گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




در این پرده "چه" ها می بینم

  به بهانه سالمرگ ارنستو چگوارا  

  در این پرده "چه" ها می بینم  

 



" می خواستم در زندگی موفق شوم، همانگونه که همه می خواهند موفق باشند.می خواستم بصورت خستگی ناپذیر تحقیق کنم تا دارویی یا درمانی را کشف کنم که بتوانم آن را در خدمت بشریت قرار دهم. در عین حال این یک موفقیت و پیروزی شخصی برای من نیز به حساب می آمد ".

صاحب این سخنان پزشکی ست که دستیابی به موفقیت برای او از مسیر "خدمت به بشریت" می گذشت، اما در وادی "کشف دارو و یا درمانی" جهت خدمت به بشر، رخت پزشکی از تن به در و جامه ی چریکی به تن کرد. به جای انقلاب در عرصه ی پرشکی راه انقلابی گری در عرصه ی سیاست در پیش گرفت. و مگر نه آنکه هم او روزگاری گفته بود ؛ " برای یک پزشک انقلابی بودن باید انقلابی وجود داشته باشد" ...

اما چه شد که ارنستو چگوارا گام در مسیر "پزشک انقلابی" شدن نهاد و چگونه بر همین نهج آنچه داشت را دستمایه رسیدن به آنچه نداشت قرار داد، یعنی ؛ انقلاب .

در راستای درک مقام و موقعیتی که چگوارا طی حدود نیم قرن اخیر در آیینه ی پندار و باور بسیاری از مردمان جهان داشته و دارد، باید از بررسی انقلاب 1959 کوبا آغاز و شرایط این انقلاب را به دقت بررسی کرد و مورد توجه قرار داد. اما چرا ؟

پاسخ این است که به باور من آنچه طی حدود این نیم قرن بیشترین تاثیر را در خلق آن مقام و موقعیت برای چگوارا داشته، چیزی جز انقلاب کوبا نیست.

و به بیانی دیگر اگر مجاز به نهادن قید ِ "اگر" در روندهای تاریخی باشیم، به باور راقم این سطور "اگر" انقلاب 1959 کوبا بر جریده واقعیت رقم نمی خورد، نام چگوارا نیز بر دفتر تاریخ اینگونه رقم نمی خورد.

و بازهم به دیگر بیان اگر علت العلل شهرت فراگیر چگوارا را انقلاب 1959 کوبا بدانیم، سزاست که جهت دریافت درکی دقیق تر از آن معلول به بررسی آن علت بپردازیم.

...

آغاز قرن نوزدهم در امریکای لاتین مقارن با دوران مبارزات استقلال طلبانه علیه استعمار بود. دورانی که با سلسله داری امثال "سیمون بولیوار" همراه بود ...

کوبا در آن روزگار بعنوان یکی از مستعمرات اسپانیا، در میانه ی همان قرن و مشخصا 1868 با نخستین جنبش برجسته ی استقلال طلبی به رهبری "کارلوس سسپدس" مواجه شد. جنبشی که در نهایت اگرچه "جنگهای 10 ساله" را رقم زد اما ختم به استقلال کوبا نشد.

کوشش و پیگیری اهالی کوبا در دستیابی به استقلال و رفع استعمار در اواخر قرن نوزدهم بار دیگر ادامه می یابد. اینبار به رهبری "خوزه مارتی" که شاعری شناخته شده بود و سالها در امریکا روزگار گذرانده و سالها بعد بدل به یکی از نمادهای انقلاب کوبا و پس از آن الگوی چگوارا شد.

"مارتی" پس از ورود به کوبا و در خلال جنگهای استقلال، کشته می شود و به همراه دیگر کشته ی سرشناس جنگهای این دوره یعنی " آنتونیو ماتسئو" روحی حماسی در کالبد جنبش استقلال طلبی کوبا می دمد.

اما نکته بسیار مهم در دوره دوم جنگهای استقلال کوبا، ورود امریکا به این جنگ بود.

امریکایی ها بعنوان یکی از نزدیکترین همسایگان کوبا در آن دوران به علل متفاوت که یکی از آنها عدم تمایل به درگیری با نیروهای اسپانیایی در آن مقطع بود، تمایلی به ورود مستقیم به مناقشات کوبا نداشتند. با اینحال در 1898 پس از انفجار و انهدام یک رزمناو امریکایی به نام "مِین" در خلیج کوبا، امریکا نبرد بر علیه اسپانیا در خاک کوبا را آغاز می کند.

پس از انفجار عجیب ِ رزمناو "مین" افکار عمومی در امریکا به سویی هدایت شد که نیروهای اسپانیایی را عامل انهدام آن رزمانو دانستند و همین فشار افکار عمومی بر علیه دولت در راستای مقابله با منهدم کنندگان ِ "مین" بود که در نهایت منجر به دستور رئیس جمهور وقت امریکا یعنی "ویلیام مک کینلی" جهت ورود ارتش امریکا به جنگ علیه اسپانیا شد.

