گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




مارکسیسم با سرمایه سرسپردگی

  تاملی در کارنامه حزب توده  

  مارکسیسم با سرمایه سرسپردگی  

 



در راستای رصد علل و دلایل شکلگیری حزب توده باید از گذرگاه بررسی چگونگی ورود اندیشه های "مارکسیستی" در ایران گذر و بر این مهم از منظر تامل نظر کرد.

آنچه تحت عنوان اندیشه های "مارکسیستی" فضای سیاسی ایران را طی دهه های متمادی درنوردید، نخستین بار از جانب حزب "سوسیال دموکرات کارگران روسیه" به ایران انتقال پیدا کرد. همان حزبی که بنیانگذار نامدارش یعنی گئورگی پلخانف از تبار ِ "مارکسیستهای ارتدکس" بود.

پلخانف در دوران فعالیت در حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه، تحت تاثیر امواج احزاب سوسیال دموکرات در اروپا و مشخصا حزب سوسیال دموکرات آلمان به زعامت کارل کائوتسکی بود. همان حزبی که "مارکسیسم" در اروپا و پس از آن در جهان بر بال ِ فعالیتها و نظریه پردازی های چهره های شاخص آن گسترش یافت.

کسانی چون کائوتسکی بر اساس اختلاف نظرهایی که در برداشت و قرائت از آثار مارکس با دیگرانی در حزب سوسیال دموکرات آلمان داشتند، در واقع جناح راست آن حزب را تشکیل می دادند در برابر جناح چپ آن حزب که در اختیار "مارکسیستهای انقلابی" از جمله رزا لوکزامبورگ بود.

اما این جناح بندی درونی و انشقاق در حزب سوسیال دموکرات آلمان سالها بعد در حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه نیز به گونه ای دیگر رقم خورد تا دوگانه ی "منشویک ها" به زعامت کسانی چون ژولیس مارتوف و پلخانف در برابر "بلشویک ها" به زعامت لنین قرار بگیرند.

هرچند پیش از این انشقاق که در کنگره دوم حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه در سال 1903 رقم خورد، کسانی چون لنین و پلخانف و مارتوف هسته ی انقلابی همان حزب را با ارگان مطبوعاتی خود تحت عنوان "ایسکرا" تشکیل داده و روزگار بر سبیل اتحاد و اتفاق می گذراندند.

این اختلافات درونی در حزب سوسیال دموکرات کارگران، پیش از 1903 به گونه ای دیگر در راستای برداشتهای متفاوت درباره مسئاه ی ظهور و بروز "سرمایه داری" در روسیه، بین این حزب و "نارودنیکها" جریان داشت اما پس از ماجراهای "انقلاب 1905" و پس از آن "انقلاب اکتبر 1917" این اختلافات در میان این حزب به حدی رسید که در نهایت با انحلال حزب سنگ بنای تاسیس "حزب کمونیست" تحت سلطه ی "منشویک ها" نهاده شد.

اما در دوران زمامداری حکومت تزاری در روسیه همین حزب سوسیال دموکرات کارگران در راستای مبارزه با حکومت وقت بر آن بود تا از هر طریق ممکن به منافع تزارها آسیب وارد نماید. در همین راستا بود که پس از شکست روس ها در 1905 از ژاپن و پس از آن در 1907 با انعقاد "قرارداد سن پترزبورگ" که به عبارتی ایران را میان روسیه و انگلستان تقسیم کرده بود، حزب سوسیال دموکرات کارگران کوشید تا راه نفوذی در ایران پیدا کند.

در این سالها از قضا جغرافیای سیاسی ایران با لرزشهایی دوران ساز بر گسلهای "جنبش مشروطه خواهی" مواجه است.

این شرایط ِ مهم تاریخی هم از جانب ایران و هم از جانب روسیه آنگاه که با عواملی دیگر همراه می شود از جمله سفرهای مشروطه خواهان و تجار و افراد و گروه های دیگر ایرانی به ممالک راقیه از جمله روسیه، نخستین علل و عوامل تاسیس حزب سوسیال دموکرات در ایران شکل می گیرد.

نخستین بنیانهای این حزب در باکو و توسط کسانی چون نریمان نریمانوف نهاده می شود تا سرانجام این حزب تحت عنوان "اجتماعیون عامیون" توسط عده ای که سابقه حضور در حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه داشتند در دوران جنبش مشروطه خواهی در ایران تاسیس شود.

این حزب دارای دو مولفه ی دارای اهمیت بود که در راستای بحث ما توجه به آنها دارای ضرورت است. نخست اینکه ؛ هسته ی مرکزی این حزب در ارتباط با سازمانی تحت عنوان "مرکز غیبی" بود که با کسانی چون علی کربلایی (موسیو)علی دوا فروش و میرزا رضا تربیت، محمد شبستری و ... در تبریز تشکیل شده بود و سویه های رادیکال داشت.

و دیگر آنکه "اجتماعیون عامیون" ضمن آگاهی از حدود تاثیرات مسائل "مذهبی" در ایران، از همان ابتدا کوشید تا این نکته را در فعالیتهای خود لحاظ کند تا آنجا که در اعلامیه ی تاسیس این حزب که با عبارت "رنجبران جهان متحد شوید" آغاز می شود، چنین می آید که ؛ " ما سوسیال دموکراتها مدافعان حقیقی اسلام، اعلام مشروطیت ایران را در این روز مسعود به دوستان آزادی خواه جهان تبریک می گوییم..." و همین اعلامیه با امضایی چنین خاتمه می یابد ؛ " فرقه مدافع اسلام سوسیال دموکرات ایران".

با گذر زمان و بر مبنای سیر وقایع سیاسی در ایران و روسیه، ارتباط سوسیال دموکراتهای انقلابی ِ روس و سوسیال دموکراتهای ایران بر این اساس افزایش می یابد که سوسیال دموکراتهای روسی با گسترش نفوذ در ایران در پی این مهم هستند که آسیبی به منافع حکومت تزاری وارد کنند و برای نمونه "کمیته سوسیال دموکرات قفقاز" به زعامت ِ استالین فرمان اینگونه دخالتها را در ایران بواسطه ی سوسیال دموکراتهای ایرانی صادر کرده بود و البته اینگونه ارتباطها از مبادی و مجاری دیگر نیز وجود داشت و در پرتو فعالیتهای کسانی چون "پانف بلغاری" قابل رصد بود.

اما پس از پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران، طیفی از مشروطه خواهان که ارتباط عملی با "سوسیال دموکراتها" و التزام نظری به "سوسیال دموکراسی" داشتند، با تاسیس حزبی تحت عنوان "حزب دموکرات ایران" بر آن بودند تا سیمایی عملگراتر در عرصه سیاسی ِ آن دوران ایران از خود به نمایش بگذارند.

این حزب به زعامت کسانی چون سلیمان میرزا اسکندری و سیدحسن تقی زاده و حیدرخان عمواغلی و محمدرضا مساوات و محمد امین رسول زاده و ... تشکیل شد و بنا بر توجه به همان حساسیتهای "مذهبی" در ایران بود که در عنوان این حزب عبارت "سوسیال" حذف شده بود.

اینگونه ارتباطات میان سوسیال دموکراتهای انقلابی روسیه و سوسیال دموکراتهای ایرانی تا آستانه "انقلاب اکتبر 1917" ادامه یافت و پس از آن نیز با تشکیل احزاب دیگری در همین راستا همچون "حزب عدالت" و "حزب کمونیست ایران" ماجرای فعالیت احزابی در ایران رقم خورد که بصورت مستقیم تحت هدایت و نظارت کمینترن(بین الملل سوم) فعالیت می کردند.

از دیگر سو پس از انقلاب بلشویکی در 1917، حکومت شوروی در راستای جذب نیرو و سازماندهی گروه ها و احزاب سیاسی در دیگر کشورها، فعالیتهای متعدد و متنوعی داشت همچون تاسیس "دانشگاه کمونیستی زحمتکشان شرق" در 1921 که تحت عنوان "کوتو" شناخته می شد.

کسانی چون مائو،هوچی مینه، مارشال تیتو، والتر اولبریخت و ... از دانش آموختگان همین دانشگاه بودند که سالها بعد بدل به چهره های سرشناس در عالم سیاست شدند. اما از ایران نیز در آن دوران کسانی چون اردشیر آوانسیان، رضا روستا، عبدالصمد کامبخش، جعفر پیشه وری و... جهت تحصیل اصول مارکسیسم و کمونیسم راهی همین دانشگاه شدند.

علاوه بر محصلان ِ مکتب "کوتو"، پس از استقرار نظام پهلوی در ایران بسیاری از دانشجویان جهت ادامه تحصیل با هزینه ی حکومت راهی اروپا شدند  که در میان این گروه نیز بودند کسانی که نه در شوروی و "کوتو" بلکه در اروپای غربی و شرقی با اصول مارکسیسم آشنا شدند. یکی از اهالی این قبیله تقی ارانی بود.

