش برای یافتن پاسخی در این زمینه احیانا میتواند جستجوی حلقه مفقوده ای باشد ، و این همان چیزی است که میتواند در نهایت آقای شاملو و هم اندیشانش را وادار به تفکر و تعمق بیشتری کند .
 
میدانیم که شعر نو به وسیله نیما یوشیج صورت بندی هنری پیدا کرد و به وسیله ی شاگردانش یا بهتر بگویم پیروانش تداوم یافت. در ابتدای امر که نیما یوشیج قالبهای کلاسیک را برای بیان مفاهیم اجتماعی عصر خود تنگ و دست و پا گیر شناخت و رسالت شکستن آنها را بر عهده گرفت ، عنصر اصلی و موسیقایی شعر یعنی وزن را همچنان حفظ کرد.
 
بدین ترتیب موسیقی کلام  و وزن همچنان ارزشها و پیوندهای سنتی خود را حفظ کردند و بر این پایه بود که در آن زمان توانست بر توده های مردم تاثیر بگذارد . کشش احزاب سیاسی برای بهره گیری از این بستر هنری برای طرح مسائل اجتماعی شرایط نسبتا مساعدی برای رشد شعر نو پدید آورد، اما اشکال کار در اینجا بود که هیچگاه شعر نو نتوانست از دایره ی محدود روشنفکری خود فرا تر رود و راهی به توده های میلیونی پیدا کند .
 
در این مرحله کاربرد شعر نیمایی بیشتر در زمینه های سیاسی – اجتماعی بود . ولی با این همه رابطه ی آن با شعر  کلاسیک ایران نگسسته بود زیرا آنچه بر آن اوزان نیمایی نام نهادند ریشه در سنت داشت . بیشتر اشعار آقای شاملو تا قبل از سال 32 و حتی چند سالی پس از آن این گفته را تایید میکند ، چون عمیقا زیر تاثیر اوزان نیمایی است. اما تفاوت عمده ای که موسیقی کلام او را از سروده های نیما جدا میکند تاثیر موسیقی غربی بر بافت کلمات شعر اوست . شاملو خود در مصاحبه ای تقریبا چنین میگوید که من هنگامی شعر گفتن را آغاز کردم که شعر کلاسیک ایرانی را نمیشناختم و بیشتر با  اشعار اروپایی آشنا بودم . بعدها به مطالعه ی شعر کلاسیک پرداختم.
 
با وجود تفاوت زیادی که میان موسیقی اشعار نیما و شاملو وجود دارد – تفاوتی که برای آهنگسازان مدرن موسیقی سنتی کاملا مشهود است – میتوان پاره ای از اشعار شاملو را که در آنها از اوزان نیمایی بهره گرفته شده ، در موسیقی ایرانی پیاده کرد ، اما با تغییر فضای سیاسی و نزدیکی بیشتر ایران با غرب، شاعرانی همچون احمد شاملو چارچوب اوزان نیمایی را رها کردند و در بست خود را در در چارچوب  شعر اروپایی و امریکای لاتین قرار دادند .
 
از این نقطه اشعار آنان دیگر فراز  و فرود زبان موسیقایی فارسی را از دست داد  از این مرحله ، ترجمه آثار شاعرانی چون گارسیا لورکا بوسیله شاملو آن چنان بر تار و پود وجود او چیره میشود که در بسیاری موارد تشخیص سروده های خود او با ترجمه هایش از آثار لورکا ، بسیار دشوار میشود. نگارنده بارها و بارها برای استفاده از شعر ایشان کوشیده ام ، اما موسیقی کلام آن ، چنان از پستی و بلندی زبان فارسی و موسیقی نهفته در آن به دور افتاده که یافتن ضرب مناسب موسیقی در آن غیر ممکن است. شاید به همین دلیل است که نوازندگان موسیقی پاپ بیشتر از شعر او استفاده میکنند .
 
اما نکته در این است که هنری را که نتوان برایش چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر فرهنگی زادگاهی یافت چه میتوان نامید . در عین حال جالب است که آقای شاملو از زمره ی هنرمندانی نیست که برایش فرقی نکند در کجا زندگی میکند . او زمانی گفته بود من اینجایی هستم ، چراغم در این خانه میسوزد ، آبم در این کوزه ایاز میخورد ، و نانم در این سفره است . اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان « بن ژور » و « گود مرنینگ » بگویم . در این صورت براستی جای شگفتی است . این سخنان را باید باور داشت و یا آن بیگانگی و سخنان نفرتبار نسبت به موسیقی سنتی را ؟ آن هم در زمانی که موسیقی سنتی ایران ، که در صد سال اخیر زیر و رو شده – در حال تحول عظیمی است .
 