144 روز نبرد میان نیروهای امریکایی و اسپانیایی که با اشغال "گوانتانامو" نیز همراه بود، نیروهای اسپانیایی ضمن پذیرش شکست، در فرانسه به پای میز مذاکره نشستند و سند آتش بس در حکم پذیرش شکست در آن جنگ را امضا کردند.

اما در آن مذاکرات خبر و اثری از کوبایی ها نبود و خروج اسپانیایی ها از کوبا و استقلال آن کشور اگر اینگونه حاصل می شد در تاریخ به مثابه هدیه ای از جانب امریکایی ها به مردم کوبا ثبت می شد.

پس از معاهده پاریس، کوبا و امریکا در 1901 معاهده ای تحت عنوان "اصلاحیه پلات" امضا می کنند که بر اساس آن امریکا تا 50 سال پس از آن از امکان مداخله در امور کوبا برخوردار بود و پس از آن بود که در 1902 جمهوری کوبا رسمیت یافت.

با شکلگیری کشور مستقل کوبا، حاکمیت در راستای دستیابی به استحکام و انسجام، نیازمند حمایت امریکا بود و برای نمونه نخستین رئیس جمهور کوبا یعنی "توماس استرادا پالما" هنگامی که با شورشهای محلی مواجه شد، مداخله ی امریکا باعث ختم این شورشها شد.

در این دوران امریکا قدرت را در اختیار دولتهای متبوع خود قرار می داد، اما در سال 1924 با روی کار آمدن ژنرال "ماچادو" بعنوان پنجمین رئیس جمهور کوبا، شرایط به گونه ای دیگر رقم خورد.

دیکتاتوری "ماچادو" بخصوص در دوره دوم ریاست جمهوری اش باعث بروز نارضایتی های فراوان در جامعه کوبا شد که این شرایط در نهایت به کودتای 1933 معروف به "شورش گروهبان ها" ختم شد.

امریکا اگرچه تا پیش از آن چتر حمایت خود را بر سر "ماچادو" نیز قرار داده بود اما در اوایل دهه 30 مقارن با دوران ریاست جمهوری "روزولت"، مانع برافتادن حکومت "ماچادو" نشد و در این میان نقش کسانی چون "بنجامین سامنر ولز" بعنوان یکی از مقامات ارشد وزارت خارجه امریکا در امور امریکای لاتین و سفیر امریکا در کوبا بسیار قابل توجه بود.

پس از آن کودتا امریکایی ها در مرحله نخست سفیر کوبا در مکزیک یعنی " کارلوس مانوئل دسسپدس" را بر مسند ریاست جمهوری می نشانند، اما از 4 سپتامبر همان سال ارتشی ها در کوبا زمام امور را در اختیار می گیرند.

گروهبانهای ارشد کودتای 1933 با تشکیل یک گروه پنج نفره به نام "پنتارچی" راهی مذاکره با امریکایی ها جهت تعیین راس حاکمیت در کوبا می شوند در حالی که مقام ارشد گروه "پنتارچی" کسی نیست جز ؛ " فولخنثیو باتیستا ثالدیوار " .

فرجام آن مذاکرات برآمدن نام " رامون گرائوسان مارتین" بعنوان رئیس جمهور جدید کوباست.

در این دوران بی ثباتی سیاسی در کوبا علیرغم سیطره نظامی ها بر کشور به وضوح قابل مشاهده است. تا حدی که در فاصله سالهای 1933 تا 1940 در کوبا 6 رئیس جمهور به قدرت می رسند و البته یکی پس از دیگری برکنار می شوند.

دوران زمامداری "رامون گرائو" حدود 4 ماه ادامه دارد و پس از آن "کارلوس هویا" تنها 3 روز و حتی پس از "هویا" کسی چون "مانوئل مارکز استرلینگ" تنها چند ساعت عنوان رئیس جمهور را در اختیار دارند.

پس از آن نیز " کارلوس مندیتا" حدود 2 سال و "خوزه بارنت" حدود 4 ماه و "ماریانو گومز" حدود 7 ماه رئیس جمهور هستند تا با روی کار آمدن "فدریکو لاردوبرو" دوران ریاست جمهوری در کوبا 4 سال با ثبات حداقل در ظاهر ِ ماجرا ادامه می یابد.

در 1940 "باتیستا" عزم در اختیار گرفتن زمان قدرت از مسیر قانون می کند و تا سال 1944 بر مسند ریاست جمهوری کوبا تکیه می زند.

اما چون طبق قانون اساسی کوبا، دوران ریاست جمهوری برای یک نفر در دو دوره متمادی غیرقانونی بشمار می رفت، "باتیستا" در 1944 جای خود را به "رامون گرائو" داد.

دوران ریاست جمهوری "رامون گرائو" در واقع دوران ِ دورخیز "باتیستا" جهت بازگشت به قدرت است، و پس از پایان دوران زمامداری "گرائو" با روی کار آمدن "کارلوس سوکاراز" این "باتیستا" است که در مسیر بازگشت به قدرت با دو مانع عمده مواجه است از این قرار ؛

1: روبرتو آگرامونته از حزب ارتودکس

2: کارلوس هویا از حزب آئوتنتیکو

این دو نفر به همراه "باتیستا"، سه نامزد انتخابات ریاست جمهوری در سال 1952 بشمار می روند.