ارانی در دوران اقامت در آلمان شرقی ضمن ادامه تحصیل و انجام فعالیتهای مطبوعاتی به همراه کسانی چون مرتضی علوی ( برادر "بزرگ علوی") مبادرت به آشنایی با اصول مارکسیسم نمود اما این آشنایی لزوما مبتنی بر اصول و مبانی و روح ِ "مارکسیسم روسی" نبود.

ارانی در سال 1312 پس از بازگشت به ایران اقدام به انتشار نشریه ای تحت عنوان "دنیا" کرد و چندی پس از آن با گروه موسوم به "53 نفر" دستگیر و زندانی شد.

از این گروه سالها بعد کسانی چون رادمنش،طبری،ایرج اسکندری،بزرگ علوی،مرتضی یزدی،انور خامه ای، خلیل ملکی و ... بدل به چهره های سرشناسی در عرصه سیاسی ایران شدند.

اما پیش از بازداشت و زندانی شدن "53 نفر" چند واقعه مهم در دوران زمامداری پهلوی اول در فضای سیاسی ایران بوجود آمد که در ترسیم مختصات ِ شرایط آتی در همین فضا بسیار دارای اهمیت بود، از آنجمله می توان به قانونی اشاره کرد که مجلس در سال 1310 درباره ممنوعیت فعالیتهای سیاسی مبتنی بر "مرام اشتراکی" اینگونه تصویب کرد ؛

" هر کس در ایران به هر اسم یا به هرعنوان دسته یا جمعیت یا شعبه ی جمعیتی تشکیل دهد و یا اداره نماید که مرام یا رویه آن ضدیت با سلطنت مشروطه و یا رویه یا مرام آن اشتراکی است و یا عضو دسته یا جمعیت یا شعبه ی جمعیتی شود که با یکی از مرام یا رویه های مزبور در ایران ( و طبق بند 2 همین ماده در خارج از ایران ) تشکیل شده باشد ؛ به حبس مجرد از 3 تا 10 سال محکوم خواهند شد".

نکته ی دارای اهمیت دیگر اینکه ؛ در همان دوران مقارن سال 1313 دراروپا با برآمدن نازیسم و فاشیسم و غوغایی که هیتلر در آلمان بر پا کرده بود و سرانجام به جنگ جهانی دوم کشیده شد، حکومت شوروی در واکنش به این جریان، سیاستهای منطقه ای و بین المللی خود را به گونه ای تغییر داد که نقد و مبارزه با "امپریالیسم و نظام سرمایه داری" جای خود را تا حدود فراوان به مبارزه با "فاشیسم" داد. این تغییر جهت مبارزات سیاسی در احزاب کمونیست ِ تحت فرمان ِ کمینترن در اکثر نقاط جهان در آن دوران قابل مشاهده بود.

در امتداد همین شرایط و پس از ماجرای اشغال ایران توسط نیروهای متفقین در 1320 ، شوروی بعنوان یکی از نیروهای پیروز در جنگ جهانی دوم دامنه ی نفوذ سیاستهایش در ایران ِ تحت اشغال ِ خود را به شدت گسترش داد و در همین زمان و همین فضاست که  حدود یکماه پس از ورود متفقین و البته ارتش سرخ به ایران نخستین خشت ِ تاسیس حزب توده در ایران نهاده می شود.

یکی از مهم ترین و مبنایی ترین مباحث و مسائل درباره حزب توده از سالها پیش تا کنون ایستادن بر آستانه ی این پرسش بوده و هست که ؛ آیا حزب توده از ابتدای تاسیس به اصطلاح "حزبی کمونیستی" بود ؟

پاسخ "منفی" اکثر قریب به اتفاق پژوهشگران و محققان و مورخان طی این سالها مبتنی بر چند دلیل ِ مشخص بوده که در ادامه به لب لباب آنها اشاره و پس از آن پاسخی بر مبنای استدلال به این پرسش ارائه خواهیم کرد.

نخست ادعای حزب توده را در این زمینه باید در نظر داشت.

روزنامه "رهبر" ارگان حزب توده در 17 اردیبهشت 1323 با انتشار مقاله ای مشخصا پاسخی که به پرسش مذکور ارائه می کند چیزی جز این نیست که حزب توده هیچگونه نسبت و تناسبی با احزاب کمونیست ندارد.

پیش از "رهبر" که به صاحب امتیازی ایرج اسکندری منتشر می شد و ارگان حزب توده بشمار می رفت، روزنامه "سیاست" بعنوان ارگان این حزب منتشر می شد که متعلق به عباس اسکندری بود.

عباس اسکندری یکی از بنیانگذاران حزب توده بشمار می رفت که پس از چندی به علت ارتباط با قوام و اتهام "انگلیسی بودن" از حزب توده اخراج شد و کسانی چون نورالدین کیانوری تا سالها پس از آن همواره وی را فردی "فاسد" می دانستند.

روزنامه "سیاست" نیز در 11 خرداد 1321 با انتشار مطلبی بر "کمونیستی نبودن حزب توده" تاکید دارد.

حتی حزب توده در 1327 و پیش از ماجرای ترور شاه با انتشار مطالبی رسما بر حزبی کمونیستی نبودن تاکید می کرد و پس از مرداد 32 بود که امثال کیانوری رسما اعلام می کردند که ؛ "ایدئولوژی طبقه کارگر یعنی مارکسیسیم – لنینیسم راهنمای حزب ما است ".

نکته ی دیگر در همین راستا توجه به مرامنامه حزب توده توده در دوران تاسیس این حزب است.

در اصول مندرج در این مرامنامه نیز نمی توان موردی مشخص و مبرهن یافت که بر کمونیستی بودن این حزب تاکید و تاییدی داشته باشد و در نهایت در بند 4 این مرامنامه حتی اشاراتی که به اصلاحات وضعیت اراضی و شرایط شغلی و معیشتی دهقانان و توده های زحمتکش ایران می شود نیز نمی تواند مصداق بارز کمونیستی بودن این حزب بشمار رود.

نکته دیگر توجه به ترکیب گروه موسس این حزب است.

موسسین حزب توده شامل بخشی از اعضای "53 نفر" بودند که پس از شهریور 1320 از زندان آزاد شده بودند بخشی دیگر کمونیستهای شناخته شده ای همچون اردشیر آوانسیان و رضا روستا بودند که پیش از "53 نفر" روانه زندان شده بودند و بخش دیگری همچون عبدالحسین نوشین و علی امیرخیزی و مهمترین چهره ی این بخش یعنی سلیمان میرزا اسکندری.

سلیمان میرزا اسکندری که بعنوان نخستین دبیرکل حزب توده نام خود را بر صحیفه تاریخ این حزب رقم می زند بدون تردید از مهم ترین شخصیتهای سیاسی تاریخ سیاسی ایران معاصر است.

سلیمان میرزا شاهزاده ای قاجاری است که در عین حال در راستای اهداف جنبش مشروطه خواهی بر علیه شاهان قاجار جنگیده و بعنوان یکی از اعضای "کمیته انقلابی" به همراه کسانی چون ملک المتکلمین و سیدجمال الدین اصفهانی و یحیی دولت آبادی و ... در همین مسیر مصائب فراوان به جان خریده بود.

سلیمان میرزا از نخستین کسانی بشمار می رود که در تاریخ سیاسی ایران بعنوان "سوسیالیست" میدان دار رقابت در عرصه سیاست گشته و از یک سو کمان ملامت بر حکومت قاجار و از دیگر سو بر حکومت پهلوی کشیده و طعم مهر و قهر از جانب هر دو دودمان در دوران حیات خود چشیده بود.

آشنایی - نه چندان جامع – او با اندیشه های "سوسیالیستی" در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 در اروپا باعث شد تحت تاثیر همان فضایی که پیش از این اشاره شد مبادرت به تاسیس "حزب دموکرات" ایران نماید و آنگونه که اشاره شد به علت پرهیز از حساسیتهای دینی و مذهبی در آن دوران عبارت "سوسیال" را از عنوان این حزب حذف کرد.

البته سلیمان میرزا را پروای دیانت بود و تا زمان حیات او زنان را مجال ورود به فعالیتهای سیاسی در حزب توده نبود و طرفه آنکه بنیان ِ حزب توده را سلیمان میرزا بر این حدیث ِ منتسب به علی بن ابی طالب نهاده بود که ؛ " و کونا للظّالم خصماً و للمظلوم عوناً ".

در مناقشات جنگ جهانی اول از کسانی بود که چشم عنایتی به آلمانها داشت و فرجام ماجرا در آن دوران پس از اشغال ایران توسط روسها تشکیل " کمیته مقاومت ملی" به زعامت کسانی چون سلیمان میرزا بود و در همین راستا او با دولت نظام السلطنه مافی همکاری و پس از گریز از پایتخت به قم و پس از آن به کرمانشاه، در 1296 توسط نیروهای انگلیسی دستگیر و روانه ی حبس در هندوستان می شود و پس از چندی به روایتی در مبادله ای که میان "جنگلی ها" و نیروهای انگلیسی صورت می گیرد در ازای آزادی یک سرباز انگلیسی، سلیمان میرزا از محبس هندوستان راهی مجلس ایران می شود و در مجلس چهارم بر کرسی نمایندگی تهران می نشیند.

