سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




در ستایش فرهنگ اشرافیت


 یادداشت " الفبا" به بهانه دهمین “حراج تهران”  


در ستایش فرهنگ اشرافیت
 


حدود 2 ماه پیش از این، وقتی تابلو نقاشی "استخر با دو پیکر" در حراج کریستیز نیویورک با قیمت 90 میلیون دلار رکوردی ماندگار در کارنامه "دیوید هاکنی" به یادگار نهاد، این تابلو را به چند نفر نشان دادم و از شدت تعجب آنها در مواجهه با تماشای این نقاشی و قیمت آن متعجب نشدم.

پیش از این نیز همین کار را با نمایش برخی از آثار "اندی وارهول" برای کسانی کرده بودم که از قضا صبغه و سابقه ی "فرهنگی و هنری" داشتند و آنها نیز برای نمونه وقتی با پرتره مائو،چگوارا،الیزابت تیلور،فرانسیس بیکن، الویس پریسلی و ... مواجه، و از قیمتی که در حراجی های سرشناس برای اینگونه آثار وارهول رد و بدل شده بود مطلع می شدند واکنشی جز همانگونه تعجبها در بساط نداشتند.

در نمونه ای دیگر نیز وقتی در جایی درباره آثار "ادوارد هاپر" و مشخصا دو نقاشی معروف او یعنی ؛ "شب زنده داران" و "اتومات" صحبت می کردم، بازهم عده ای بودند که خرید اینگونه تابلوهای نقاشی با این قیمتها را، یا "دیوانگی" و یا "بت پرستی هنری" و یا "ولخرجی ثروتمندان" می دانستند و بس.

به این ماجرا بازخواهیم گشت، اما بگذارید همینجا نقبی بزنیم به یکی از پربیننده ترین برنامه های تلویزیونی که هم اکنون از تلویزیون رسمی ایران با عنوان "برنده باش" در حال پخش است. مسابقه ای با محوریت پرسش و پاسخهای 4 گزینه ای با پرسشهایی از جنس "اطلاعات عمومی" و جایزه هایی چندین میلیونی.

شرکت کنندگانی که اغلب و در بهترین حالت دارای درآمد ماهیانه کمتر از 2 میلیون تومان هستند، ناگهان با پاسخ به پرسشهایی بسیار ساده برنده جوایزی می شوند حتی بیش از 10 برابر حقوق کارگران و کارمندان در ایران.

اما در این میان تهیه کنندگان "برنده باش" در متن و حاشیه ی اجرای برنامه می کوشند تا نشان دهند که هدف آنها از تهیه و پخش این برنامه تنها سرگرمی و کسب درآمد نیست بلکه در پی آن هستند تا باعث افزایش میزان مطالعه در جامعه شوند.

و اینگونه است که با هربار "برنده شدن" یکی از شرکت کنندگان، عده ای در قاب دوربین قرار گرفته و لب به اعتراف می گشایند درباره تاثیرات بسیار مثبت این برنامه در افزایش میزان مطالعه و ارتقای سطح سواد و فرهنگ عمومی.

مجری برنامه نیز البته در همین راستا کتابهایی را برای مطالعه به مخاطبان میلیونی برنامه توصیه می کند که باعث افزایش سطح سواد و فرهنگ آنها شود و اگر مخاطبان میلیونی برنامه از لذت کسب جوایز میلیونی بی نصیب ماندند اما از لذت مطالعه بی نصیب نمانند.

به یاد آورید سخنان یکی از چهره های سیاسی و علمی برجسته کشور را که چندی پیش درباره شیوع مدرک گرایی در جامعه ایرانی، گفته بود من اگر امکان اینکار را داشتم هواپیمایی پر از مدارک تحصیلی بر فراز ایران به پرواز در می آوردم و از آسمان این مدارک را بر فراز شهرها می ریختم تا هر کس مدرک می خواهد به دست آورد و پس از آن در دانشگاه ها را به روی دانشجویان واقعی می گشودم.

بر همین اساس برای مخاطبان میلیونی ِ با سواد و با فرهنگ تلویزیون چندان غریب نیست تقریب این مثال به ذهن که اگر جوایز میلیونی "برنده باش" برای نمونه به جای "اطلاعات عمومی" در قالب ارائه مهارتهایی در زمینه "سیرک" پرداخت می شد، به عدد هر مخاطب، یک ایرانی با توانایی چرخاندن توپ روی دماغ و یا قدم زدن روی طناب داشتیم.

تا اینجای ماجرا البته هستند بسیارانی که نفس وجود اینگونه برنامه ها حتی با اینگونه مکانیزم در راستای افزایش میزان مطالعه در کشور را مطلوب می دانند، و البته نفس طرح این ادعا کافی ست تا از میزان درک و فهم این افراد از مفاهیمی چون "مطالعه"،" "سواد" و "فرهنگ عمومی" مطلع شویم. با اینهمه گویی در زمانه اکنون می توان از نقش "پول" در ارتقای سواد و فرهنگ عمومی حتی بواسطه ی برنامه ای چون "برنده باش" دفاع کرد.

