گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




شاگرد که بودی که چنین “استادی”


 


"سیاست آمیخته با عشق، تاریخ ننگینش را با انقلاب فرانسه آغاز کرد، زمانی که اعلام کرد (با تمام شرایط یک متجاوز) دولت فقط بر مردم حکومت نمی کند بلکه به آنها عشق می ورزد، و مردم یا متقابلا همین احساس را خواهند داشت یا با گیوتین طرف هستند. آغاز انقلابها از جنبه روانشناختی،عجیب شبیه برخی روابط عاطفی است؛ تاکید بر اتحاد، حس قدرت مطلق،تمایل به از بین بردن اسرار و ترس از مخالفت که خیلی زود منجر به پارانویای معشوق می شود و نتیجه اش به وجود آمدن نوعی پلیس مخفی است".
 
  آلن دوباتن / جستارهایی در باب عشق



 1 
 
22 اسفند 1378 بود که نشریات اصلاح طلب همزمان با ترور سعید حجاریان این تیتر را بر پیشانی تاریخ مطبوعات ایران به یادگار نهادند؛ " شلیک به مغز اصلاحات" و 20 سال پس از آن اینبار نشریات جناج رقیب بودند که همزمان با شلیک یکی از چهره های شاخص اصلاح طلب به همسر دومش، این تیتر را بر پیشانی ِ محمدعلی نجفی منتشر کردند ؛ "شلیک به قلب اصلاحات".

ماجرای تراژیک نخست دقیقا و عمیقا در همان تیتر خلاصه می شد در حالی که ماجرای تراژیک دوم را تنها با فرصت طلبی های سست ِ سیاسی می توان در آن تیتر خلاصه کرد.
ماجرای تراژیک نخست پرده ای بود از اوج نمایش ِ تقابل دو جناح سیاسی در شرایطی که یک نظام سیاسی نخستین مراحل بلوغ خود را طی می کرد، اما ماجرای تراژیک دوم پشت پرده ای بود از واپسین گامهای یک سیاستمدار در وادی عشق.

ماجرای تراژیک نخست را تاریخ با برجسته نمودن طرفین ماجرا تحت عنوان "ضارب و مضروب" ثبت کرد، اما طرفین ماجرا در ماجرای تراژیک دوم از چشم تاریخ بعنوان "قاتل و مقتول" نگریسته خواهند شد.

ماجرای تراژیک نخست نشان داد که از دست دادن "قدرت" در وادی سیاست، خط قرمزی ست که ناآزمودگان این عرصه همواره آن را با خون ترسیم می کنند، و ماجرای تراژیک دوم نشان داد که در وادی عاشقان ناآزموده، سرخی لبهای یار؛ تکبیرة الاحرام نمازی ست که "سلامش" سرخی خون رقیب است یا معشوق.

ماجرای تراژیک نخست نشان داد که اهل سیاست اگرچه مدعی مُردن برای مَردم هستند اما در روز واقعه از کشتن هم ایشان نیز پروایی نخواهند داشت، و ماجرای تراژیک دوم نشان داد اهل عشق اگرچه مدعی مُردن برای معشوق هستند اما آنجا و آنگاه که معشوق سهم مردم و یا یکی همچون ایشان شود پروایی از کشتن او نیز نخواهند داشت.

 

 2 


محمدعلی نجفی 67 سال پس از آغاز سده ای که حاکمیت در ایران با کودتایی در شرایط خون و جنون و جنایت زمام امور را در دست گرفت، نام خود را در تاریخ ایران بعنوان وزیر آموزش و پرورش ثبت کرد. هم او در 67 سالگی بعنوان رجلی سیاسی تکمله ای بر نام خود در همان تاریخ نگاشت مبتنی بر اقدامی آمیخته با خون و جنون و جنایت با قتل همسر دوم خود.

او حدود یک دهه متولی امور در وزارت خانه ای بود که خود را مسئول "آموزش و پرورش" کودکان و نوجوانان و جوانان یک کشور می دانست. درهمین دوران وزارت او، میترا استاد  کودکی بود که تحصیلات خود را تحت نظارت وزارت آموزش و پرورش در ایران آغاز کرد.