در همان دوران است که به همراه کسانی چون سیدمحمد صادق طباطبایی حزب "اجتماعیون" را تاسیس می کند و پس از آن در کابینه ی نخست رضاخان بعنوان وزیر معارف بکار گرفته می شود.

سلیمان میرزا در مجلس موسسان به انقراض سلسله قاجار رای مثبت می دهد اما در عین حال همین رای مثبت را در صندوق ِ حمایت از تاسیس سلسله پهلوی با این استدلال نمی اندازد که ؛ " اصول سوسیالیستی جهموری مانع از تصویب یک پادشاهی جدید است".

و البته  کمترین عقوبت عدم سرسپردگی به رضا شاه نمی توانست جز انزوای سیاسی باشد که سهم سلیمان میرزا تا شهریور 1320 نیز جز آن نشد.

بنابراین زعامت کسی چون سلیمان میرزا اسکندری نیز می توانست بعنوان شاهدی دیگر بر کمونیستی نبودن حزب توده عنوان شود بر این مبنا که این حزب در زمان تاسیس گرایش به چهره های "ملی" و یا "سوسیال دموکرات" داشت و بازهم شاهد دیگر در همین زمینه دعوت از کسانی بود چون محمد مصدق در آن دوران جهت پیوستن به حزب توده .

و نکته ی دیگر آنکه ؛ حزب توده در زمان تاسیس تا سالها بعد خود را حزبی "ضد فاشیسم" عنوان می کرد و بر این عنوان تاکید و تایید فروان داشت.

در فضای جهان پس از جنگ جهانی دوم البته که این "ژست سیاسی" می توانست بسیار در راستای جذب سیاسیون آن دوران موثر واقع شود. در اینجا می گذریم از مثالهای فراوانی از نوع و لون آنچه کسانی چون اردشیر آوانسیان در خاطرات خود مطرح می کنند در تایید این مطلب که اصولا و اساسا همین "ژست ضد فاشیستی" نیز سیاست دیکته شده ای از جانب کمینترن به حزب توده بود.

اما در وجهی کلان آنچه بلشویکها پس از جنگ جهانی دوم در راستای مخالفت با فاشیسم مطرح و منتشر می کردند تنها یک سوی ماجرا بود و در دیگر سو با بررسی سیر وقایع سیاسی اروپای آن روزگار می توان به وضوح مشاهده کرد که "یکی از علل" تقویت و بسط فاشیسم در بخشهایی از اروپا واکنشی هراس آلود بود که در کشورهای اروپایی از باب ِ درنیفتادن در چاه "مارکسیسم روسی" و عدم تکرار "انقلاب اکتبر 1917" در اروپا بود.

از یاد نبرید آنچه در خاستگاه مارکسیسم در جهان یعنی حزب سوسیال دموکرات آلمان در آن دوران جریان داشت که شامل ؛ مخالفتهای زعمای این حزب همچون فردریش ابرت و کارل کائوتسکی با "مارکسیسم روسی" و "لنینیسم" بود و بر همین اساس در ماجراهای "انقلاب نوامبر" در آلمان از قضا آنگاه که سوسیال دموکراتها به قدرت می رسند به شدت با "اتحادیه اسپارتاکیست ها" مقابله می کنند که خون "رزای سرخ" خوان این ماجرا را خونین می کند و این طیف از "مارکسیستهای انقلابی" همچون رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در همان سالی کشته می شوند که گئورگی زینوفیف بعنوان رئیس کمینترن فریاد می کشید که ؛ " اروپای پیر با شتاب فراوان به سوی انقلابی پرولتاریایی می تازد ...". ( و البته توجه به سرنوشت همین شخص یعنی زینوفیف در دوران استالین کافی ست تا اعتبار آنگونه فریادها و اینگونه سخنان را دریابیم!)

و از دیگر سو پس از کنگره هفتم کمینترن در 1935 همانگونه که اشاره شد وجه غالب سیاست خارجی شوروی تیز کردن نوک پیکان حمله به فاشیسم بود اما با اینهمه این پرسش دارای اهمیت فراوان بود که آیا در ایران ِ آن روزگار خبر و اثری بود از چنین حزب کمونیستی با چنین دامنه تاثیرگذاری و دارای چنین سازماندهی و انسجامی ؟ و دیگر آنکه آیا اصولا و اساسا خطر فاشیسم در ایران ِ آن روزگار در چنین حدی از اهمیت بود؟

با توجه به نکات مذکور در راستای دستیابی به پاسخی درباره "کمونیستی بودن یا نبودن حزب توده"، پاسخ ما چنین است که ؛

اگر مراد از "کمونیستی نبودن" این است که حزب توده از زمان تاسیس ( حتی تا سال 1327 که خود ادعای کمونیستی نبودن دارد) حزبی "ملی گرا" و مبتنی بر اصول "سوسیال دموکراسی" و "ضد فاشیسم" بود، پاسخ ما چنین است که ؛ هرگز !

حزب توده ای که در نخستین جلسه تاسیس خود "علی اف" بعنوان دبیر اول سفارت شوروی را دعوت کرده و بر صدر می نشاند، حزب توده ای که بخش عمده موسسین و مرکزیت آن از محصلان مکتب "کوتو" بشمار می روند، حزب توده ای که از همان آغازین ایام تاسیس کسی چون عبدالصمد کامبخش را به فرمان کمینترن به عضویت در مرکزیت حزب می پذیرد، چنین حزبی نمی توانست ریشه در خاکی جز سیاستهای حکومت شوروی داشته باشد و بعنوان درختی در فضای سیاسی ایران شاخ و برگش نمی توانست جز با بادهایی که از سمت مسکو می وزید به جنبش درآید و سرانجام ثمره این شجره نیز نمی توانست جز میوه منافع شوروی باشد.

اما با طرح این ادعا جای خالی طرح پاسخی در برابر این پرسش احساس می شود که ؛ پس چرا از زمان تاسیس، حزب توده تا آن اندازه بر کمونیستی نبودن تاکید و تایید می ورزید ؟

پاسخ ما به این پرسش نیز چنین است که این سیاست بر مبنای 3 دلیل بکار گرفته شد ؛

1 – در زمان تاسیس حزب توده بر اساس همان قانون مصوب سال 1310 مبنی بر ممنوعیت و غیرقانونی بودن فعالیت احزاب دارای "مرام اشتراکی"، حزب توده نمی توانست به عنوان یک حزب رسمی و قانونی بر مدار کمونیسم تاسیس و مطرح شود.

2 – به علت تبلیغات فراوانی که در دوران پهلوی اول بر علیه "کمونیسم" در ایران مطرح و تا حدود فراوان در سطح جامعه ایران ِ آن روزگار موثر واقع شده بود، حزب توده نمی خواست و نمی توانست سنگ بنای خود را تحت عنوان یک "حزب کمونیستی" بگذارد، زیرا در آن شرایط از یک سو با واکنش منفی جامعه ایران از جمله حساسیتهای مذهبی مواجه می شد و از دیگر سو نمی توانست با تکیه و تاکید بر مسائلی چون "ملی گرایی" ( که در دوران پهلوی اول بسیار محل توجه واقع شده بود) از میان نیروهای سیاسی به یارگیری بپردازد.

3- همانگونه که اشاره شد اصولا و اساسا در آن دوران سیاست غالب کمینترن در کشورهایی با شرایط ِ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ِ ایران ِ دهه 20 چنین بود که احزاب کمونیست تحت این عنوان فعالیت علنی نداشته باشند و این احزای تحت لوای احزاب "ضد فاشیسم" و در وجه کلان تر با "ژست دموکرات و عدالتخواه" پا به عرصه سیاسی در آن کشورها بگذارند.

حزب توده بر با این سیاست ِ مبنایی بود که از زمان تاسیس تا یک دهه بعد توانست بسیاری از روشنفکران، هنرمندان و سیاسیون ِ به اصطلاح ملی گرا را که مشی "ضد انگلیسی و امریکایی" داشتند و از دیگرسو رجال سیاسی به اصطلاح معتقد به "سوسیالیسم" را به سمت و سوی خود جذب کند و آن "ژست های ضد فاشیستی" نیز در این راستا کارآیی داشت که نیروهای "ضد آلمان" نیز عزم ورود به اردوگاه این حزب نمایند.

اما با گذر زمان و نمایان تر شدن ماهیت حقیقی این حزب بود که بسیاری از افراد مذکور از طیف های مختلف با مشاهده عمق سرسپردگی این حزب به حکومت شوروی، پس از چند سال آزمودن بخت ِ سیاسی خود در نهایت رخت از ورطه ی حزب توده بیرون کشیدند تا در ادامه تنها سرسپردگان به حکومت شوروی و "استالینیستهای تا مغز ِ استخوان" در این اردوگاه بمانند و عضویت در حزب توده را به "توده ای شدن" بدل نمایند.