از همین منظر به ماجرای "اندی وارهول" و آثار جنجالی و البته پر فروش او در عرصه هنر بازگردیم.

وارهول بعنوان یکی از بنیانگذاران "پاپ آرت" علاوه بر خلق آثاری به روش "سیلک اسکرین" و پرتره هایی که بسیاری از آنها هم اکنون دارای قیمتهایی میلیونها دلاری هستند، در وادی نظر نیز ازهوداران نقش آفرینی تجارت و شهرت در عرصه هنر بود.

توجهی که وارهول به بازنمایی چهره افراد مشهور با استفاده از رنگهای تند و برجسته داشت، به باور بسیارانی چیزی جز شنا با دست و پایی مصنوعی بر امواج تلفیق میان "سرمایه داری" و "پوپولیسم" نبود.

اما مگر در عین حال می توان فراموش کرد نظرات او را که حتی در راستای مشروعیت بخشی اجتماعی به برخی از مشاغل و حرفه ها، خواستار این بود که از رسانه ها تصویر رئیس جمهور در حال نظافت توالت پخش شود.

وارهول به خوبی تشخیص داده بود که استفاده از "شهرت" در راستای رونق "تجارت" در عرصه "هنر" در جهان جدید بدل به ضرورتی غیرقابل انکار شده و از آن گریز و گزیری نخواهد بود.

هرچند این نقش به گونه ای دیگر پس از رنسانس در هنر ِاروپا نیز دارای نقشی برجسته و تاثیرگذار بود، و اگر نبود خدماتی که "بورژوازی" به هنر در اروپا کرد، در گنجینه ی آثار گرانبهای هنری طی 400 سال اخیر چیزی جز شعارهایی از جنس و سنخ "شعر متعهد"،"رمان خلقی"،"نقاشی پرولتری"،"سینمای کارگری" و ... باقی نمانده بود.

در تاریخ هنر و ادبیات ایران نیز اگرچه بسیارانی کوشیده اند تا نقش "بورژوازی" و "دستگاه حاکمیت" را یا به کلی انکار کنند و یا بدان با دیده ی تسخیف و تخفیف بنگرند، اما و هزار اما که اگر نبودند اصحاب قدرت و ثروت، از بسیاری از آنچه امروز بعنوان میراث هنری و ادبی در بساط افتخار باستانی داریم نیز محروم بودیم.

و از قضا با افول و نزول سلطه ی اصحاب قدرت و ثروت ِ حامی فرهنگ و هنر در "ایران" بود که در واکنشی مبتنی بر جعل و جهل؛ عده ای از اصحاب فرهنگ و هنر با نشاندن "نخواستن ها" به جای "نداشتن ها"، کوشیدند تا با نقابی از استغنای دروغین، خود را بی نیاز از قدرت ِ قدرتمندان و ثروت ِ ثروتمندان در راستای خلق آثار هنری و ادبی بدانند.

اما از دیگر سو، عدم ثبات اقتصادی و عدم شفافیت و نظام مندی در عرصه ی قدرت و ثروت در ایران ِ معاصر، سبب شد تا خاستگاه های "قدرت و ثروت" در ایران به شدت مخدوش شده و در نتیجه با جامعه ای مواجه شویم که در دیالکتیک ِ حاجت و لجاجت ؛ مردمان به همان نسبت که از ثروتمندان و قدرتمندان؛ متنفر، شیفته و دوستدار کسب قدرت و ثروت هستند!

مخدوش شدن خاستگاه و جایگاه های "قدرت و ثروت" در ایران معاصر سبب شد تا "فرهنگ اشرافیت" از بین رفته و هم اینک به ناسزایی در راستای حذف رقبای سیاسی بدل شود، در حالی که یکی از فراوان محاسن ِ "فرهنگ اشرافیت" توجهی مستمر و نظام مند به آموزش و پرورش ِ مبتنی بر فرهنگ و هنر بود تا در سایه ی آن، بازار ِ محصولات فرهنگی و ادبی و هنری، و معیشت اهل فرهنگ و ادب و هنر نیز رونق بیابد.

آنجا و آنگاه که "فرهنگ اشرافیت" با مخدوش شدن خاستگاه ها و جایگاه ها، جای خود را به "فرهنگ مایه داری" داد، جامعه ایران در بهترین حالت با کسانی مواجه بود که می توانستند یک شبه ثروتمند شوند در حالی که نه تنها در "فرهنگ اشرافیت" نبالیده بودند بلکه با رشد و پرورش در فضا و شرایطی مبتنی بر "فاقه و فقر" از یک سو دارای سویه های روانی مبتنی بر "جدال طبقاتی" بودند و از دیگر سو قرار گرفتن در موقعیت ثروتمندی را تنها به مثابه "به دست آوردن پول فراوانی" درک و فهم می کردند که اگر دو دستی آن را نچسبند به همان سرعت که به دست آمده، از دست خواهد رفت.

پر واضح است که اینچنین "طبقه" با چنین "فرهنگی" هرگز ریالی از ثروت خود را حتی با خرید بلیط تئاتر "حرام" نخواهد کرد، چه جای آنکه در جایگاه موسس و مروّج، در عرصه های مختلف فرهنگ و هنر قرار گیرد.