اما "باتیستا" پس از آگاهی از رای کمتر خود در جامعه کوبا در نسبت با دو رقیب دیگر، بار دیگر با رقبای سیاسی به زبان "کودتا" سخن می گوید. کودتایی که در امریکا دولت "آیزنهاور" مخالفتی با آن نداشت.

10 مارس 1952 نیروهای "باتیستا" با حمله به پادگان "کلمبیا" طی 77 دقیقه با کشته شدن 2 نفر توانستند رئیس جمهور را مجبور به فرار از کوبا کرده و قدرت را در دست بگیرند.

در همین مقطع تاریخی است که کسی چون "فیدل کاسترو" بعنوان دانشجوی حقوق، ادعانامه ای علیه "باتیستا" به دادگاه تضمین قانون اساسی ارائه می کند مبنی بر غیرقانونی بودن ریاست جمهوری وی، به ضمیمه ی این ادعا که بر اساس قانون اساسی کوبا "باتیستا" باید محکوم به 100 سال زندان شود.

البته نباید فراموش کرد "کاسترو" که اینگونه به اصطلاح از در ِ قانون وارد مبارزه با "باتیستا" می شود، پیش از آن در دوران دانشجویی در میانه دهه 40 در یک درگیری به سمت رئیس فدراسیون دانشجویان مدرسه عالی هوانا یعنی "لئوفل گومز" تیراندازی کرده بود و علاوه بر آن در ماجرای کودتا علیه "تروخیو" در دومنیکن به همراه گروه "کایو کونفیتس" عزم ورود به آن کشور را داشت.

پس از این است که "کاسترو" به همراه کسانی چون "آبل سانتاماریا"،"آیده سانتاماریا"،"ملبا ارناندز"،"رائول کاسترو" و ... گروهی تشکیل می دهند که معروف شد به ؛ "فیدلیست ها".

گروهی که متشکل از جوانان کمتر از 30 سال بود و تنها عضو بالای 30 سال این گروه پزشکی بود به نام "ماریو مونوس". این گروه در ادامه بدل به گروه معروف و تاریخ ساز ِ "26 جولای" می شود که هسته ی مرکزی انقلاب کوبا را تشکیل می دهند.

در 26 جولای 1953 گروه "فیدلیست ها" با حمله به پادگان نظامی "مونکادا" قصد براندازی حکومت "باتیستا" را دارد. حمله ای در بهترین حالت انتحاری و بل ناشیانه که منجر به دستگیری و زندانی شدن "فیدل کاسترو" و کشته شدن برخی از افراد آن گروه می شود.

"فیدلیست ها" که گروهی حدود 100 نفر با حداقل امکانات نظامی هستند در شبی که قصد حمله به "مونکادا"یی دارند که حداقل دارای 1000 نیرو با حداکثر امکانات نظامی ست، سخنرانی "فیدل کاسترو" را بدرقه راه خود می کنند که در آنجا خطاب به همراهان خود می گوید ؛ " من به مونکادا می روم حتی اگر بمیرم" و پس از اندکی سکوت، تمنای توأم با تکلیف ِ فیدل چنین است که ؛ " البته امیدوارم شما هم آماده باشید که بمیرید"!

"فیدلیست ها" پس از حمله ی نافرجام به "مونکادا"، تنها توفیقشان خلاصه شد در فرار به کوهسارهای جنگلی ِ "سیئرا مائسترا"، اگرچه بلافاصله پس از آن نیز "کاسترو" دستگیر و محاکمه و محکوم به 15 سال زندان در جزیره "پینوس" می شود.

"کاسترو" اما فقط دو سال را در زندان جزیره "پینوس" گذارند و در 15 مه 1955 از سویی بواسطه ی اطمینان "باتیستا" از کند شدن تیغ ِ مبارزه ی "فدیلیست ها" و از دیگر سو فشارهای سیاسی حزب رقیب دولت ِ مستقر در کوبا یعنی حزب "ارتدوکس"، "کاسترو" آزاد و راهی مکزیک می شود.

در آستانه ی کوچ به مکزیک است که "کاسترو" اعلام می کند از این پس با حکومت باتیستا تنها از طریق مبارزه مسلحانه مواجه خواهد شد، هرچند پیش از آن نیز با حمله به "مونکادا" عملا چنین کرده بود.

بازماندگان گروه "26 جولای" به زعامت "کاسترو" در مکزیک خود را در زمینه ی فعالیتهای چریکی تحت تعلیم کسی چون "آلبرتو بایو" قرار می دهند که تجربه ی جنگ در اسپانیای دوران "ژنرال فرانکو" را در کارنامه داشت.