با اینهمه حزب توده توانست از یک سو با حمایتهای پشت پرده از سوی حکومت شوروی و از دیگر سو با تکیه بر همان مشی سیاسی در عرصه داخلی، درهای پارلمان را نیز به روی خود گشوده ببیند و در مجلس چهاردهم "فراکسیون توده" با حضور کسانی چون ؛ رادمنش،اسکندری،کامبخش،آوانسیان،فداکار،گنابادی،فردوس،کشاورز و... تشکیل شد.

و این مجلس همان مجلسی ست که در نخستین ایام فعالیت خود همان دری که به روی حزب توده گشوده بود را بست به روی یکی از کمونیستهای سرشناس آن دوران یعنی جعفر پیشه وری.

پس از رد اعتبارنامه ی پیشه وری در آن مجلس ماجرای "غائله فرقه دموکرات آذربایجان" رقم خورد که این مسئله به همراه ماجرای "امتیار نفت شمال"، دو مسئله بسیار مهم بودند در راستای آشکار شدن ماهیت حقیقی حزب توده.

سال 1323 دولت محمد ساعد بحث واگذاری امتیاز نفت شمال را که پیش از آن در دولت قوام مطرح و پس از چندی از دستور ِ پی گیری خارج شده بود دوباره مطرح کرد.

واکنش نمایندگان حزب توده در مجلس به این مسئله مخالفتی آشکار و شدید بود، چرا که در آن مقطع زمانی بحث واگذاری این امتیاز به کمپانی های امریکایی و انگلیسی مطرح بود.

برای نمونه دکتر رادمنش بعنوان یکی از نمایندگان توده ای آن مجلس طی نطقی مشخصا واگذاری امتیاز نفت به "کشورهای خارجی" را محکوم و مخالفت حزب توده را با این مسئله اعلام کرد .

اما بلافاصله پس از طرح این بحث در مجلس بود که حکومت شوروی با فرستادن نماینده خود به ایران خواستار دریافت این امتیاز شد.

حضور کافتارادزه بعنوان معاون وزارت خارجه شوروی در ایران و طرح این درخواست باعث شد که نمایندگان توده ای در چرخشی حیرت آسا از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی حمایت و در خارج از پارلمان نیز کسی چون احسان طبری با انتشار مقاله ای از در نظر گرفتن "منافع همسایه شمالی" دفاع کرد.

دولت ساعد تحت فشار ِ فضای مناقشه آلودی که ایجاد شده بود اعلام کرد تا پایان ماجرای جنگ جهانی دوم درباره امتیاز نفت شمال تصمیمی اتخاذ نخواهد شد و این در واقع به معنی ِ عدم موافقت دولت ایران با واگذاری این امتیاز به شوروی بود.

واکنش کافتارادزه به تصمیم دولت ساعد تاکید مجدد بر لزوم واگذاری این امتیاز به دولت متبوعش بود و در همین راستا نیروهای حزب توده به فرمان کافتارزاده خیابانهای تهران را بدل به جولانگاه ِ تظاهرات علیه دولت ساعد کردند به قصد تامین منافع "همسایه شمالی".

اوج رسوایی تاریخی حزب توده آنجا بود که تظاهرکنندگان توده ای با سوار شدن بر کامیونهای ارتش سرخ در خیابانهای تهران جولان می دادند و آنگاه که توده ای ها در خیابانها علیه دولت ایران شعار سر می دادند، کامیونهای ارتش سرخ از پشت سر آنها را حمایت می کردند.

پس از این بود که با برپایی غائله فرقه دموکرات در آذربایجان باردیگر حزب توده پا در میدان دفاع ِ تمام قد از منافع "برادر بزرگ" نهاد.

اما پیش از "غائله آذربایجان" حزب توده پرده دیگری از نمایش تاریخی خود را اجرا کرد که تحت عنوان "قیام افسران خراسان" شناخته می شود و در ادامه در اشاره ای به مسئله "سازمان نظامی حزب توده" به این مسئله نیز خواهیم پرداخت.

حزب توده که نخستین شعبه استانی خود را بلافاصله پس از تاسیس در آذربایجان فعال کرده بود و در شهرستانهایی چون تبریز،مراغه،اردبیل، سراب و... دامنه فعالیتهای خود را گسترش داده بود، در مرکز آن استان با انتشار نشریه ای تحت عنوان "آذربایجان" به سردبیری علی شبستری حزبی فعال در آن دیار بشمار می رفت.

شعبه استانی حزب توده در آذربایجان با حضور کسانی چون غلام یحیی دانشیان،محمد بی ریا،رحیم ولایی،علی شبستری و صادق پادگان اداره می شد و در آن دوران با وجود اینکه آذربایجان در اشغال نیروهای شوروی قرار داشت، کمیته ایالتی حزب توده با مدیریت علی امیرخیزی فعالیت می کرد که پس از چندی صادق پادگان جانشین او شد.

با رد اعتبارنامه جعفر پیشه وری در مجلس چهاردهم بعنوان نماینده آذربایجان، سناریوی اغتشاش و آشوب در آذربایجان به مرحله اجرا درآمد.

پیشه وری از کمونیسیتهای شناخته شده در ایران و محصل مکتب "کوتو" بود و در دوران پهلوی اول 10 سال روزگار در زندان گذارنده بود و در همان دوران ِ زندان اختلاف نظرهایی پیدا کرده بود با برخی از اعضای "53 نفر" و دیگرانی چون اردشیر آوانسیان.

رد اعتبارنامه او در مجلس چهاردهم و توقیف روزنامه اش که تحت عنوان "آژیر" منتشر می شد، سبب شد تا پیشه وری در راستای ارتباطاتی که با باقروف در مقام ِ رئیس حزب کمونیست آذربایجان ِ شوروی داشت با همراهی کسانی چون جعفر کاویان و سلام الله جاوید که هر دو عضو حزب کمونیست ایران بودند و سابقه ی زندگی در شوروی و زندانی شدن در دوران پهلوی اول را در کارنامه داشتند، با حمایت مستقیم شوروی با تاسیس "فرقه دموکرات آذربایجان" نام خود را در تاریخ سیاسی ایران ثبت کردند.

درباره "غائله فرقه دموکرات اذربایجان" در دیگر جا بصورت مبسوط مطلبی قلمی کرده ام و در اینجا بنا به ضرورت بحث و بر سبیل اختصار تنها ذکر این نکته الزامی ست که اگرچه "فرقه" بصورت علنی ادعای تجزیه طلبی نداشت اما نداشتن این ادعا بیش و پیش از آنکه با "نخواستن" آنها در ارتباط باشد ریشه در "نتوانستن" داشت و آنچه که پیشه وری و عوامل او در آن دوران در آذربایجان به نمایش گذاشتند هرچند نه در عنوان اما در عمل چیزی جز "تجزیه طلبی" نبود.

کمیته ایالتی حزب توده در آن دوران به فرقه دموکرات آذربایجان پیوست و اعضای آن، میدان دار ِ پیشبرد مدعیات فرقه ای ها بودند تا آنجا که کسی چون محمد بی ریا در "دولت ملی" برساخته ی پیشه وری به سمت وزیر آموزش و پرورش رسید.

از دیگر سو بخشی از "افسران توده ای" نیز که پس از متلاشی شدن ِ "قیام افسران خراسان" درپی ایجاد اغتشاش و آشوب در نقطه ای دیگر از کشور بودند به فرقه دموکرات آذربایجان پیوستند و تحت لوای ارتش سرخ و حمایتهای شوروی آنچه در دوران "خدمت" در ارتش ایران آموخته بودند را علیه همان ارتش با اسلحه های استالینی و در مقام "خیانت" اعمال کردند.

پاسخ حزب توده به این رسوایی نیز چیزی جز اعلام بی اطلاعی اولیه از ادغام کمیته ایالتی در فرقه دموکرات آذربایجان نبود، اما ما با اینگونه ادعاهای حزب توده مواجه ای خواهیم داشت مبتنی بر رصد سیر رویدادها در عرصه عمل. و در آنجاست که به وضوح حمایت حزب توده از فرقه دموکرات در آن دوران آشکار است و حزب توده که سالها بعد همین فرقه دموکرات را به بخشی از سازمان خود بدل کرد، در آن روزگار هرگز اقدام به محکومیت اعمال "فرقه" نکرد و در بهترین حالت ضمن اعلام اشتراک در اهداف، تنها به اختلاف نظر در برخی موارد اشاره کرد.