به دیگر بیان پیوند منحوسی که میان خلاء "امنیت ، نظام مندی و شفافیت اقتصادی" و "هجمه ی سیاسی بر فرهنگ اشرافیت"، در ایران معاصر ایجاد شد، از نقشی بسیار تاثیرگذار در تضعیف و فروپاشی فرآیندها و فرآورده های فرهنگی و هنری در ایران برخوردار بود.

در این میان حمله های مبتنی بر جهل و جعل از جانب "روشنفکری چپ زده ی ایرانی" بر اصحاب قدرت و ثروت نیز در حالی در میان بود که حضرات نقش ثروت ِ خاندان "انگلس" در برجسته گی "مارکس" را به همان نسبت در پستوی "ایدئولوژی" پنهان می کردند که شازده و ملّاک و ثروتمند بودن ِ خاندان ِ بسیاری از "رهبران مارکسیسم در ایران" را .

در این میان حتی اگر فیلسوفان پست مدرن به مثابه بقیة السیف جماعت ِ مذکور، از "نقش ویرانگر رسانه های مبتنی بر سرمایه داری" در راستای تضعیف و تخریب ِ فرهنگ و هنر و آگاهی عمومی در زمانه اکنون سخن گفته و می گویند، این نکته ی دارای غایت اهمیت را نباید از یاد برد که ؛ این حضرات نیز تنها به مدد همینگونه "ابزارها"ست که تا کنون به ترویج افکار خود و تهییج اذهان عوام پرداخته اند!

به یاد آورید همان برنامه "برنده باش" و این سخنان کسی چون "لیوتار" را که ؛

" التقاط گرایی بدل به اساسی ترین شکل فرهنگ عمومی شده است ... دانش، موضوع برنامه مسابقه تلویزیونی است. همه با هم، هنرمند نقاش،صاحب گالری،منتقد و عامه مردم همدیگر را به شعار ِ "هر چیزی رواست" مهمان می کنند. زمانه ی آسودن است".

در ادامه ی همین فقره است که فیلسوف "پست مدرن" تیغ ِ از غلاف برون کرده ی خود به بهانه ی دفاع از "فرهنگ عمومی" را اینگونه به سمت "سرمایه داری" نشانه می رود که ؛

" واقعگرایی مبتنی بر "هرچیزی رواست"، واقعگرایی مبتنی بر پول است...این واقعگرایی برآورنده هرگونه تمایلی است همانگونه که سرمایه داری برآورنده هرگونه "نیازی" است، تا زمانی که این تمایلات و نیازها با قدرت خرید همراه باشند".

پر واضح است که مخالفت با سانسور و اختناق و مشی مبتنی بر "ایدئولوژی"، لزوما دفاع از "هرچیزی رواست" نخواهد بود، اگرچه بدون تردید فرجام دفاع از "هر چیزی روا نیست" در عمل لزوما مخالفت با "هر چیزی بر علیه ماست" خواهد بود و بس.

اما از دیگر سو تعیین حدود "واقعگرایی مبتنی بر پول" نیز از جانب این جماعت در عمل فرجامی جر تحریف "آرمانگرایی" نخواهد داشت، از همان قرار و بر همان مدار که اشارتی بدان رفت ؛ نشاندن "نخواستن ها" به جای "نداشتن ها".

این روزها با برگزاری دهمین "حراج تهران" و در حالی که حراج اخیر با فروش رقمی در حدود 34میلیارد تومان همراه بود، بسیارانی همچون دوره های پیشین این حراج و اکثر حراج های هنری دیگر، زبان و قلم به طعن و لعن "پولدارهایی" خواهند گشود که در شرایط وخیم اقتصادی کشور و در حالی که فلان تعداد گرسنه و کارتن خواب و فقیر و ... در کشور هستند، اقدام به خریدهای صدها میلیونی و میلیاردی در "حراج تهران" کرده اند.

اوج نمایش جهل و همان "التقاطی" که امثال لیوتار بدان اشارتی داشتند، از قضا در اینجا هویداست که همین کسانی که چنان می گویند، آنگاه و آنجا که با تعطیل شدن یک روزنامه، بی کار شدن یک فیلمساز، نوازنده خیابانی شدن یک آهنگساز برجسته، شاگرد بقالی شدن یک نویسنده، معتاد و کارتن خواب شدن یک نقاش و ... مواجه می شوند، باز هم زبان و قلم به طعن و لعن کسانی می گشایند که "از این سرمایه های فرهنگی و هنری ایران زمین" حمایت نمی کنند!

این بود آنچه از باب اشارتی موجز باید قلمی می شد، می ماند تحسین و تقدیر از "اصحاب قدرت و ثروت" که در دهمین "حراج تهران" مشعل "فرهنگ اشرافیت" را روشن نگاه داشتند، فرهنگی که یکی از مهم ترین اعضای پیکر ِ "فرهنگ جوامع آزموده،اخلاقی و انسانمدار" است.