نظر حقارت آمیز آقای شاملو به موسیقی سنتی و ملی ما ، مرا به یاد استاد علینقی وزیری می اندازد. طی مصاحبه ای ، نگارنده از استاد وزیری پرسیدم نظرتان در باره ی موسیقیهای خراسان  و نقاط دیگری  از ایران که از یک بعد غنی و سرشار برخوردارند  چیست ؟ ایشان بدون تامل پاسخ دادند این موسیقیها( پری میتیف ) ابتدایی است .
 
شاید از دید آقای شاملو نیز چنین باشد .در این صورت فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی که اشعارشان در رابطه ی تنگاتنگ با این موسیقی به کمال رسیده است ، و نه تنها آن را به گوش جان می شنیده اند، بلکه سراسر اشعارشان سرشار از نامها ی سازها و گوشه های موسیقی ماست ، از نظر آقای شاملو شاعر عقب افتاده اند .
 
متاسفانه از شاعرانی که در بستر زمانی میان سالهای 1320تا 1332 رشد کرده ند ، تنها تنی چند مانند اخوان ثالث ، فریدون مشیری ، هوشنگ ابتهاج  و مهرداد اوستا به موسیقی ایرانی عشق  می ورزند و آن را خوب میشناسند ، و بسیاری دیگر از آن بی بهره مانده اند .
 
مسلما هیچ سراینده ای موظف نیست که با ظرایف موسیقی آشنایی یابد ، ولی موظف است در زمینه آنچه صلاحیت اظهار نظر ندارد ساکت بماند و از توهین و بی پروایی نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوری گزیند.
 



موسیقی سنتی حرفه ای سیاه


   احمد شاملو   

 


« موسیقی سنتی ایران پیشرفتی نکرده ، پیش درامدی اجرا میشود ، یک نفر می آید عر و عری می کند و آخرش هم رنگی می زنند و تمام میشود .»
 
                         احمد شاملو – دانشگاه برکلی – کالیفرنیا      
          

آقای لطفی با بیرون کشیدن و عرض دادن و به نمایش عام گذاشتن مطلبی که من در جلسه ای خصوصی با دانشجویان در جواب پرسشی ، نه به طور دقیق و فرموله ، بلکه به سادگی بر زبان آوردم ، مضراب به دست افتاده اند به جان من و از این راه ، هم مرا نشانده اند پشت دستگاه ، هم از زور بیکاری کار دست خودشان داده اند.

چون به جای این که بردارتد از  موسیقی شان دفاع کنند مرا به گفتن سخنان بی ادبانه و نداشتن تخصص و مطالعه و به میان آوردن حرف غیر مسئولانه ، و رعایت نکردن احترام به موسیقی و موسیقی دانان ، و فقدان ادب و نزاکت متهم کرده اند که البته من نداشتن تخصص و مطالعه در آنچه را که ایشان موسیقی میخوانند تایید میکنم ، اما مطلقا منکر آوردن سخنان بی ادبانه و حرف غیر مسئولانه  و باقی مطالب ایشان هستم .
 
من حرف دلم را گفته ام بی اینکه رعایت جوانب را کرده باشم ، اما حالا که ایشان پرده را دریده اند و مرا به دفاع از نظریات خودم وا داشته اند ، گوی و میدان ! اکنون که قرار شده است شمشیر را از رو ببندیم ، بسیار خوب ، بگرد تا بگردیم.
 
ایشان مطالبشان را با پاره ای از یک شعر قدیمی من شروع کرده اند : یاران من / بیایید/ با درد هایتان/ و زهر دردتان را / در زخم قلب من بچکانید. که من حکمت بالغه ی این کار را در نیافتم . جز اینکه چکاندن زهر در زخم قلبها کاری است که خود این آقایان با زنجموره ای که اسمش را موسیقی گذاشته اند ، انجام میدهند .
 
صبح و ظهر و شب ، بی وقفه ، هر جا که پایش بیافتد  و حتی وقتی هم که میخواهند مطلبی در دفاع از هنر های خود بنویسند برای فتح باب عادتا به سراغ شعری میروند که سخن از چکاندن زهر درد در زخم قلب به میان آورده باشد . گیرم  این جا دیگر زهر درد مطرح نیست ، میبایست شعری پیدا کنند که سخن از زهر بی دردی بگوید . از زهر تعصب سخن بگوید . آن هم نه در باب باوری گزین شده ، بل تعصبی که به کور رنگی خود اصرار می ورزد .
 