30 سال بعد وزیر آموزش و پرورش آن دوران، عاشق دانش آموز کلاس اول دبستان آن دوران شد، با او ازدواج کرد و او را کشت.

محمدعلی نجفی طی حدود یک دهه در وزارت آموزش و پرورش و طی حدود 4 دهه در عرصه سیاست و فرهنگ ایران در پی آموزش ِ چه چیز در مقام "استاد" به دانش آموزان و مردم این کشور بود؟

"استاد نجفی" بر تخته سیاه آموزش و پرورش در این کشور با خون "میترا استاد" چه نوشت ؟


 3 


18 اسفند 1374 همزمان با برگزاری انتخابات پنجمین دوره مجلس شورای اسلامی، اکبر هاشمی رفسنجانی در حالی گام در آستانه واپسین سال دوره دوم ریاست جمهوری می نهاد که هرگز حتی در مرزهای محال این واقعیت تحت عنوان خیال نیز از خاطرش نمی گذشت که این نه واپسین سال دوره دوم ریاست جمهوری او بلکه واپسین سال دوران زمامداری او در تاریخ جمهوری اسلامی خواهد بود.

هرچند حداقل خطری که هاشمی رفسنجانی در راستای ورود به "دوران معزولی" احساس می کرد باعث شد تا در همان دوران - که با ردصلاحیت گسترده "جناح چپ" با تیغ نظارت استصوابی شورای نگهبان همراه شده بود- پیشنهاد حضور 5 نفر از نزدیکان خود را در لیست انتخاباتی به جامعه روحانیت مبارز ارائه نماید.

این پیشنهاد در کمال شگفتی از جانب جامعه روحانیت پذیرفته نشد و نه تنها "عبدالله نوری، محمدعلی انصاری، محجوب،توسلی و امام جمارانی" بعنوان گزینه های مورد نظر هاشمی راه به آن لیست انتخاباتی نیافتند بلکه نام فائزه هاشمی رفسنجانی نیز در لیست انتخاباتی جامعه روحانیت مبارز قرار نگرفت.

پیام "جناح راست" با این واکنش به رئیس جمهور وقت که خود برکشیده ی آن جناح بشمار می رفت روشن بود، رئیس جمهوری که پیش از این نیز در راستای سیاستهای جناح مذکور کسانی چون محمدخاتمی، عبدالله نوری و مصطفی معین را از قطار دولت پیاده کرد بود.

هاشمی رفسنجانی در چنین شرایطی بود که اقدام به بنیانگذاری حزب "کارگزارن سازندگی" نمود. حزبی که در فضای میان "جناح چپ"(مجمع روحانیون مبارز) و "راست سنتی"(جامعه روحانیت مبارز) قرار می گرفت اما در عین حال نمی توانست مدعی پرچمداری "خط سومی" باشد که سید احمد خمینی سالها قبل مطرح کرده بود.

بنیانگذاران "کارگزارن سازندگی" سالها بعد تحت عنوان "تکنوکراتهای ایران" شناخته شدند، هرچند عملگرایی آنها در عرصه سیاست بر اساس مختصات و شرایط حاکمیت در ایران نمی توانست مبتنی بر نمونه های مشابه در ترکیه و مالزی باشد.

خاستگاه "کارگزاران سازندگی" بیش و پیش از مسائل و مبانی مبتنی بر "توسعه فرهنگی" بر فعالیت پیرامون "توسعه اقتصادی" قرار داشت اما در این میان آنچه بسیار دارای اهمیت می نمود نسبت و تناسب این وجه از توسعه با مسئله "توسعه سیاسی" در ایران ِ نیمه ی دوم دهه 70 بود.

"کارگزارانی ها" انقلابیونی بودند که 2 دهه پیش از آن با توسل و تمسک به تفسیرهای انقلابی از دیانت توانسته بودند نسبت و تناسب خود با عرصه سیاسی را اینگونه آشکار نمایند که ؛ با به میان کشاندن قرائتهای ایدئولوژیک ِ دینی و در مدار مبارزه سیاسی قرار دادن آن باید اقدام به براندازی نظام سیاسی پادشاهی در ایران نمود که چیزی جز مجسمه ی استبداد و استبداد مجسم نیست.

