گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




مرگ بر تختی بی تشک

 پرونده ویژه "الفبا" / به بهانه سالمرگ غلامرضا تختی 

مرگ بر تختی بی تشک



غلامرضا تختی در سالی بار سفر به بازیهای المپیک توکیو می بست که پهلوی دوم با "انقلاب سفید" به زعم خود "دروازه های تمدن" را به روی ایران و ایرانیان گشوده بود.

همان سالی که سید روح الله خمینی به نشانه اعتراض به "انقلاب سفید"، با صدور اعلامیه ای عید نوروز را عزا اعلام کرد و نوشت ؛ " من این عید را برای جامعه مسلمین عزا اعلام می‌کنم"، تا در دومین روز از فروردین همان سال با حمله ی نظامیان حکومت پهلوی به مدرسه فیضیه و کشته و زخمی شدن برخی از طلاب، به باور بسیارانی جرقه ی "انقلاب 57" زده شود.
همان سالی که یادآورِ گذشت یک دهه از حصر محمد مصدق در احمدآباد بود و تختی با یک پا در گود کشتی و پایی دیگر در گودال سیاست، در حالی بار سفر به المپیک توکیو می بست که با یک مدال طلا و دو مدال نقره از المپیکهای پیشین، حضورش در این المپیک حتی بدون کسب مدال نیز خود رکوردی در ورزش ایران بشمار می رفت.

و از قضا چنین نیز شد و تختی اگرچه در سه مسابقه نخست ایمره ویگ از مجارستان، تونی بوخ از انگلستان و شونیچی کاوانو از ژاپن را شکست داد اما در ادامه با دو شکست برابر احمد آییک از ترکیه و سعید مصطفی‌اف از بلغارستان، نخستین المپیک بدون مدال خود را تجربه کرد، در حالی که خوب می دانست این آخرین المپیک او در زندگی خواهد بود.

پس از بازگشت کاروان ورزشی ایران از همین المپیک بود که خیل هواداران تختی برای استقبال از او راهی فرودگاه شده بودند با پارچه نوشته ای با این عنوان ؛ " برای آنکه تختی نگرید، همه بخندیم".

اما تختی تا خود را بر دوش مردمی دید که حتی او را بدون کسب مدال نیز به دوش می گرفتند، در میان خنده های مردم و بر دوش آنها ؛ سخت گریست.

4 سال پس از آن، المپیک در حالی برگزار می شد که تختی دیگر بار سفر برای شرکت در مسابقات نمی بست، اینبار او بار سفر از این جهان بسته و به جای اندامش با عضلاتی برجسته، تابوتش بر دوش مردمی بود با قلبهایی در سوگ "جهان پهلوان" شکسته.

 

المپیک توکیو تنها از این جهت برای تختی و هواداران او دارای اهمیت نبود که نخستین المپک بدون مدال ِ "جهان پهلوان" بشمار می رفت، بلکه این نخستین المپیکی بود که تختی در آن عنوان "عضو شورای مرکزی جبهه ملی" را با خود یدک می کشید.

ارادت و شیفته گی او نسبت به محمد مصدق بر کسی پوشیده نبود و این نکته به وضوح در زاویه با سیاستهای غالب حکومت پهلوی دوم پس از مرداد 1332 قرار داشت.

از آغاز دهه 40 پس از تشکیل جبهه ملی دوم و برگزاری "میتینگ جلالیه" و ماجراهای پیرامون انتخابات مجلسهای بیستم و بیست و یکم و روی کار آمدن دولت علی امینی، تجدید حیات "جبهه ملی" در شرایطی بود که به باور بسیارانی این پیکر نمی توانست بدون وجود سری به نام محمد مصدق، سری دوباره در عرصه سیاسی ایران بلند کند.

و گذر زمان و سیر وقایع نیز مهر تاییدی بود بر این ادعا و دهه 40 به میانه نرسیده، تختی دید که شانه های "جبهه ملی" پیش از در خاک نهادن پیکر مصدق در خاک قرار گرفته بود.

سال 1345 در شرایطی به پایان می رسید که تختی پس از ناکامی در المپیک توکیو، از مسابقات جهانی در امریکا نیز با دستانی خالی از مدال به وطن بازگشته بود، همان دستانی که در اواخر بهمن همان سال حلقه ی ازدواج با شهلا توکلی زینت بخش آن بود و دو هفته پس از آن در خود قاب عکسی از محمد مصدق جای داده بود ؛ بر مزار رهبر جبهه ملی در احمد آباد.

ناکامی های بسیار تاثیرگذار بر تشک کشتی، همچون هیزم هزیمتی در شعله های سوزان سرنوشت سیاسی تختی افتاده و "جهان پهلوان" را از هرکول بدل به سیزیف کرده بود.

در اوایل دهه 30 که نسلی از آرمانخواهان در عرصه سیاسی ایران دل در گرو مشی محمد مصدق و "ملی گرایی" منتسبت به او نهاده بودند، غلامرضا تختی در 20 سالگی شاهد حضور دیگرگونه ی "لاتها" و "لوتی ها" در عرصه ی سیاسی ایران بود، همانها که در هنگامه ی خروشان مرداد 32 از گود زورخانه وارد گودال سیاست شده بودند.

ورود تختی به عرصه ی کشتی و راهیابی به تیم ملی و حضور در سطح نخست کشتی جهان، آنگاه و آنجا که آمیخته شد با مشی و مرام "پهلوانی" از جانب او، ورودش به عرصه سیاسی در سالهای بعد را متمایز کرد از اسلاف ورزشکارش در مرداد 32.