و اینجاست که یک پزشک آرژانتینی به گروه "26 جولای" می پیوندد که پس از دوران موتورسیکلت گردی در امریکای جنوبی به همراه دوستی به نام "آلبرتو گراندو" راهی مکزیک شده بود ؛ ارنستو چگوارا .

چگوارا پس از سفر به کلمبیا،شیلی،پرو،ونزوئلا و...هنگامی که قصد ورود به خاک امریکا دارد با ممانعت نیروهای مرزی و اداره مهاجرت امریکا مواجه می شود، اما پس از آن در دوران کودتا علیه دولت "جاکوبو آربنز" در گواتمالا، چگوارا راهی آن دیار می شود و اینجاست که اگرچه با درهای بسته ی امریکا مواجه شده اما دری دیگر در عرصه سیاست جهت حمله به همان امریکایی به روی خود می گشاید که در کودتا علیه "آربنز" نقش تعیین کننده ای داشت.

گروه "26 جولای" به همراه چگوارا در 25 نوامبر 1956 مکزیک را به قصد براندازی حکومت "باتیستا" ترک و با خرید یک کشتی نه چندان مجهز و مناسب به نام "گرانما" از بندر "توکسپان" راهی کوبا می شوند.

کشتی افسانه ای تاریخ کوبا در نزدیکی خاک این کشور به گل می نشیند و مسافران آن با شنا کردن خود را به "سیئرا مائسترا" می رسانند. اما اطلاع عوامل حکومت "باتیستا" از بازگشت گروه "26 جولای" به سمت کوبا باعث حمله ارتش به آنها و درگیری ِ خونبار میان طرفین در منطقه ی "آلگریا دل پیو" می شود.

فرجام این درگیری کشته شدن بسیاری از نیروهای گروه "26 جولای" و زخمی شدن چگواراست.

پس از این درگیری است که از گروه "26 جولای" فقط 16 نفر باقی می مانند و البته "کاسترو" سالها بعد وقتی ماجرای "آلگریا دل پیو" را روایت  می کند تعداد یاران باقی مانده خود را 12 نفر عنوان می کند که همین نکته نیز نمونه ای دیگر از تمایلات اسطوره سازی و دمدیدن روح حماسه در پیکر وقایع تاریخی ست.

"کاسترو" به دو علت تعداد یاران خود را پس از این حادثه 12 نفر اعلام می کند؛ یکی از این جهت که در خلال جنگهای اول استقلال طلبی کوباییان تنها 12 نفر پس از نخستین نبرد به همراه رهبر آن گروه یعنی "کارلوس دئسپدس" باقی مانده بودند و دیگر اینکه حواریون مسیح نیز 12 نفر بودند !

اما نکته ی بسیار مهم درباره انقلاب 1959 کوبا را باید در همین مقطع زمانی و با توجه به اینچنین رویدادهایی دنبال کرد. گروه "26 جولای" با تعداد نیروهای معدود و محدود هرگز نمی توانست آنگونه که در حدود نیم قرن اخیر به روایت غالب بدل گشته، یکه تاز و سلسله دار انقلاب کوبا باشد.

آنچه در این زمینه و از همین منظر مورد توجه واقع نشده نقش دیگر مخالفان حکومت باتیستا در اواخر دهه 50 است.

در آن دوران یک جنبش دانشجویی بسیار فعال و البته رادیکال در کوبا وجود داشت که برای نمونه در12 مارس 1957 با برگزاری چندین راهپیمایی وسیع به کاخ ریاست جمهوری حمله کرد که در همین حادثه نیز یکی از رهبران آن جنبش به نام "خوزه آنتونیو اچبریا" طی یک ماجرای دراماتیک و البته تراژیک کشته شد.

مرگ "اچبریا" البته از جهتی دیگر نیز دارای اهمیت بود. پس از انقلاب 1959 "فیدل کاسترو" بعنوان چهره ی کاریزماتیک آن انقلاب بسیار مورد توجه قرار گرفت اما این مسئله در حالی بود که پیش و پس از آن انقلاب بسیاری از رقبای "کاسترو" که چهره های مهم اپوزیسون دولت "باتیستا" بودند یا کشته شدند و یا توسط کاسترو زندانی و به حاشیه رانده شدند.

علاوه بر "اچبریا" کسانی چون "فرانک پائس"، "اوبر ماتوس" و "کامیلو سیئنفوئگوس" از همین افراد بودند.

اما علاوه بر آن جنبش دانشجویی، اپوزیسیون داخلی و خارجی دولت "باتیستا" نیز نقش مهم و حضور بسیار موثری در میدان مبارزات سیاسی داشتند.

"باتیستا" کسی بود که طی حدود سه دهه درعرصه سیاسی کوبا منتقدان و مخالفان فراوانی داشت که یا زندانی یا تبعید و یا خود از کشور گریخته بودند و عملا مجموعه این افراد علاوه بر نیروهای سیاسی منتقد دولت در درون کشور، همان اپوزیسیون مهم را تشکیل داده بودند.