حزب توده همچنین در همان دوران با دعوت از سران فرقه دموکرات آذربایجان جهت پیوستن به "جبهه احزاب مترقی" دعوت بعمل آورد و در مواردی مشخص تر کسانی چون رضا روستا توده ای هایی بودند که تمام قد از "فرقه" حمایت می کردند و البته هرچند در همان دوران نیز کسانی بودند در همان حزب توده همچون خلیل ملکی که ضمن مخالفت با آنچه در آذربایجان می گذشت، واپسین ایام حضور خود را در حزب توده ای سپری می کرد که پس از انشعاب همان ملکی و همراهانش از حزب، آنها را با رکیک ترین و ناجوانمردانه ترین اتهامات لجن مال کرد.

اما سیاست و درایت قوام در آن دوران بعنوان نخست وزیر به همراه بهره برداری هوشمندانه او از شرایط بین المللی سبب شد تا غائله فرقه دموکرات ختم شود و "فرقه ای ها" و "توده ای ها" رخت گریز از آذربایجان به قبله ی آمال خود یعنی شوروی به تن کنند.

نخستین گام قوام در این وادی سپردن مسئولیت سه وزارتخانه ی بازرگانی،پیشه و هنر،بهداری و فرهنگ به سه وزیر توده ای یعنی ایرج اسکندری،مرتضی یزدی و فریدون کشاورز بود.

همین ماجرا سبب شد تا توده ای ها که پس از راهیابی به مجلس اینک باب ِ دولت را نیز به روی خود گشوده می دیدند، سرمستانه اعلام کنند که ؛ " سرِ شتر وارد شد و تن ِ شتر هم وارد خواهد شد". غافل از اینکه این "شتر" تنها حامل ِ محمل ِ سیاست دولت قوام بود و بس.

در آن دوران که مقارن با پایان جنگ جهانی دوم بود، قوام با نزدیکی بیشتر با امریکایی ها در پی ایجاد فشار از سوی آنها بر روی شوروی ها جهت ترک اراضی اشغالی ایران بود. در همین شرایط بود که سیاستهای دولت ترومن در امریکا و چرچیل در انگلستان پس از ماجرای "بمباران اتمی در ژاپن"، به گونه ای پیش می رفت که شوروی بعنوان کشوری فاقد ِ قدرت هسته ای در معرض تهدید جدی از جانب امریکا قرار گرفته بود و در نهایت با پایان دادن به اشغال ایران و برداشتن چتر حمایت از سر ِ فرقه ی دموکرات آذربایجان باعث شد که عوامل "فرقه" و توده ای هایی که امروز فریاد ِ "مرگ آری ، عقب نشینی نه " سر می دادند، فردا در حالی بار ِ فرار از خاک آذربایجان و ایران بر دوش بگذارند که سنگینی آنرا همقطاران دیگر آنها در کشورهایی چون یونان و کره نیز احساس کنند.

تغییر سیاست شوروی تحت فشار امریکا و انگلستان در آن مقطع زمانی بود که منجر به سرکوب کمونیستهای یونان و در نهایت تجزیه کره به کره شمالی و جنوبی شد.

و در ایران البته علاوه بر فرقه دموکرات آذربایجان در همان دوران در کردستان نیز علم ِ اینگونه آشوبها و اغتشاش های در عمل "تجزیه طلبانه" برافراشته شده بود که در نهایت حزب "دموکرات کردستان" و "جمهوری مهاباد" با حضور کسانی چون قاضی محمد و ملامصطفی بارزانی نیز فرجامی جز امثال پیشه وری نداشتند.

اما ماجرای درازدامن ِ "سازمان نظامی مخفی یا سازمان افسری حزب توده" که بدون تردید یکی از دامنگیرترین مسائل پیرامون تاریخ این حزب بود را باید با توجه و تاکید بر ماجرای "قیام افسران خراسان" بررسی نمود.

پس از ماجرای "امتیاز نفت شمال" و سقوط دولت ِ ساعد، ابتدا نام مرتضی قلی بیات (سهام السلطان) و پس از آن ابراهیم حکیمی بعنوان نخست وزیر در دفتر تاریخ ایران ثبت شد.

دولت مستعجل این دو در خرداد 1324 ختم به نخست وزیری محسن صدر شد و هم او تیغ از نیام بر علیه "کمونیستها" برون کشید و گام در مسیر تصفیه ارتش از "توده ای ها" نهاد.

صدرالاشرف در همین راستا بود که سرلشکر ارفع را بعنوان رئیس ستاد ارتش منصوب کرد که به باور کسی چون نورالدین کیانوری کاملا "فاشیست" بود.

حزب توده در آن دوران مدعی بود که سرلشکر ارفع نظامیان توده ای را به نقاط محروم و بد آب و هوای ایران تبعید می نماید و بر همین اساس عده ای از افسران توده ای با هدف مقابله با ارتش و مبارزه با دولت ِ صدر راهی ترکمن صحرا و گرگان می شوند.

در میان این گروه علاوه بر سرگرد اسکندانی که از لشکر خراسان مقدمات انجام این عملیات را برعهده داشت کسانی چون عبدالرضا آذر نیز حضور داشتند که به همراه عزت الله سیامک هسته ی مرکزی سازمان نظامی حزب توده را تشکیل داده بودند.

علاوه بر اینها خسرو روزبه نیز از اعضای گروهی از نظامیان توده ای بود که قصد سفر از تهران به سمت گرگان را داشتند که بنا به وقوع حادثه ای این گروه به شورشیان لشکر خراسان نمی پیوندند.

حزب توده پس از شکست این عملیات بازهم بر بی اطلاعی هیئت اجراییه و مرکزیت حزب از "قیام افسران خراسان" تاکید کرد در حالی که کسی چون بهرام دانش پیش از عملیات از جانب سرگرد اسکندانی رابط این گروه و مرکزیت حزب بود.

با کشته شدن کسانی چون اسکندانی و دستگیری امثال بهرام دانش تعدادی دیگر از افسران توده ای چون پورهرمزان و آذر و... راه گریز از ایران به جانب شوروی در پیش می گیرند و تعدادی دیگر نیز همچون ابوالحسن تفرشیان راهی دیگر کشورهای همسایه از جمله عراق می شوند و البته تعدادی دیگر از افسران توده ای حاضر در همین قیام، بار شکست از گنبدکاووس را بر دوش گرفته و راهی آذربایجان و خدمت در جبهه ی پیشه وری در "غائله فرقه دموکرات آذربایجان" می شوند.

"قیام افسران خراسان" ریشه در"سازمان نظامی حزب توده" داشت که از سالهای 1322 و 1323 با مرکزیت کسانی چون سرهنگ عزت الله سیامک،سرگرد محمد اسکندانی و سرهنگ عبدالرضا آذر تشکیل شده بود. 

کسانی چون خسرو روزبه،یوسف مرتضوی،هوشنگ طغرائی،طاهر قنبر و رصدی اعتماد نیز با پیوستن به این گروه در هیئت اجراییه سازمان نظامی حزب توده مشغول به فعالیت شده بودند.

این گروه هرچند در ابتدای تاسیس بصورت رسمی در ساختار سازمانی حزب توده قرار نداشت اما پس از آن پیوستن این گروه به حزب توده غیر قابل انکار و در نتیجه بی اطلاعی و نپذیرفتن مسئولیت "قیام" این گروه از لشکر خراسان به سوی گرگان و پس از آن در آذربایجان، از جانب حزب توده نمی توانست و نمی تواند محل اعتبار قلمداد شود.

با اینهمه پس از رسوایی "غائله آذربایجان" برخی از اعضای حزب توده خواستار انحلال سازمان نظامی می شوند که چهره شاخص این طیف خلیل ملکی است.

پی گیری ماجرای انحلال سازمان نظامی حزب توده در میانه دهه 20 در شرایطی ادامه می یابد که برخی از چهره های شناخته شده این حزب همچون اردشیر آوانسیان،ایرج اسکندری،احسان طبری و... از کشور گریخته بودند و آنگاه که در این شرایط هیئت اجراییه موقت حزب توده تصمیم به انحلال سازمان نظامی می گیرد، این تصمیم با مخالفت شدید افرادی از سازمان نظامی همچون خسرو روزبه مواجه می شود.

روزبه پس از این مسئله بازهم به سازماندهی نظامیان توده ای در سازمانی مخفی ادامه می دهد و از سویی با برخی از سران سازمان نظامی که پس از غائله آذربایجان از کشور گریخته و راهی شوروی شده بودند از جمله سرهنگ آذر ارتباط برقرار می کند و از دیگر سو اقدام به تشکیل گروهی می کند تحت عنوان "سازمان افسران آزادی خواه".

این سازمان عملا بعنوان یک "گروه تروریستی" با حضور کسانی چون ابوالحسن عباسی،حسام لنکرانی،صفیه حاتمی و تحت نظر خسرو روزبه اقدام به ترور می کنند.

از دیگر سو سازمان نظامی حزب توده در عمل به فعالیت خود با حضور کسانی چون خسرو روزبه،طاهر قنبر،علی اکبر چلیپا،عباس سغایی و... ادامه می دهد و ماجرای انحلال این سازمان از جانب حزب توده کاملا مسئله ای صوری و به اصطلاح بر روی کاغد است و بس.