تعصب به حرفه ای سیاه که می کوشد خود را آفرینشگر جا بزند اما در حقیقت تفاله خوار قرون و اعصار گذشته است و سد وبندی در برابر خلاقیت هنری ، که تنها در محدوده ی تکنیک نوازندگی به در جا زدن وقت میگذراند.و جان کندن را زنده بودن وانمود میکند .بعد طبق معمول نوبت باز جویدن حرفهای  هزار بار جویده شده میرسد : اظهار فضل  در باره خسروانیهای باربد و این که نامدارانی چون فلان و بهمان عنصر پویای موسیقی را درون اوزان شعری خود نشانده اند و چه و چه ... بی اینکه به روی مبارک بیاورند که این حرفها مربوط به تاریخ است و چند صد سال از آن گذشته و آن عنصر پویا در شعر امروز حرف مفت است . چیزی است که امروز از آن به ضد وزن تعبیر میشود و شعر ، برای آن که گریبان خود را از چنگال امثال آقای لطفی رها کند و عطای آن را به لقایش ببخشد در این پنجاه سال اخیر چه تلاشی به کار بسته است .
 
می نویسند: از آنجا که در طول تاریخ ما ، توده های مردم از خواندن و نوشتن بهره ای  نداشته اند، شنیدن پیام شاعران فقط در قالبهای موسیقی برای همگان میسر بوده ...   نخست  یک تشکر به نماینده محترم اهل موسیقی بدهکارم که معلوم ما فرمودند ، پیام شاعران دوره ی شکوهمند بیسوادی ملی ما ، تنها گریستن از بیداد محرومیت جنسی بوده است ، و پس از آن باید بی هیچ رودرواسی  و تعارفی در جوابشان عرض کنم ، که متاسفانه حتی همین امروز هم کسانی  که تقلا میکنند پیام آنچنانی شاعران کهن را در قالبهای مشخص تری که شما اسم بی مسمایش را  موسیقی گذاشته اید ، به گوش مردم برسانند ، اگر خود از شمار توده های بی بهره از سواد خواندن و نوشتن نیستند، و کم و بیش در مکتبخانه ای الفبایی آموخته اند ، باری عملا در سطحی قرار دارند که افاضاتشان واقعا مایوس کننده است .
 
آنان معمولا در شمار افرادی هستند که نیازی به فرهنگ یا دست کم به ارتقاء سطح نارل دانش و بینش خود نمیبینند . تنها به وول خوردن در همین دایره ی تنگی  که در آن چشم گشوده اند اکتفا میکنند  و با سوء استفاده از امکانات مساعد  و مادر زادی حنجره ی خود در رقابت با همکاران حرفه ای تلاش و تقلایی میکنند که بیشتر بازاری است تا هر چیز دیگر.  بازاری و غیر مسئولانه . حقیقت اینست که روزی روزگاری نسل بدبختی ، غم جانش را ، در مادر چاه قناتی گریسته است و شما در طول قنات تاریخ این زنجموره ننه من غریبم را چاه به چاه در اعصاب ملتی فرو کردید که برای قیام بر جهل و ظلم  و سیاهی نیازمند شادی و نور و جرات است .
 
چقدر دلم میخواست فرصتی باشد تا بتوانم روی کلمه ی شادی تکیه کنم  و با همه ی وجود به مدح آن بپردازم ! افسوس که این موسیقی موذی از درون جونده ، مویه گر  پایین تنه های محروم و به انحراف کشاننده ی مفاهیم عمیق انسانی عشق و شادی و زندگی است !افسوس که این موسیقی جرثومه ی فساد و تباهی جان است .
 
مینویسید : شعر نو هیچ گاه نتوانست از دایره ی محدود روشنفکری خود فراتر رود و راهی به توده های میلیونی پیدا کند...  و توجه نمیکنید آنچه راه به توده های میلیونی پیدا میکند شعر نیست ، رنگ بابا کرم و نشاط و عشرت روحوضی  و بشکن شغشغانه است . مگر پس از هفتصد سال غزل حافظ – که شما نمیشناسید، توانسته است  دایره ی محدود روشنفکری را بشکند و راهی به بیرون باز کند ؟ دیوان حافظ تو هر طاقچه ای هست ، در دسترس هر مشدی قربانعلی و هر خاله خدیجه ای ، شما هم که ماشاء الله هزار ماشاءالله دور از چشم کاسه خشک ، یک لحظه کوتاه نیامده اید و به  گفته خودتان مرحمت فرموده ، وقت و بی وقت ، پیام او را ، در قالبهای موسیقی ، به سمع توده ی بی سواد رسانده اید ، خب ، بفرمایید ببینیم حالا کجای راه تشریف دارید که ما به گرد قافله ی شما هم نمیرسیم ؟ بعد هم که همان شگرد قدیمی ، همان شلتاقهای سنتی ویژه افرادی که هوچی گری را جامه ی منطق میپوشانند.
 