اما همان "نظام سیاسی مبتنی بر استبداد" در مقطعی از تاریخ بر این باور بود که مسیر "توسعه اقتصادی" در ایران به علل و دلایل فراوان جز از شاهراه به تاخیر افکندن "توسعه سیاسی" نخواهد گذشت.

بحث و فحص در باب روایی و ناروایی این نگرش نظام سیاسی پیشین در ایران مقال و مجالی دیگر می طلبد اما آنچه به وضوح می توان مشاهده کرد مخالفت تمام قد بنیانگذاران "کارگزارن سازندگی" با این نوع نگرش حکومت پهلوی بود.

هم ایشان هرگونه مشی نظام سیاسی پیشین در راستای آنگونه "توسعه اقتصادی" را چیزی جز در افتادن حاکمیت به هاویه "استعمار" و "استبداد" نمی دانستند.

20 سال پس از برافتادن آن نظام سیاسی بواسطه ی مبارزات سیاسی بنیانگذاران "کارگزاران"، اینبار قطار تاریخ در ایستگاه دولتی توقف کرده بود که ریش و قیچی در آن به دست همان "مبارزان انقلابی" قرار داشت.

دولت هاشمی رفسنجانی طی 8 سال زمامداری به آشکارترین وجه ممکن در راستای "توسعه اقتصادی" در ایران پس از جنگ 8 ساله، مسئله ی "توسعه سیاسی" را از دَم تا دُم نه تنها به تاخیر بلکه به تخریب افکند و از جانب منتقدان متهم به در پیش گرفتن مشی "استبدادی" شد، و از دیگر سو با طرح مسائلی چون"استقراض خارجی" و جذب سرمایه گذارای خارجی، از جانب همان منتقدان داخلی تحت عنوان دولتی در افتاده به هاویه "استعمار" معرفی شد.

محمدعلی نجفی بعنوان یکی از بنیانگذاران حزب "کارگزاران سازندگی" حتی در میانه سال 1376 و پس از روی کار آمدن دولت "اصلاحات"، پس از نخستین سخنرانی های سیدمحمد خاتمی که آغشته به تاکید او بر مسائلی مبتنی بر لزوم "توسعه سیاسی" بود، به مخالفت با طرح اینگونه مسائل از جانب اصلاح طلبان پرداخت و مسئله در اولویت قرار دادن "توسعه اقتصادی" بر "توسعه سیاسی" را به خاتمی و یاران هشدار داد.

تلفیق و ترکیب ایده های کسانی که در جوانی تا مرز جان با ماجرای تقدم "توسعه اقتصادی" بر "توسعه سیاسی" از جانب حکومت پهلوی به مبارزه برخاسته بودند، با هم ایشان که در میانسالی در دوران در دست داشتن قدرت سیاسی گام در همین مسیر نهاده بودند تا این حد جالب توجه و در خور تامل نبود که هم ایشان بیش از یک دهه بعد در شرایطی که از محدوده حاکمیت اخراج شده بودند ناگهان در کهنسالی حامی تقدم "توسعه سیاسی" بر "توسعه اقتصادی" شدند!

مواجهه ما با محمدعلی نجفی در خرداد 1398 از کدام منظر خواهد بود؟ آیا او را ابتدا قاتل و پس از آن عاشق و پس از آن سیاستمدار می دانیم؟ و یا او را ابتدا عاشق و پس از آن قاتل و پس از آن سیاستمدار می دانیم؟ و یا او را ابتدا سیاستمدار و پس از آن عاشق و پس از آن قاتل می دانیم؟ و یا ...

راقم این سطور او را بیش و پیش از هرچیز سیاستمداری می داند که - بر خلاف بسیاری از تحلیلهای سخت آلوده به فرصت طلبی های ایدئولوژیک در این دوران – با در نظر داشتن اقدام اخیر او مبنی بر قتل هولناک همسر دومش، نمونه ای بسیار شایان توجه در بررسی مشی سیاسی گروهی خواهد بود که نجفی نه تنها استثنایی در میان آنها بشمار نمی رود بلکه از قضا " بود ِ بارزی" است از "نمود مرموز" ایشان.