برای نمونه در اواخر دهه 50 ، هفت گروه مخالف باتیستا در امریکا گروهی تحت عنوان "پیمان میامی" تشکیل داده بودند و علیه دولت "باتیستا" فعالیت می کردند و در نمونه ای دیگر در دوران حضور گروه "26 جولای" در مکزیک، "فیدل کاسترو" در سفری به امریکا ایالتهای این کشور را یکی پس از دیگری پشت سر می نهاد تا از مخالفان "باتیستا" جهت حمله ی نظامی توسط گروه "26 جولای" کمکهای مالی دریافت کند.

تنها در یک فقره "کاسترو" در تگزاس 100 هزار دلار از "کارلوس سوکاراز" رئیس جمهور سابق کوبا دریافت می کند.

بنابراین در آستانه انقلاب 1959 نه تنها گروه " 26جولای" تنها گروه مبارز علیه دولت "باتیستا" نبود بلکه حتی مهم ترین گروه مبارز نیز بشمار نمی رفت.

انقلاب 1959 کوبا در چنین شرایطی و با چنین پشتوانه هایی هم از جانب شرایط سیاسی در تاریخ کوبا و هم از نظر ضعفهای دولت "باتیستا" و هم از نظر تعدد و تکثر اپوزیسون رادیکال ِ دولت شکل گرفت و از قضا توجه به همین مسئله است که سبب می شود علت العلل ناکامی کسی چون چگوارا را در خلق انقلابهایی همچون انقلاب کوبا در دیگر نقاط جهان را دریابیم.

گروه "26 جولای" به دلیل تعداد اندک نیروهایش که البته درباره ی یک گروه چریکی چندان نیز غیرمعمول نبود، حتی در راستای اتخاذ تاکتیک های مبارزه علیه حکومت به سمت و سویی تمایل داشت که با انجام کارهایی چون "آتش زدن نی زارها" با کمترین نیرو بیشترین آسیب را متوجه حکومت نماید.

در مجموع در اواخر دهه 50 حکومت "باتیستا" با شرایطی از این قرار مواجه بود ؛

1: نارضایتی عمومی از حکومت افزایش یافته و حکومت به نوعی مشروعیت عمومی خود را از دست داده بود.

2: به علت فعالیت شدید و دامنه دار جنبش دانشجویی و اعتصابهای کارگری که از جانب اپوزیسون برنامه ریزی و هدایت می شد، حکومت ناچار به سمت و سوی تشدید خشونت کشیده می شد.

3: ارتش کوبا با گروه های چریکی وارد جنگی درازدامن و فرسایشی شده بود که این نکته نیز در اکثر قریب به اتفاق مبارزات گروه های چریکی با ارتشهای منظم صادق بود ...

4: مجموعه این شرایط سبب شد که "باتیستا" از زیر چتر حمایت امریکا نیز خارج شود.

این عوامل سبب شد که در 1959تمامی درها به روی دولت "باتیستا" بسته و تمامی درها و دروازه های هاوانا به روی انقلابیون گشوده شود، آنگونه که چریکهای "26 جولای" زمانی که وارد پایتخت کوبا شدند بدون هیچگونه مقاومتی از جانب نیروهای حکومتی توانستند خود را به کاخ ریاست جمهوری برسانند، همان کاخی که "ژنرال باتیستا" پس از ضیافت شب کریسمس از آنجا به سمت دومنیکن گریخته بود.

و زین پس بود که امثال کاسترو و چگوارا بعنوان چهره های کاریزماتیک آن انقلاب با پشتوانه ی خشونت و با تکیه بر گلوله توانستند نبض آن انقلاب را در دست گرفته و دیگر گروه های فعال در آن انقلاب را به حاشیه برانند.

انقلابیون کوبایی به زعامت "کاسترو" بدون برگزاری انتخابات "مانوئل اوروتیا" را بعنوان رئیس جمهور معرفی و در 8 ژانویه همان سال "فیدل کاسترو" را روانه ی بالکن کاخ ریاست جمهوری کردند تا طی یک سخنرانی شورانگیز اعلام کند ؛ " این انقلاب کوباست و از این پس پاکسازی ها آغاز می شود".

و البته که چنین نیز شد و پاکسازی های انقلابی با سپردن تمامی کسانی که حتی ظن همکاری و وابستگی به حکومت سابق درباره آنها می رفت به جوخه های اعدام،آغاز شد.

"فیدل کاسترو" سالها بعد به اعدام حدود 550 نفر در اوایل انقلاب اعتراف کرد، اما تعداد اعدامها بسیار فراوان تر از این ارقام بود و حتی در همان دوران بسیاری از کشورها به اعدامهای بی رویه در کوبا اعتراض کردند.

این اعتراضها البته زمانی که از جانب کشوری چون امریکا مطرح می شد، با واکنش منفی انقلابیون کوبایی مواجه می شد، مانند مورد ِ احضارِ رئیس وقت سازمان سیا یعنی "آلن دالس" به کمیته ی روابط خارجی مجلس سنا جهت توضیح درباره اعدامها در کوبا.