هو کردن و کوشش برای بل گرفتن و نعل وارونه زدن که بله: شاملو خودش در مصاحبه ای گفته است ، من هنگامی به سرودن شعر پرداختم که شعر کلاسیک ایرانی را نمیشناختم و بیشتر با اشعار اروپایی آشنا بودم . بعدها به مطالعه ی شعر کلاسیک پرداختم. که یعنی کشک !
 
باز خدا بابا بزرگتان را بیامرزد که جمله ی آخری مرا ، از قلم نیانداختید . حالا من میخواهم بدانم ، شما که موسیقی سنتی تان را فوت آبید هیچ به صرافت افتاده اید که بروید از دریچه ی تنگ اتاقتان نگاهی هم به موسیقی دیگران بیاندازید ؟ یا شما هم مثل آن خواننده ی میلیونی فقط به این اعتقاد سخیف که من شخصا اهل دالاهو هستم و باخ و بتهوون تحت تاثیر موسیقی ایرانی باخ و بتهوون شده اند ، اکتفا کرده اید  و چون از سرچشمه آب میل میکنید دیگر به مطالعه ی دستاورد های  موسیقایی کفار احساس نیاز نفرموده اید ؟ ( آن آقا افاضات مربوطه را که سخت اسباب نشاط حضار را فراهم کرد در محفلی خصوصی که جز من دست کم سه شاهد عادل دیگر حضور داشتند افاده فرمود )
 
مرقوم رفته است که میتوان پاره ای از اشعار شاملو را که در آنها از اوزان نیمایی بهره گرفته شده در موسیقی ایرانی پیاده کرد . بنده شدیدا به این موضوع اعتراض دارم و چون همان طور که خودتان در صدر مقال اشاره فرموده اید ذاتا موجود بی ادبی هستم میخواهم با استفاده از این صفت ممیزه استدعا کنم مجبورم نفرمایید برای پیشگیری از بعضی اتفاقات ، آن جمله ی معروف روی دیوارهای کوچه پس کوچه های  ولایت  را  که با عبارت هیجان انگیز لعنت بر جد و آباد کسی که اینجا ... شروع میشود روی صفحه ی اول دفتر شعرم  چاپ کنم . لابد شنیده اید قصه ی مولمه ی  بچه ای را که در آغوش زن بد هیبتی زار میزد و زن به او میگفت : نترس جانم ، من این جایم، و رندی از راه رسید و به او حالی کرد که ،  خوشگل جان ، اشکال کار آنجاست که طفلک از خودت میترسد.
 
ما هزار جور توهین و تحقیر را تحمل کرده ایم تا شعرمان را گریه نکنند. و حالا ببین در چه معرکه ای گیر کرده ایم . آن یکی نوحه خوان مدرن کاباره ای با آن انکرالاصواتش دفترهای شعر مرا از هیچ دستبردی معاف نمیکند ، و حالا ماشاء الله  شما هم پیدا شده اید و امکان پیاده  کردن پاره ای از آنها در موسیقی ایرانی را محتمل میدانید. قربان ، ما گندم خورده ایم که از بهشت بیرون بیاییم .
 
دور سرتان بگردم الهی ! بزرگی بفرمایید و ما یکی را محض رضای خدا از این فیض عظمی  معاف بفرمایید . البته این که چند سطر بعد نوشته اید : « نگارنده بارها و بارها برای استفاده از شعر ایشان کوشیده ام اما موسیقی کلامش آن چنان از پستی و بلندی زبان فارسی و موسیقی نهفته در آن ( یعنی همان قنداقی که نوزاده ی نظم را درش می پیچیدند )به دور افتاده که یافتن ضرب مناسب موسیقی در آن ( منظور آقای ما تقطیع ضرب کلمات با داریه زنگی است) غیر ممکن است » ، تا حدودی اسباب انبساط خاطر و آرامش نسبی اعصاب شد ، و بعد هم که فرمودید« هنری را که نتوان برایش از نظر جغرافیایی و فرهنگی زادگاهی  یافت چه میتوان نامید » آن آرامش نسبی تا حدود بسیار زیادی خاطر آشفته ی ارادتمند را از خطر محتمل گرفتار شدن در چنبره ی موسیقی سنتی به کلی آسوده کرد ، خدا عمر درازی نصیبتان کند.
 