نیازی به دور کردن این خطا از خاطر ساده دلان ِ سطحی نگر نمی بینم که مراد از درج این وجیزه آنگونه خلاصه سازی های ایدئولوژیک ِ سیاست زده از نوع و لون تیتر "شلیک به قلب اصلاحات" نخواهد بود اما صد البته که نقض و نفی هرگونه رابطه میان "استاد نجفی" در عرصه فرهنگ، "دکتر نجفی" در عرصه سیاست و "محمدعلی نجفی" در عرصه عاشقی نیز طیره عقل خواهد بود.

"سیاست" چیزی نیست جز تئوری مبتنی بر "کسب و حفظ و بسط ِ قدرت" و بر همین اساس البته که یکسانی و یکنواختی در مشی و مرام طی سالیان فراوان در این عرصه مقدور و میسور نخواهد بود، چرا که سیاستهای در راستای "کسب" می تواند بسیار متفاوت با سیاستهای مبتنی بر "حفظ" و این دو بسیار متفاوت با سیاستهای مبتنی بر "بسط" ِ قدرت باشد و در پیش گرفتن اینگونه مشی و مرام متفاوت و بل متناقض در عرصه سیاسی اجتناب ناپذیر می نماید.

اما حتی با پذیرش این "حقیقت" نمی توان در بستر این "نتیجه" در افتاد که ؛ حال که چنین است پس مشی "سیاسی" به تمامی عاری از هرگونه اصول از جمله اصول اخلاقی خواهد بود.

در نسبت و تناسب "مشی سیاسی" و "اصول اخلاقی" درباره مسئله ی مورد بحث توجه به نکته ای در اینجا ضروری می نماید.

اگر سه رویکرد کلان "اخلاقی" در جهان عبارت از "اخلاق وظیفه گرا"، "اخلاق فضیلت گرا" و "اخلاق نتیجه گرا" را به رسمیت بشناسیم در نسبت و تناسب "اخلاق" با "سیاست" گریز و گزیری جز این نخواهد بود که مشی سیاسی را در راستای "اخلاق نتیجه گرا" ارزیابی نماییم.

معنا و مبنای "کنش سیاسی" از یک سو چیزی جز حصول "نتیجه" ای تحت عنوان "کسب، حفظ و بسط قدرت" نخواهد بود و از دیگر سو هرگونه ارزیابی و سنجش فعالیتها در این عرصه جز از طریق نظر به نتایج در مرزهای غیرممکن و انتزاع قرار خواهد داشت.

اما در وادی "عاشقی" آنچه تحت عنوان "اخلاق" مورد نظر است بنا بر مراتب و "انواع عشق" می تواند در مراتب متعدد و متنوع مورد ارزیابی قرار گیرد.

اما در حدود 4 دهه اخیر آنچه تحت عنوان "سیاست" در ایران مطرح شده است از جانب متولیان در نسبت و تناسبی با "مکاتب سه گانه اخلاقی"، از قضا تنها در وجه "نتیجه گرایی" مذموم بشمار رفته و در عین حال وجه ممدوح آن عبارت بوده از نسبت و تناسب مشی سیاسی با "فضیلت گرایی" و "وظیفه گرایی".

در مورد نخست یعنی "فضیلت گرایی"؛ این غلبه ی اندیشه های عارفانه بوده که مشی سیاسی خصوصا از جانب "حاکم" را به عنوان وجهی "فضلیت گرایانه" در مدار امور قرار داده و در مورد دوم یعنی "وظیفه گرایی" ؛ این غلبه اندیشه های فقهی بوده که مشی سیاسی را بیش و پیش از "حق محوری" مبتنی بر "تکلیف محوری" بعنوان وجه بارز "وظیفه گرایی" مطرح ساخته است.

فرجام حسرت خیز و عبرت آمیز این شرایط چنین است که در عرصه سیاسی ایران هیچگونه هماهنگی ساختاری و مبنایی و معنایی در نسبت و تناسب با "ساحتهای درونی"(ذهن) و "ساحتهای بیرونی" (رفتار) در بساط کنشگران یافت نمی شود.