سازمان نظامی البته بار دیگر در سال 1327 به ساختار تشکیلاتی حزب می پیوندند اما در این فاصله ترور کسانی چون محمد مسعود از یک سو و ترور عده ای از اعضای حزب توده همچون حسام لنکرانی،پرویز نوایی،داریوش غفاری،محسن صالحی،آقا برار فاطری و... به دست کسانی چون خسرو روزبه و آرسن آوانسیان و ابوالحسن عباسی، شاهدی ست بر نقش مهم و عملیاتی ِ سازمان نظامی در راستای احزاب حزب توده در آن دوران.

ترور شاه در همین سال به دست کسی چون ناصر فخرآرایی که از جانب عبدالله ارگانی با نورالدین کیانوری در ارتباط قرار گرفته بود، باعث غیرقانونی اعلام شدن فعالیت این حزب در کشور و دستگیری بسیاری از چهره های شاخص این حزب از جمله نورالدین کیانوری شد (هرچند که این گروه در آذر 1329 راه فرار از زندان در پیش گرفتند)

با دستگیری ابوالحسن عباسی بعنوان مهم ترین و نزدیک ترین نفر به خسرو روزبه، سازمان نظامی حزب توده در 1333 شناسایی و اعضای آن از جمله عزت الله سیامک،مبشری،هوشنگ وزیریان،نصرالله عطارد،عباس افراخته و... دستگیر و در 27 مهر 1333 اعدام می شوند.

خسرو روزبه نیز 4 سال پس از آن دستگیر و اعدام می شود تا با فروپاشی سازمان نظامی حزب توده در درون کشور و آشکار شدن ماهیت این حزب در زمینه ی فعالیتهای مخفی نظامی و وابستگی شدید به شوروی، اعتبار این حزب در میان کسانی که با توجه به شعارهای "ملی گرایانه" و "دموکراتیک" این حزب در دهه 20 راهی اردوگاه حزب توده شدند بودند دچار آسیب های جدی شود.

انشعاب معروف خلیل ملکی و جدایی دیگرانی چون اسحاق اپریم ، جلال آل احمد، انور خامه ای ، ابراهیم گلستان و... باعث شد تا حزب توده در جهت جبران اعتبار از دست رفته خود به مدد ارگان های تبلیغاتی خود بدترین و شدیدترین و سخیف ترین توهین ها و اتهامات را بر علیه منشعبین از این حزب خصوصا کسانی چون ملکی و اپریم منتشر کند.

کسی چون اسحاق اپریم که انتقادات خود از حزب توده را در قالب آثاری چون "چه باید کرد؟" و " ایران بر سر دو راهی" منتشر کرده بود به همان نسبت "جاسوس انگلستان" لقب گرفت که دیگرانی چون خلیل ملکی که منتقد سرسپردگی محض ِ حزب توده به شوروی و انجام فعالیتهای نظامی مخفی بود.

سازمان نظامی حزب توده در مقطع بسیار مهم تاریخی دیگری یعنی مرداد 1332 نقشی مناقشه برانگیز ایفا کرد که پس از سالها هنوز هم چونی و چگونگی آن قابل بررسی است.

اما واکنش سازمان نظامی به وقایعی چون 30 تیر 1332 و پس از آن از 25 تا 28 مرداد همان سال تابعی از سیاستهای حزب توده در برابر دولت مصدق بود.

در اسفند 1331 مقارن با مارس 1953 مرگ استالین موجب سردرگمی و پریشانی اردوگاه کمونیستها در اکثر نقاط جهان از جمله حزب توده در ایران می شود.

تا یکسال پس از مرگ استالین این پریشانی در سیاستهای کلان دولت شوروی درباره احزاب کمونیست در جهان همچنان برقرار است و واکنش حزب توده در برابر وقایع مهم سیاسی آن دوران را نباید بدون در نظر داشتن این عامل مهم به ارزیابی نشست.

از دیگر سو علت العلل مخالفت ِ حزب توده با محمد مصدق پیش از 30 تیر 1332 بر اساس درک و برداشتی بود که این حزب از دستورات و آموزه های حزب کمونیست شوروی داشت که در بیانیه کنگره 19 حزب کمونیست شوروی در سال 1953 (1331) اعلام شده بود.

و در همین راستا و بر همین اساس بود که جریان مصدق را مظهر بورژوازی و در نتیجه شایسته مخالفت و حمله می دانستند. هر چند که 4 سال پس از آن در پلنوم چهارم حزب توده سیاست های خود در مخالفت در آن مقطع تاریخی با مصدق را اشتباهی ناشی از نوعی "چپ گرایی" عنوان کرد که لنین آن را پیش از آن در "چپگرایی بیماری کودکی کمونیسم" مطرح کرده بود.

علیرغم این مسائل حزب توده از باب "لا لحب علی بل لبغض معاویه" در 30 تیر در راستای مخالفت با قوام و در حمایت از مصدق تظاهرات گسترده ای در تهران سازماندهی کرد و در فاصله 25 تا 28 مرداد هرچند مصدق سوگندنامه ای بر جلد قرآن به شاه تقدیم کرده بود مبنی بر عدم اعلام "جمهوری" اما در همان حال حزب توده در راستای حمایت از مصدق با شعار "جمهوری دموکراتیک" وارد میدان شد.

جانمایه این حمایت حزب توده از مصدق نیز صد البته هرگز در چارچوب مسائل و مفاهیمی چون "ملی گرایی" و "منافع ملی" و "استعمارستیزی" و... نبود و اگر مخالفت با قوام، حزب توده را به میدان ِ حمایت از مصدق کشاند، به همان نسبت مخالفت با حکومت وقت بود که علت ِ حمایت حزب توده از مصدق در جدال میان نخست وزیر و شاه بشمار می رفت.

حزب توده با حمایت از مصدق از دیگر سو در بستر این آموزه ی "مارکسیستی" خفته بود که با تشدید تضادها میان اردوگاه ِ نظام "سرمایه داری" (حتی سرمایه داری وابسته) و برانداختن ِ حکومتهایی چون حکومت پهلوی در ایران که منبع تغذیه ی "سرمایه داری پیشرفته" بشمار می رفتند، در عمل می تواند ضمن ایجاد اغتشاش در اردوگاه "سرمایه داری وابسته" موجبات انقلاب در این جوامع را فراهم آورند تا در نتیجه دود ِ آتش انقلاب در این کشورها به چشم نظام "سرمایه داری پیشرفته" سرایت نماید.

و اینها همه معجونی از التقاط و اغتشاش در اندیشه و عمل کسانی بود که "ایدئولوژی جنبش کارگری اروپا" را قیاس از "بلشویسم روسی" گرفته و این قیاس را بر اساس سیاستهای حزب کمونیست شوروی بر آن بودند تا در هر مقطع تاریخی به گونه ای در ایران به اجرا بگذارند که نه سیخ ِ "مارکسیسم" بسوزد و نه کباب "لنینیسم" خام بماند ، نه منقل انقلاب داغ شود و نه مشعل "حزب طراز نوین طبقه کارگر ایران" در دست رفقا (بل رقبای چپ) قرار بگیرد.

از انفعال سازمان نظامی حزب توده در مرداد 32 تا عدم حمایت حزب توده از ماجرای "سیاهکل" در بهمن 1349، حتی در اردوگاه "چپ های ایرانی" نیز این حقیقت غیر قابل تاکید و کتمان است که سیاستهای حزب توده در برابر وقایع سیاسی در ایران بیش و پیش از آنکه سیاستهایی در راستای اصول و مبانی "مارکسیستی" باشد در راستای دستورات و اهداف کمینترن است و بس .

بیژن جزنی پس از ماجرای "سیاهکل" این مهم را در همین راستا اینگونه عنوان می کند ؛

" خصوصیات ایدئولوژیک چریک های سیاهکل برای حزب توده روشن بود. به همین دلیل حزب توده از همان نخست موقعیت خود را در جنبش کارگری در خطر دید، در حالی که اگر این نوع عملیات از سوی نیروی غیر کارگری سر می زد با آن به مخالفت نمی پرداخت.در اینجا بر ضد جنبش دست به مبارزه ایدئولوژیک زد... در حمله به جنبش انقلابی، حزب توده گوی سبقت را از دیگران ربود و اپورتونیسم ریشه داری که زندگی این سازمان عمدتا مهاجر را در بر گرفته را بخوبی نمایان ساخت. کسانی که روزگاری رسما در مجله ارگان خود، به اعضای حزبش اعلام می کردند که خودشان قادر به تدارک مبارزه مسلحانه در ایران نیستند ولی با تمام قوا از حرکت مسلحانه در ایران حمایت می کنند، چهره خود را در مقابل یک جنبش واقعی نشان دادند. موضع گیری حزب توده و جریان های مشابه آن در مقابل جنبش نشان داد که مدعیان رهبری طبقه کارگر تا چه حد در برابر جنبشی که بیش از همه در راه اعتلای ایدئولوژی طبقه کارگر و جبران ضعف های تاریخی آن فداکاری می کنند، تنگ نظر،کینه توز و دشمن اند."