"دالس" در گزارش خود بر این نکته تاکید می کند که البته این اتفاق در اکثر انقلابهای جهان تا حدودی اجتناب ناپذیر است اما آنچه در کوبا در جریان بود تصویری بسی خونین تر از انقلابات معمول در جهان ترسیم کرده بود.

در بهترین حالت انقلابیون جهت قانونی جلوه دادن شکنجه ها و اعدامهای اوایل آن انقلاب بر "قانون جنگل" تکیه می کردند که در سال 1958 در سیئرا مائسترا توسط چریکها نوشته شده بود!

در 16 فوریه 1959 "فیدل کاسترو" بعنوان نخست وزیر وارد فضای سیاسی کشور می شود در حالی که هنوز خبر و اثری از برگزاری انتخابات در کوبا نیست، همان انتخاباتی که چگوارا در واکنش به عدم برگزاری آن گفته بود ؛ " مردم اول انقلاب می خواهند و پس از آن انتخابات".

البته چگوارا را اجل آنمایه مجال نداد تا توضیح دیگری درباره عبارت "پس از آن" سالها بعد ارائه کند، چرا که نیم قرن پس از آن همگان به وضوح دریافتند که مسائلی چون "انتخابات" و "دموکراسی" در کوبا وجودی آنچنان معماگون دارند که تحقیق و تحقق آنها فسون است و فسانه.

و مگر نه آنکه در 1989 آنگاه که گورباچف به کوبا سفر کرده بود، با این پند از جانب کاسترو بدرقه شد که ؛ " اگر بگذاری دموکراسی از در وارد شود همه ی قدرت را از دست خواهی داد".

اوایل انقلاب کوبا مقامات ارشد آن انقلاب در جلسات "تارارا" سازمانی تحت عنوان "G6 " به ریاست چگوارا تشکیل دادند که وظیفه اصلی آن آموزش ایدئولوژیک نیروهای نظامی انقلاب بود. آموزشهایی که نمی توانست چندان بیگانه با آن پند ِ چگوارا به "رامیرو والدز" باشد مبنی بر اینکه ؛ "هرجا شک داشتی بُکش".

تکیه و تاکید انقلابیون کوبا به زعامت امثال چگوارا و برادران کاسترو بر خشونت و "قهر انقلابی" آنجا که به عرصه ی "تصفیه های انقلابی" کشیده شد فرجامی نداشت جز اعدامهای فراوان بدون برگزاری دادگاه های مبتنی بر وجود هیئت منصفه و وکیل و روال مرسوم دادرسی و امکان تجدیدنظر و ...

در بهترین حالت کمیته های تصفیه تحت عنوان "دپورادورا" تشکیل شدند و هزاران نفر را زندانی،شکنجه،تبعید،راهی اردوگاه های کار اجباری و اعدام کردند.

در آن دوران چگوارا مسئولیت اداره قلعه تاریخی "لاکابانا" را برعهده داشت که در واقع زندان و البته مسلخ ِ "ضد انقلاب" بشمار می رفت. اعدامهای مذکور در این زندان به گونه ای بود که کشیش حاضر در آنجا که مسئولیت انجام مراسم پیش از اعدام برای زندانیان را داشت، سرانجام با مشاهده روال معمول و مداوم آن زندان طاقت از کف داده و ضمن درگیری با چگوارا آن زندان را ترک می کند.

علاوه بر این کشیش به نام " خاویر آرزواگا"، دیگرانی نیز بودند که در برابر روال ابتدایی انقلاب و رفتارهای مقامات ارشد آن انقلاب لب به اعتراض گشودند، حتی در این میان کسی چون "اوبر ماتوس" که خود از انقلابیون سرشناس بشمار می رفت آنگاه که زبان شکایت در دهان ِ معترض به جنایت در برابر کاسترو جنباند، پاسخی جز اتهام "خیانت به انقلاب" و تحمل 20 سال زندان دریافت نکرد.

اردوگاه های کار اجباری تحت عنوان "گواناهاکابیبز" از دیگر نمونه های برخورد ِ انقلابیون کوبا با "ضد انقلاب" و البته نمونه ای دیگر از جنایتهای مبتنی بر "استالینیسمی" بود که امثال چگوارا همواره دل در گرو آنها داشتند.

اینگونه برخوردها با منتقدان و مخالفان انقلاب کوبا و یا مخالفان ِ رفتارهای انقلابیون ِ کوبا، پس از ماجرای "خلیج خوکها" یا به تعبیر دقیق تر ماجرای "پلایاگیرون" افزایش یافت.

17 آوریل 1961 حدود 1500 نفر از شهروندان کوبایی که پس از انقلاب از کشور تبعید شده بودند، پس از مدتی تمرین و تجهیز در خاک امریکا، به ساحل جنوبی کوبا و منطقه ی "پلایالارگا" حمله می کنند و پس از دو روز درگیری سرانجام این گروه توسط انقلابیون در منطقه "پلایاگیرون" شکست خورده و کشته، دستگیر و یا متواری می شوند.