ظهور و بروز "افلاکیانی" که در راستای نیل به هدف ِ "کسب و حفظ و بسط" ِ "قدرت خاکی"، توسل و تمسک به هرگونه وسیله را روا می دانند و می دارند، ظهور و بروز "اعتدالیونی" که در همین راستا بدل به اکستریمیستهایی تمام عیار می شوند ،ظهور و بروز "اصولگرایانی" که در همین راستا از لگدمال کردن هرگونه "اصول" پروایی ندارند، ظهور و بروز "اصلاح طلبانی" که در همین راستا "رفرمیسم" را با مشی مبتنی بر "کانفورمیسم" بدنام کرده اند، فقط و تنها فقط از منظر دغل پیشگی و فریبکاری این فعالان سیاسی قابل رصد و بررسی نخواهد بود.

آنچه به عنوان "علت العلل" ایجاد این فضا در عرصه سیاسی ایران خصوصا در 4 دهه گذشته نقشی تاثیرگذار بر عهده داشته همانگونه که اشاره شد عبارت است از ؛ غلبه ی نگرشهای ایدئولوژیک ِ موسمی بر مبانی ِ بنیادین ِ سیاستگذاری و سیاستگزاری.

آنجا و آنگاه که مسیر تبیین و ترسیم مبانی "اخلاق سیاسی" بر اساس حجیّت ِ "نتیجه گرایی" در عالم سیاست مسدود می شود و با طرح فتاوایی از جنس و سنخ "سیاست ما عین دیانت ماست" سدی در برابر رقبا و دیگراندیشان تعبیه می کنیم، البته که در این فضا  "خط امامی" و "مسلمانان متعهد" شدن حزب توده نیز باعث تعجب نخواهد بود.

به یاد آورید نخستین "نخست وزیر" و نخست وزیر 8 ساله ای پس از او، نخستین "رئیس جمهور" و سه رئیس جمهور دیگر، رئیس مجلس، قائم مقام رهبری و ... را که طی 4 دهه گذشته روزی اکمل ِ"افلاکیان" بودند و دیگر روز؛ اسفل ِ "خاکیان".

در این فضا و با اینگونه شرایط و ضوابط است که از یک سو حضور و خروج از مدار "قدرت سیاسی" اهمیت حیاتی ِ تمامیت خواهانه می یابد و از دیگر سو از آنجا که هیچگونه معنا و مبنای اخلاقی برای آنگونه تحولها و تبدلهای مرسوم سیاسی متصور نخواهد بود، ستونهای در پیش گرفتن همینگونه مشی و مرام که معجونی ست از "حس تزلزل و تمامیت خواهی" در سرزمین وجودی ِ کنشگران این عرصه در رابطه با دیگری و دیگران استوار می شود.

دکتر محمد علی نجفی نمونه ی شاخص این فقره و نماینده خالص این فرقه بشمار می رود.

او در کهانسالی با همان اسلحه ای به معشوق و همسر دوم خود شلیک کرد که در جوانی بر علیه نظام سیاسی سابق نشانه رفته بود و در میانسالی برای دفاع از خود در برابر  حمله رقبای انقلابی سابق از ضامن خارج شده بود.

همان اسلحه ای که نجفی در دادسرا اعلام کرد از اتمام اعتبارنامه حمل آن بی خبر بوده، در حالی که آنچه 5 گلوله به سوی میترا استاد شلیک کرد نه اسلحه ای بدون اعتبار حمل، بلکه نجفی ِ بدون اعتبار در عرصه سیاسی بود.


 4 


 
"چه تباهی ها، چه فتنه ها که دامان ما آدمیان می گیرد آنگاه که عشق زنی به نومیدی و اندوه قرین می شود."

مدئا / اوریپید
 

میترا استاد بعنوان نامزد پنجمین انتخابات شورای شهر، خود را تحت این عنوان در تبلیغات معرفی می کرد ؛ "نماینده زنان و جوانان". اما چندی پس از آن بود که بعنوان همسر دوم مردی 66 ساله تا آنجا پیش رفت که رسما اعلام کرد ؛ " به من تهمت زدند که من زن صیغه‌ای دکتر نجفی هستم در حالی که من عقدنامه دارم و حتی اگر صیغه هم باشد هیچ مشکلی نداشت".