در فاصله ی کشف و انحلال سازمان افسری حزب توده تا انقلاب 57، مرکزیت حزب توده در خارج از ایران حضور داشت و سخت متاثر از فضای مخاصمه ی درونی میان دو طیف در راس این حزب بود.

یک طیف به زعامت نورالدین کیانوری و همراهی دیگرانی چون کامبخش،طبری،قریشی،فروتن، قاسمی و... و طیف دیگر به زعامت ایرج اسکندری و همراهی دیگرانی چون رادمنش،کشاورز،شرمینی و...

از دیگر سو نفوذ کسی چون عباسعلی شهریاری بعنوان عامل نفوذی ساواک در حزب توده در این سالها و همچنین ماجرای برادران یزدی، باعث شد تا رویارویی این دو طیف در پلنوم چهاردهم به برکناری رادمنش بیانجامد، اما اوج این رویارویی در پلنوم شانزدهم در آستانه انقلاب 57 بوقوع پیوست که فرجامی همچون دبیر اولی کیانوری و حذف اسکندری در پی داشت.

سیاستهای خارجی دولت شوروی در سالهای منتهی به انقلاب 57 اگر نه به تمامی در راستای حمایت و همکاری با حکومت پهلوی بلکه بدون تردید بر مدار براندازی و محور سقوط نظام سیاسی حاکم بر ایران نیز نبود.

از دیگر سو اما حزب توده که پس از کودتای 28 مرداد 1332 با شعار "سرنگون باد رژیم کودتا" واکنش کلان خود به فضای سیاسی ایران را اعلام می کرد در سال 1354 پس از پلنوم پانزدهم شعار خود را به "سرنگون باد حکومت استبدادی شاه" تغییر داد.

این تغییر شعار اما مبتنی بر چند علت بود ؛

نخست اینکه پس از ورود نیروهای "چپ گرا" چه در وجه دینی و چه در وجه مارکسیستی به فاز مبارزه مسلحانه با حکومت پهلوی، حزب توده که وارد این فاز – بصورت علنی – نشده بود، نمی خواست قافیه را به چند گروه مارکسیست – لنینستی و مائویستی تازه تاسیس در عرصه سیاسی کشور ببازد و با بدل شدن به یک گروه سیاسی "خارج نشین" و منفعل در عرصه مبارزه علیه حاکمیت وقت، غزل خداحافظی با اردوگاه مبارزان علیه حکومت پهلوی را بخواند.

در همین راستا اگرچه اقدام به تغییر شعار می کرد اما مسئله ی اصلی نه تغییر شعار بلکه روش ِ عملیاتی شدن این شعار در فضای سیاسی میانه دهه 50 بود که حزب توده در این عرصه بعنوان عامل ِ کمینترن در ایران، حامل ِ مجموعه ای از تناقضات در عرصه تئوریک و پراتیک بود.

دوم اینکه بواسطه ی رقابتها و خصومتهای درون حزبی بین دو طیف ِ کیانوری و اسکندری در مرکزیت حزب، طیف کیانوری بعنوان طیف "رادیکال تر" بر آن بود تا با تببین شرایط عینی ِ ایران ِ میانه دهه 50 ، طیف اسکندری که تمایل به تئوری التزام به مشروطه سلطنتی داشت را به حاشیه کشیده و مانع انفعال و انزوای بیشتر حزب توده در آن دوران شود.

و سوم اینکه حزب توده علیرغم تغییر شعار خود در همان دوران بارها از طریق ارگان مطبوعاتی خود به شیوه های متفاوت از عدم تمایل به براندازی حکومت وقت پرده برمی داشت.

این مسئله به هیچ وجه به دلیل اتخاذ یک مشی سیاسی حساب شده نبود که تفاوت و تناقض در حوزه ی شعار و عرصه ی عمل را توجیه نماید، بلکه آبشخور اینگونه تناقضات این بود که حزب توده که مرکزیت آن سالها خارج از میدان واقعیات ِ عرصه ی سیاسی ایران قرار گرفته بود، نمی توانست شرایط سیاسی آن دوران را از یک سو با پشتوانه های تاریخی خود و از دیگر سو با سیاستهای وقت ِ دولت شوروی تطبیق دهد.

شاهد ِ ماجرا آنکه با شتاب گرفتن وقایع و گذر زمان به سمت بهمن 1357 در همان شوروی نشریه "پراودا" بعنوان ارگان حزب کمونیست مطالبی در راستای تغییر حکومت در ایران منتشر کرد و از دیگر سو این برژنف بود که در برابر مواضع وقت ِ دولت امریکا درباره وضعیت حکومت در ایران واکنشی نشان داد که حزب توده را راهی پلنوم شانزدهم و تغییر دبیرکلی حزب کرد.

نورالدین کیانوری در همین راستا بود که با عبور از پله ی تحلیلی مبتنی بر سقوط حکومت پهلوی، جانشین ایرج اسکندری شد که در صور "سلطنت در چارچوب قانون اساسی مشروطه" می دمید.

هرچند حزب توده انقلابی که در راه بود را در شرایط آن دوران ایران، انقلابی "بورژوا دموکراتیک" می دانست و بر همین اساس بر این باور بود که چون ایران ِ میانه دهه 50 را نسبت و تناسبی با "سرمایه داری پیشرفته" نیست، بنابر این "پروتاریا" قادر نخواهد بود زمام انقلاب را آنگونه که "طبقه کارگر" در مرحله سوسیالیستی، به دست بگیرد.

در پرتو این تحلیل "پروتاریای خاص" ایران در آن دوران می بایست سوار بر موج انقلاب، جامعه ایران را راهی مرحله سوسیالیستی و پس از آن کمونیستی نماید.

وجه عریان و نمایان ِ والنتاریستی اینگونه تحلیلها دلیلی جز برجسته و فربه بودن "لنینیسم" در اردوگاه معرفتی چپ های ایرانی در آن دوران نداشت. این مدل از "لنینیسم" از جانب حزب توده به گونه ای و از جانب سایر "چپ ها" از جمله چریکهای فدایی خلق به دیگرگونه سویه های "استالینیستی" نیز در وادی عملگرایی با خود به همراه داشت.

نکته حائز اهمیت اما در آستانه انقلاب 57 این بود که حزب توده با نظریه پردازی و تغییر شعار و حتی بازگشت به ایران نمی توانست کاری در عرصه سیاسی آن دوران به پیش ببرد. اما چرا ؟

به این دلیل که تئوری های مورد نظر حزب توده در عرصه سیاسی در شرایط دوری از "قدرت" و عدم حضور در حاکمیت در بهترین حالت نمی توانست حاصلی جز جلوس طبری بر کرسی مناظره با منتقدین مارکسیسم و یا انتشار بیانیه در حمایت از شیخ صادق خلخالی و ادعای حرکت در "خط امام" داشته باشد.

حزب توده پس از انقلاب 57 هیچگونه توانی جهت در اختیار گرفتن زمام حاکمیت در ایران و حتی مشارکت در این عرصه نداشت، زیرا نه تنها دارای پشتوانه ی مردمی ِ مناسب و در خور ِ این مهم نبود بلکه ماهیت سرسپردگی به بیگانگان در این حزب آشکار شده و با گذر زمان آشکارتر نیز شد.

در این شرایط بود که حزب توده بیش و پیش از هرچیز در شرایط پس از انقلاب 57 جهت عرض اندام در عرصه سیاسی ایران خود را سوار بر دو موج می دید ؛ 1: ادعای انقلابی گری و خط امامی و ضد امپریالیسم بودن 2: تکیه بر پیشینه تاریخی و چهره های "کاریزماتیک" توده ای

نورالدین کیانوری در جهت استفاده از همین عامل دوم در عرصه ی تفوق حزب توده بر سایر گروه های سیاسی می گفت ؛ " وقتی کمیته مرکزی حزب توده تشکیل جلسه می دهد، 200 سال زندان دور یک میز می نشیند".

و این ادعای کیانوری در شرایطی بود که پس از انقلاب 57 چهره های "کاریزماتیک" سایر گروه های سیاسی یا کشته شده یا از میدان سیاست خارج شده بودند، به گونه ای که جبهه ملی از امثال مصدق به پیرمردهایی چون سنجابی و صدیقی، چریکهای فدایی از امثال جزنی،احمدزاده،پویان،شعاعیان و... به فرخ نگهدار،اشرف دهقانی،رحیم صبوری،کاظم معینی،مهدی فتاپور و... ، مجاهدین خلق نیز از امثال حنیف نژاد،بدیع زادگان و سعید محسن و... به رجوی،خیابانی،سعادتی،ابریشمچی و... رسیده بودند.

در این فضا بود که حزب توده با تکیه بر چند چهره ی مدعی شناخت "مارکسیسم" و با برجسته کردن سابقه "مبارزاتی"، خود را به نوعی قافله سالار ِ چپ های ایرانی می دانست.