پس از این ماجرا بود که سرکوب ِ هرآنچه منتقد و مخالف تحت عنوان "ضد انقلاب" و "عامل ِ امریکا" توسط انقلابیون تشدید شد، به گونه ای که چگوارا در همین راستا به سفیر شوروی یعنی "سرگئی کودریاتسف" اینگونه اطمینان می دهد که ؛ " پس از این ضدانقلاب نمی تواند سر بلند کند".

چگوارا نه تنها در عمل بلکه در نظر نیز اینگونه سرکوبها و اعدامها را تایید می کند. هم او در 1963 و در سخنرانی در کنگره بین المللی اتحادیه معماران، می گوید ؛

" در یک انقلاب ِ پیروز، سرکوب خرابکاران و متجاوزان امری ست لازم، زیرا مبارزات طبقاتی با پیروزی انقلاب به پایان نمی رسد ... در رابطه با انقلاب ِ ما، مبارزات طبقاتی پس از پیروزی انقلاب حادترین و سخت ترین شکل را به خود گرفت".

اینگونه در صور ِ برداشتهای دست و پا شکسته از تئوریهای مارکس دمیدن از جمله درباره "جامعه طبقاتی" و ...  در عرصه ی عمل پرده ای دیگر از همان جنایات استالینستی بود که منجر به "نسل کشی" در راستای از بین بردن "تضاد طبقاتی" پس از انقلاب بود.

و مگر نه آنکه این میوه، ثمره ی ناگزیر تمامی عملگرایان ِ در عرصه ی سیاست و انقلاب در راستای " بی طبقه کردن" جامعه بود، از استالین تا مائو تا چگوارا تا کابیلا تا پل پوت تا چائوشسکو... و تا آنان که در ایران درپی "جامعه بی طبقه توحیدی" بودند ...

چگوارا در راستای پا فشردن در باتلاق ایدئولوژی و سیاه و سفید و خیر و شر ِ مطلق دیدن جهان پیرامون به آنجا می رسید که در برابر اینگونه انتقادات که ؛ " اگر حکومت باتیستا مخالفان خود را سرکوب می کرد، شما چرا بعنوان مخالفان ِ و مدعیان عدم پذیرش مشی او، همان مشی باتیستا را پس از رسیدن به قدرت در پیش گرفته اید؟" ...

پاسخ چگوارا در برابر اینگونه پرسشها جز این نبود که ؛

" ما اسلحه ای داریم به نام M1 که تفنگی بسیار عالی و ساخت امریکاست. این اسلحه تا زمانی که در اختیار سربازان باتیستا بود و به ما شلیک می کردند، اسلحه ای بسیار زشت و ترسناک بود ... اما همین اسلحه وقتی در اختیار ما قرار گرفت به نشانه ی ارزشمند و دارای منزلت بودن تبدیل شد. آن اسلحه بدون اینکه هیچ تغییری در ساختار آن داده شود ارزش تازه ای به دست آورد زیرا قبلا برای کشتن مردم بکار می رفت اما حالا برای آزاد کردن مردم بکار می رود".

این دیدگاه ِ ایدئولوژیک ِ تا مغز استخوان مبتنی بر "صفر و صد"، جانمایه مشی چگوارا بود. هم او در فقره ای دیگر در برابر انتقاد از عدم "اعتدالگرایی" از جانب انقلابیون کوبا می گفت ؛

" آدم های پست مقاصد رذل و پست خود را زیر پوشش میانه روی و اعتدال مخفی می کنند... "میانه رو" یکی از دیگر لغاتی است که دست اندرکاران و نمایندگان استعمار دوست دارند آن را در موقعیت های مناسب استفاده کنند... تمام ترسوها و آنهایی که در فکر خیانت به مردم هستند در پشت نقاب "میانه رو" و "معتدل" مخفی می شوند، اما مردم هرگز میانه رو نخواهند بود... ما با میانه روی مخالفیم، یک نفر یا دوست ماست یا دشمن ما".

و در همین راستا بود که برای چگوارا تفاوتی میان مخالفت بر مبنای نظر و تئوری و مخالفت بر مبنای عمل مسلحانه وجود نداشت و آشکارا می گفت ؛

" ما بی رحمانه به کسانی که علیه انقلاب اسلحه به دست می گیرند حمله می کنیم،تفاوتی نمی کند که این اسلحه ها ، اسلحه های جنگی باشند یا اسلحه های عقیدتی ".

...

یکی از مهم ترین انتقادات انقلابیون نسبت به حکومت مستقر، پیش از پیروزی انقلابها در بسیاری از نقاط جهان و از جمله کوبا از این قرار و بر این مدار بود که مسئولان حکومت در پستها و سمت های متفاوت دارای تخصص های لازم نیستند و بر اساس ارادت و سرسپردگی به حکام جور به کار گماشته شده اند.

پس از انقلاب کوبا، چگوارا بعنوان "رئیس دپارتمان صنعتی سازی انستیتو ملی اصلاحات ارضی" مشغول بکار شد در حالی که ریاست آن انستیتو (INRA) برعهده کاسترو و مدیریت اجرایی آن بر عهده " آنتونیو نونس خیمنس" و این سازمان دارای نیروهای اجرایی نظامی و یک میلیشیای 100 هزار نفری بود.