استاد بعنوان "نماینده زنان و جوانان" البته هرگز در زمان تبلیغات انتخابات شورا دارای اینمایه از صراحت و شجاعت نبود که از "همسر دوم" و "زن صیغه ای "بودن به دفاع تمام قد و آشکار بپردازد، چرا که او به خوبی می دانست برای راهیابی به عرصه سیاسی نیازمند اینچنین پرده پوشی ها خواهد بود.

اما یکسال پس از "دوران تبلیغات انتخابات" بود که میترا استاد خود را بعنوان شکست خورده ای در عرصه سیاست و رانده شده ای از عرصه بازیگری در رابطه با "معاون رئیس جمهور" می دید.

اینجا دیگر نه تنها موقیعتی نبود که نیازمند آنچنان پرده پوشی ها باشد بلکه هرگونه پرده براندازی می توانست از هر طرف ماجرا را به سود استاد رقم بزند.

پس از حاشیه های فراوان پیرامون عدم رای اعتماد مجلس شورای اسلامی به محمدعلی نجفی بعنوان "وزیر آموزش و پرورش" و ماجرای ناکامی او در شهرداری تهران، نامی که در بهترین حالت در تیتراژ دو فیلم ِ دیده نشده و بر پوستر تبلیغات انتخابات شورای شهر اسلامشهر درج شده بود، ناگهان در سطحی وسیع بعنوان "زنی که با شهردار تهران رابطه دارد" در رسانه ها و فضای مجازی مطرح شد.

شلیک میترا استاد به هدف اصابت کرده بود.

در جامعه ای که "استقلال مالی"، "استقلال حقوقی" و "استقلال عاطفی" زنان در مرزهای حداقل ممکن قرار داده شده است، در روزگار سلطه و سیطره "رسانه" و تمنا و تقلای "دیده شدن" از جانب زنان و مردان از هر دریچه و به هر وسیله ی ممکن، چندان دور از ذهن نبود که میترا استاد از مطرح شدن نامش بعنوان همسر دوم شهردار تهران استقبال کند و طرح هرگونه ماجرای ممکن در آینده ی زندگی خود با محمدعلی نجفی را اینگونه به مردم اطلاع و به همسرش هشدار دهد ؛ " این زندگی سر گرفته است، دلیلی ندارد که عده‌ای دنبال حواشی باشند، هر موضوع و مسئله‌ای پیش بیاید با مدرک و سند از آقای دکتر نجفی در رسانه‌ها اعلام می‌کنم".

محمدعلی نجفی پس از مواجهه با این نوع رویکرد از جانب همسر دوم خود و با مشاهده انتشار آنگونه عکسهای دونفره، کاملا دریافت؛ با همان دستی که درب ِ آپارتمانی در برج آرمیتا را به روی میترا استاد گشود، تمامی درهای بازگشت به عرصه سیاسی را به روی خود بسته است.

آپارتمان شماره 2701 در سعادت آباد خانه ای نبود برای زندگی عاشقانه ی میترا استاد با محمدعلی نجفی، بلکه کلاس درسی بود برای مواجهه ی میترا با استاد.

میترا طی حدود یکسال در این کلاس باید هر آنچه طی حدود سه دهه آموخته بود را به استاد ارائه می کرد.

روایت محمدعلی نجفی تنها از یک جلسه ی این کلاس از این قرار و بر این مدار است که ؛ " ایشان مرتب بالای سر من می‌آمد و حرف‌های ناپسندی به من می‌زد و به خودم و پدر و مادرم که مرحوم شده بودند، فحش می‌داد و قصد داشت تا من را عصبانی کرده و درگیری ایجاد کند تا در نهایت این مشاجره به درگیری فیزیکی نیز منجر شود ... تهدید ناموسى زیاد مى‌کرد و یکى از اصلى‌ترین مسائل دعواى ما همین موضوع بوده است ".