اما همین قافله سالاران در تحلیل شرایط منتهی به انقلاب 57 جبهه ملی را "خرده بورژوازی ملی" و روحانیت و طیف بازار ِ حامی آنها را "خرده بورژوازی سنتی" می دانستند، و در راستای همین تحلیل در میدان عمل بعنوان "حزب طراز نوین کارگران ایران" تا مغز استخوان در جهت تخریب و از میدان به در کردن "خرده بورژوازی ملی" دست ِ تایید و همراهی در دستان همان "خرده بورژوازی سنتی" نهادند !

در سوی دیگر ماجرا "حزب طراز نوین کارگران ایران" در حالی که تا مغز استخوان وابسته به امپریالیسم شوروی بود، نظام جمهوری اسلامی ایران را علیرغم "خرده بورژوازی" بودن قدر می نهاد و بر صدر می نشاند به این علت که سویه های "ضد امپریالیستی" داشت ...

با گذر زمان در جریان یکی از انشعابها در سازمان چریک های فدایی خلق، طیف به اصطلاح "اکثریت" نیز با تایید سیاستهای حزب توده در آن دوران راهی اردوگاه این حزب شدند تا در ائتلافی در ظاهر دو سویه اما در باطن سه سویه نقشی تاریخی در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 در ایران ایفا نمایند.

این ائتلاف از این جهت دو سویه بود که دو گروه "مارکسیست – لنینیستی" در راستای از میدان به در کردن دولت ِ بازرگان که "لیبرال" نامیده می شد هرچه در توان داشتند بکار بستند و از هیچگونه فریبکاری و ناجوانمردی و بی اخلاقی و بهره گیری از میراث منحوس "استالنیستی" در این راستا فروگذار نکردند.

اما در عین حال ائتلاف مذکور از منظری دیگری ائتلافی سه سویه بود میان ِ حزب توده، اکثریت و روحانیون حزب جمهوری اسلامی ؛ از این جهت که در وادی ادعای حرکت در "خط امام" و مبارزه با "امپریالیسم" و "لیبرالیسم" و "دولت موقت"، این ائتلاف ِ نانوشته در جوف ماجرا جریان داشت و این سه طیف در این زمینه در عمل سالکان ِ بر یک سبیل بودند.

حزب توده در این دوران فریبکاری و نفاق را در عرصه سیاسی تا آنجا پیش برده بود که نه تنها دولت بازرگان و شخص او را متهم به "امریکایی" بودن می کرد بلکه با انتشار جزوه هایی همچون " 3 سند افشا کننده" که از جانب حزب توده و به نام "مسلمانان متعهد پیرو خط امام" منتشر شده بود در مسلمان بودن او نیز القای شک و شبهه می نمود!

و این میراث منحوس "چپ ایرانی" خصوصا حزب توده در "افشاگری" درباره طیف های سیاسی و بدنام کردن منتقدین و مخالفین و مواجهه ی "علتی" در مباحث "دلیلی"، سالها از عوامل بسیار مهم انحطاط اخلاقی جامعه ایران بود.

میراث خواران استالین در آن دوران علنا و عملا در نشریات خود بر لزوم "افشاگری" در محیط کار و حتی خانواده درباره عناصر "ضد انقلاب" تاکید می کردند.

و همین مشی و روش را درباره همقطاران سابق خود و طیف های سیاسی دیگر نیز در پیش می گرفتند همانگونه که استالین و اخلاف و اسلاف او نیز با کسانی چون تروتسکی،بوخارین،کامنف،زینوفیف،بلوشهر،توخاچفسکی و... جز همین مشی و روش را در پیش نگرفتند.

و البته با اندکی تدقیق و تحقیق قابل مشاهده است که مهم ترین اتهامات و بدنام کردن ها درباره اعضای حزب توده از جانب اعضای همین حزب در تاریخ صورت گرفته است و در عین حال مهم ترین کتابها در نقد و نفی و افشای حزب توده در تاریخ ایران به قلم "توده ها" نگاشته شده است! مکتوباتی به قلم کسانی چون آوانسیان و کامبخش و اسکندری و کیانوری و کشاورز و بهرامی و طبری و جوانشیر و پورهرمزان و جودت و عمویی و شلتوکی و پرتویی و ...

و اعضای همین حزب بودند که روزی خسرو روزبه را "قهرمان و شهید خلق" می دانستند و دیگر روز با نوشتن "چشم های قهرمان باز است" او را به سخیف ترین شکل ممکن بدنام می کردند و اعضای همین حزب بودند که کامبخش را قاتل ارانی و کسی چون کیانوری را عامل KGB , MI6 می دانستند.

حزب توده و همقطاران آن بر همین نهج بود که تا مغز استخوان از "اعدام های انقلابی" و شخص شیخ صادق خلخالی حمایت می کردند و یاد و خاطره شهدای کربلا را گرامی می داشتند و در محاسن و مکارم نماز جمعه و گرامی داشت ِ یاد و خاطره ی "فداییان اسلام" و کسانی چون حسین امامی و خلیل طهماسبی و مظفر ذوالقدر و محمد بخارایی سخن می گفتند و مطالبی منتشر می کردند.

از دیگر سو تظاهرات روز جهانی زن در 17 اسفند 1357 در اعتراض به حجاب اجباری را محکوم و یک حرکت "امپریالیستی و ضد انقلابی" عنوان می کردند و البته از دیگر سو در بازجویی و شکنجه دستگیرشدگان با کمیته های انقلاب همکاری می کردند.

اما تمامی این مسائل در شرایطی از جانب حزب توده انجام می گرفت که این حزب در همان دوران با تشکیل دوباره سازمان مخفی نظامی از یک سو در این عرصه به فعالیت می پرداخت و از دیگر سو علیرغم تاکید فراوان بر انحلال و تصفیه ارتش، با نفوذ در ارتش اطلاعات نظامی ایران را در اختیار شوروی قرار می داد.

سازمان مخفی نظامی حزب توده که از خاک سازمان بسیار کوچک و محفلی ِ "نوید" سر برون آورده بود با کسانی چون مهدی پرتویی و رحمان هاتفی و فاطمه(فریدن)مدرسی و سعید آذرنگ و امیر معزی و شاهرخ جهانگیری و... پس از انقلاب در حالی که شعار انحلال و تصفیه ارتش و حمایت ِ تمام قد از سپاه پاسداران را سر می داد در هر دو این سازمانهای نظامی نفوذ و به جذب کسانی پرداخته بود از جمله ناخدا افضلی،بیژن کبیری،هوشنگ عطاردیان و ...

اطلاعات محرمانه و حیاتی نظامی ایران در این سالها از طریق این افراد در اختیار سران حزب توده و از طریق ایشان در اختیار دولت شوروی قرار می گرفت.

هر چند حزب توده از نخستین ایام استقرار جمهوری اسلامی زیر چتر اطلاعاتی این نظام قرار گرفته بود و بخش "اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری" که با حضور کسانی چون سعید حجاریان و خسرو تهرانی و مصطفی قنادها تشکیل شده بود ضمن همکاری با نیروهای "اداره هشتم ساواک" که پس از انقلاب 57 به استخدام نظام جمهوری اسلامی درآمده و مشغول بکار شده بودند، آنمایه اشراف اطلاعاتی بر فعالیتهای حزب توده داشتند که توانستند در "زمان لازم" تمامی این حزب را جارو کنند.

کیانوری که پیش از بازگشت به ایران پس از انقلاب 57 نخست به شوروی رفته و با کسانی چون زاگلادین و بوریس پاناماریف و اولیانفسکی و سیموننکو ملاقات کرده بود، لحظه به لحظه در زیر همین چتر اطلاعاتی قرار داشت و اگرچه سالها پس از دستگیری و انحلال حزب توده توسط نظام جمهوری اسلامی کسانی پی بردن به پشت پرده فعالیتهای این حزب را به دلیل افشاگری "کوزیچکین" بعنوان یکی از ماموران KGB  و دبیر دوم سفارت شوروی در ایران می دانستند که در واقع جاسوس انگلستان بود، اما این مسئله در عرصه واقعیت تنها ناظر به بخش کوچکی از اطلاعاتی بود که نیروهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی از طریق کوزیچکین درباره فعالیتهای حزب توده دریافت کرده بودند.

در حالی که اصل و اساس ماجرا جز این نبود که علیرغم نفوذ اطلاعاتی ماموران جمهوری اسلامی در حزب توده، تا پیش از 17 بهمن 1361 هنوز حزب توده در فضای سیاسی پس از انقلاب 57 دارای "کارکردهایی" بود که فعالیت این حزب را در خدمت به آن انقلاب ِ نوپا توجیه می نمود، اما پس از پایان این "ماه عسل" بود که کندوی حزب توده با دود ِ همان آتشی نابود شد که این حزب مدال افتخار هیزم کشی اش را بر سینه داشت، همان سینه ای که بیش از 40 سال آتشکده ی سرسپردگی به "برادر بزرگ" بود.