ماجرای اصلاحات ارضی در کوبای پس از انقلاب نیز خود ماجرای بسیار قابل توجهی ست که منجر به اتفاقات پسینی بسیار شد. اصلاحات ارضی بعنوان یکی از مهم ترین اهداف و سیاست های انقلابیون کوبا، در مرحله نخست اینگونه آغاز شد که هیچکس در کوبا اجازه در اختیار داشتن بیش از 2470هکتار زمین را نداشت و کسانی که بیش از این زمین در اختیار داشتند توسط دولت زمینهایشان مصادره شد که همین امر به تشدید اختلافات با دولت امریکا انجامید. و پس از آن در مرحله دوم اصلاحات ارضی در 1963 دولت با اعمال محدودیت بیشتر زمینهای کسانی که بیش از 400 هکتار را در اختیار داشتند مصادره نمود.

آنچه درباره "وزیر اقتصاد" بودن چگوارا مطرح می شود از اینجا سرچشمه می گیرد اما مسئولیت دیگر چگورا "ریاست بانک ملی" کوبا بود، در حالی که علیرغم این دو مسئولیت چگوارا هیچگونه تخصصی در زمینه اقتصاد نداشت !

هم او در مواجه با این انتقاد که چگونه ممکن است کسی بدون حداقل تحصیلات و تخصص در زمینه اقتصاد بر مسند اینگونه مناصب تکیه زند، می گفت ؛

" من دانشجوی سال اول اقتصاد از دانشگاه انقلاب هستم" !!

مسئولیت دیگر چگوارا ریاست "جمعیت جوانان شورشی" (AJR) بود. این گروه نیز در ادامه پس از ائتلاف با دو گروه دیگر ( 1: گروه حرکت انقلابی 26 جولای 2: هیئت انقلابی 13 مارس ) گروه "اتحادیه جوانان کمونیست" (UJC) را تشکیل دادند.

اما چگوارا در 1965 از پست های دولتی استعفا می دهد و در نامه ای خطاب به "فیدل کاسترو" از "انتظار کشورهای دیگر برای کمکهای او" پرده برمی دارد و در همین راستا کوبا را با این ادعا ترک می کند که انقلاب کوبا را در دیگر کشورها نیز تکرار کند.

هرچند چگوارا در6 سال نخست انقلاب کوبا با تشکیل و حمایت از گروه های پارتیزانی در دیگر کشورها از جمله پاناما، هائیتی، دومنیکن، نیکاراگوئه و ... کوشیده بود تجربه ی کوبا را در آن کشورها نیز تکرار نماید اما تاریخ هرگز شاهد چنین اتفاقی نبود.

چگوارا پس از کوبا راهی "کنگو" در افریقا می شود تا در آنجا ضمن مبارزه با استعمارگران بلژیکی و آمریکایی، انتقام "پاتریس لومومبا" را از " سسه سکو" بگیرد و در همین راستا با کسی چون " لوران کابیلا" همکاری کرد که بدون تردید یکی از جنایتکاران علیه بشریت بشمار می رود و چگوارا را اجل مجال ِ مشاهده جنایتهای بیشتر ِ همکار و همراهش در سالهای بعد نداد.

چگوارا در افریقا دریافت که پروژه "انقلاب قاره" و تکرار ماجرای کوبا رویایی بیش نیست که البته بر اساس همین رویا بود که زندگی بسیارانی به کابوس بدل شد.

"بولیوی" منزل ِ واپسین برای تحقق خیال خام چگوارا بود که در آنجا نیز در سایه توهمات "مائویستی" بر آن بود تا با سازماندهی روستاییان انقلابی دیگر بپا کند اما سرانجام دست ِ تسلیم در برابر مرگ در "والگرانده" در شرایطی بلند کرد که یک انگشت از جانب روستاییان در حمایت از مشی او بلند نشده بود.

مرگ چگوارا در شرایطی که او در پی تکرار تجربه انقلاب کوبا در دیگر کشورها بود، مهر تاییدی بود بر این نکته که همانگونه که در این پرونده بررسی شد ؛ انقلاب 1959 کوبا از سویی به شدت وابسته به پس زمینه های تاریخ سیاسی آن کشور و از دیگر سو نقش و تاثیر دیگر نیروهای سیاسی دخیل در آن انقلاب و همچنین کنش ها و واکنش های حکومت ِ وقت کوبا در اواخر دهه 50 در قرن بیستم بود.

در این میان اگرچه تاریخ نشان داد که چگوارا اگر بر موج انقلاب کوبا سوار نشده بود، هرگز جز حبابی بر سطح اقیانوس تاریخ نبود، اما نکته ی مهم تر بررسی عملکرد ِ آرمانگرایان ِ بی روش و  متکی بر خشونت است پس از کسب قدرت.

چگوارا از این منظر، قبله ی قبیله ی جنایتکاران عالم بوده و هست.