میترا طی حدود سه دهه زیست در این جامعه "تهدید و افشاگری" را از همقطاران سیاسی "استاد" به خوبی فراگرفته بود، هم او کشاندن مسائل و مباحث پشت پرده به سطح "رسانه ها" را نیز از همقطاران "استاد" آموخته بود، میترا برای نمونه این بخش از گفت و گوی مصطفی تاجزاده را به یاد داشت که ؛

تاجزاده : ... ما در عرصه های مختلف می رفتیم مذاکره می کردیم و می گفتیم بیایید دوستانه خودمان حل کنیم که به رسانه ها کشیده نشه ...

مجری برنامه : شما به رسانه ها نمی کشاندید ؟!         
 
تاجزاده: من به آقای جنتی گفتم بیایید خودمان دوستانه جلسات بگذاریم و حلش کنیم. اگر حلش نکنیم به رسانه کشیده می شود و اگر به رسانه کشیده شود ما بازنده نیستیم، چون ما اگر یک تخصص داشته باشیم این است که می توانیم با این رسانه ها ارتباط برقرار کنیم ...

مجری برنامه : تهدیدش کردید؟!

تاجزاده : نمی دانم اسمش تهدید است یا نه، ولی شاید ... بله !


میترا استاد علاوه بر گفت و گوها و مطالب منتشر شده در فضای مجازی پس از ازدواج با محمدعلی نجفی در آبان سال گذشته نیز مصاحبه ای با یکی از روزنامه های کشور انجام داد و بنا بر روایت یک سایت خبری در همان روزی که به قتل رسید نیز قرار مصاحبه ای دیگر با این رسانه داشت، مصاحبه ای که چند ماه قبل اینگونه درباره آن هشدار داده بود ؛ " اگر موردی بود خودم شفاف آن را بیان می‌کنم. آنقدر رک هستم که چیزی که به مردم ربط داشته باشد را عنوان می‌کنم".

استاد بی گمان بارها در کلاس درس برج آرمیتا این نکته را به میترا توضیح داده بود که ؛ آنگونه رفتارهای ما در "عرصه سیاست" بوده و نباید آنها را به زندگی زناشویی تعمیم داد، و البته شاگردی چون میترا نیز اینگونه در مقام پاسخگویی برآمده بود که ؛ شما همانگونه که در سیاست تنها در پی کسب و حفظ و بسط منافع خود بودید در زندگی مشترک نیز چنین هستید، در غیراینصورت با داشتن یک زندگی مشترک ، همسر و فرزند در پی کسب یک زن دیگر و ... نبودید.

و در چنین شرایطی بود که جوّ کلاس متشنج می شد و در فقره ای دیگر استاد نجفی آن شرایط را اینگونه ترسیم می کند ؛ " ایشان بیشتر من را کتک می‌زدند و چند بار با کارد من را مجروح کرده بود و البته دعواهای فیزیکی‌مان دوطرفه بود".

نقل است که استادان همواره شاگردان خود را دوست دارند اما پرسش این است که ؛ آیا استادان همواره آموزه های خود به شاگردان را نیز دوست دارند؟

میترا شاگردی بود که استاد در برابر او تاب و طاقت ِ مشاهده و لمس ِ ارائه ی آنچه آموخته بود را نیاورد و درس ِ آخر ِ استاد بر خلاف آنچه بسیارانی از موضعی سیاسی در این روزها عنوان می کنند نه "مُردن نجفی پیش از قتل میترا"، بلکه حذف ِ صورت مسئله به جای حل آن توسط استاد بود.

در مکتب ِ استاد نجفی، مسائل بر اساس توجه و تامل در مبانی حل نمی شدند، بلکه بواسطه ی لابی های سیاسی و افشاگری و رسانه ای شدن بر علیه رقیب از عرصه حذف می شدند.

استاد نجفی در آخرین کلاس باز هم نتوانست "مسئله ی میترا" را حل کند و در نتیجه او را حذف کرد و البته هیچکدام از 8 گلوله  باقی مانده در اسلحه را به سوی خود نشانه نرفت!

اینک ماییم و "مسئله ی نجفی"، مسئله ای که با حذف، حل نخواهد شد.