مرقوم فرموده اند « شاملو زمانی گفته بود من ایرانی هستم ... این حرف را باید باور داشت یا آن بیگانگی و سخنان نفرتبار نسبت به موسیقی سنتی را ؟ » بامزه است که آدم اگر اشکنه ی یخ کرده را دوست نداشته باشد یا از موسیقی تعزیه خوشش نیاید لزوما بی وطن است ! البته آقای لطفی در نقد شعر هم سخت چیره دستند . میفرمایند که این بنده ی بی وطن فاقد جغرافیایی فرهنگی ، خودم را «  دربست در چارچوب شعر اروپایی و امریکای لاتین قرار داده و از این نقطه اشعار آنان ( لابد منظورشان اشعار من است ) دیگر فراز و فرود زبان موسیقایی فارسی را از دست داده و از این مرحله ترجمه ی اشعار شاعرانی چون لورکا چنان بر تار و پود وجود او چیره میشود که در بسیاری موارد تشخیص سروده های خود او با ترجمه هایش بسیار دشوار است » . ترجمه بر شاعر چیره میشود نه شاعر بر کار ترجمه، یاد بگیرید.
 
آنگاه به کلنل وزیری خرده میگیرند که درباره ی موسیقی خراسان و نقاط دیگر گفته است « اینها پریمیتیف است » و به این نتیجه میرسند که : « شاید از دید آقای شاملو نیز چنین باشد » و استنتاج میفرمایند که « در این صورت فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی از نظر آقای شاملو عقب افتاده اند »[تصدقتان بروم. اشکال قضیه این نیست که حضرتتان نه از موسیقی استنباط درستی دارید ، نه از شعر . اشکال قضیه در این است که میخواهید مرا هفتصد تا هزار و صد سال به عقب ببرید و مطلقا هم حالیتان نیست که طرف به آینده نگاه میکند و واپسگرایی شما به هیچ وجه مشکل او نیست . بگذار برویم هر کدام کشک خودمان را بسابیم .اشکال مهم کار آنجاست که به قول آدم مضبوطی مثل آقای حسین دهلوی که با دید واقع بینانه تری به قضیه نگاه میکند: « این موسیقی ، ظاهر و باطن ، همین است که هست ، اگر میخواهیم سنتی باقی بماند نباید دست به ترکیبش بزنیم و اگر میخواهیم عوضش کنیم ( تا به قول آقای لطفی تحول عظیمی پیدا کند ) دیگر باید فاتحه ی سنتی بودنش را خواند » ( از حافظ نقل کرده ام ) .
 
 در واقع آقای لطفی حالیشان نیست که لب چه پرتگاه فاقد راه پس و پیشی گرد و خاک میفرمایند. حکم نهایی حضرتشان هم خواندنی است : « مسلما هیچ سراینده ای موظف نیست با ظرایف موسیقی آشنایی یابد ولی موظف است در زمینه ی آنچه صلاحیت اظهار نظر ندارد ساکت بماند و از توهین و بی پروایی نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوری گزیند »
عرض نهایی من هم این است : آنچه مورد احترام همگان ( یعنی به قول خودشان توده های میلیونی ) است برای من بسیار مشکوک است .
 
خیلیها خودشان را مورد احترام  توده ها میدانند و در عمل گرفتار کج خیالی شده اند. این به اصطلاح موسیقی هم چیزی است  غیر مسوول که برای دفاع از وجود ذیجود خود  ملتی را به تحمل شکست و بدبختی و دل افسردگی و ناتوانی تشویق میکند. من بی پروایی نشان نمیدهم بل فقط در باره ی یکی از صلبی ترین دشمنان بالقوه و بالفعل فرهنگ مردمم به صراحت هشدار میدهم .
 
و تازه ، آقا ، شما که هستید که به خود اجازه میدهید به دیگران حق تنفس فکری بدهید یا ندهید ؟ که هستید که از پایگاه انتقاد ناپذیری ملی صدا بر میدارید ؟
 
بوستون 5 مه 1990                                             

  شاملو