 

ظهور و بروز اندیشه های "کمونیستی" در ایران پس از حدود دو دهه، جامعه ی در آستانه ی "صنعتی شدن" ایران در مواجهه با دستاوردهای سخت افزاری جهان "مدرن و صنعتی" را دچار نگرش های غالب مبتنی بر "تحلیل طبقاتی" کرده و در این میان هر آنچه دارای فاصله و زاویه با ثروت و سیاست قرار داشت، رنگ و بویی از تقدس و پاکی و محبوبیت های توده ای می یافت.

در این میان توجه تختی بعنوان "ورزشکاری مردمی" به توده ها در جامعه ایران از یک سو و گرایش او به "جبهه ملی" بعنوان یکی از جریانات سیاسی ِ دارای گرایشهای برجسته ی مخالفت با حکومت وقت، تختی را از همان دو جهت مذکور در جامعه ایران دارای محبوبیتی فراگیر کرده بود.

از همان نخستین ساعات اعلام خبر مرگ تختی تا همین ساعت، بوده و هستند بسیارانی که علت مرگ او را هراس حکومت پهلوی دوم از همین محبوبیت مردمی فراگیر دانسته و می دانند. در حالی که جز همین "علت" که صد البته فارغ و عاری از هرگونه استناد به منابع موثق است، حتی هیچگونه تحلیل قابل اعتبار و اعتنا درباره کشته شدن تختی توسط حکومت وقت، در میان نبوده و نیست.

اوج استدلال جماعت ِ مدعی در این زمینه هنوز پس از نیم قرن، از اینگونه پریشان گویی های جلال آل احمد گامی فراتر ننهاده که ؛ "همیشه اینجوری است،سیاوش ها را می کشند و سهراب ها را،چون تحملشان را ندارند.بعد در مرگشان نوحه می خوانند...آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آنوقت خودکشی؟".

صاحب سخنان مذکور کسی ست که از قضا دو سال پس از مرگ تختی بر اثر افراط در استعمال "اشنو و قزونیکا"، در حالی جان به جان آفرین ِ نزدیک تر از رگ گردن سپرد که هوادارانش پس از نیم قرن هنوز هم خون او را بر گردن حکومت وقت می دانند.

اما هرچند عده ای طومار ماجرای مرگ تختی را با اینگونه جملات قصار می پیچد که ؛ " زندگی اش مهم تر از مرگش بود"، اما پر واضح است که نام تختی سالها پیش از اینها مرده بود، اگر آنگونه نمرده بود.

برای کسانی که همچون جلال آل احمد در پی آن بودند و هستند که از تختی برای در غلتیدن در اهداف ایدئولوژیک و یا سویه های روانی خود، تختی با تشکی از جنس اسطوره و رویا بسازند و با تار و پود جهل و جعل، موجودی فرابشری و آسمانی ببافند، صد البته که رجوع به اسنادی همچون ثبت وصیت نامه و تعیین کاظم حسیبی بعنوان وصی و سرپرست فرزندش، دو روز پیش از مرگش در دفترخانه اسناد رسمی، دارای اعتنا و اعتبار نخواهد بود.

این جماعت از یک سو از منظر روانشناختی بر اساس تزهای فوئرباخی، سخت نیازمند خلق و جعل اسطوره ای به نام غلامرضا تختی بودند و از دیگر سو برای به ثمر نشاندن انقلاب سیاسی مورد نظر خود نیازی دیگر گونه به خلق و جعل "شهید تختی" داشتند، بر همان نهج که نویسنده ی در بهترین حالت میانمایه ای چون صمد بهرنگی به این علت که شنا را نیز همچون نویسندگی نیاموخته بود، بدل به اسطوره ای دیگر شد و در کنار دیگرانی چون علی شریعتی قرار گرفت که اگر کمتر دود سیگار می دید، می توانست نتیجه ی کوششهای نظری خود در بهمن 57 را نیز ببیند.

در این فضا بود که جماعت اگرچه بر تشک، پشت ِ تختی را در خاک حریفان می دیدند اما باری که شکست آرمانگرایی در عرصه سیاسی بر پشت او نهاده بود را نمی خواستند و نمی توانستند ببینند، و با اینهمه دیگر چه مجالی برای درک و فهم اینگونه مسائل که تختی در زندگی مشترک نیز با مصائبی فراوان دست به گریبان بود.

جماعت تختی را سمبل "انسانیت" می دانستند اما در عین حال هرگز نمی توانستند او را همچون یک "انسان" مشاهده و درک کنند. و "جهان پهلوان" در حالی بار ِ انتظارات جماعت در راستای نشاندن "آنچه باید باشد" به جای "آنچه بود" را به دوش می کشید که حتی در ابتدایی ترین ساحات زندگی شخصی اش؛ هیچ "بودی" بر"باید باشد" منطبق نبود.

 

در عرصه کشتی دیگرانی همچون عبدالله موحد، امامعلی حبیبی، حمید سوریان و ... از مقام و اعتبار بالاتری نسبت به غلامرضا تختی قرار دارند اما در عرصه ی واقعیت ِ ملموس و مشهود در جامعه ایرانی این غلامرضا تختی است که از مقام و اعتبار بسیار بالاتری نسبت به این افراد برخوردار است. برای نمونه به یاد آورید کسی چون امامعلی حبیبی را که در همان سال 1342 بعنوان نماینده مردم بابل راهی مجلس شورای ملی شد و در چندین فیلم سینمایی نیز به ایفای نقش پرداخت، اما حتی این موارد نیز نتوانست او را در میان جامعه ایرانی به شهرت و محبوبیتی همتای تختی برساند.

و از دیگر سو به یاد آورید پر افتخارترین کشتی گیر تاریخ ایران یعنی حمید سوریان را که او نیز پس از اعلام نامزدی در انتخابات شورای شهر تهران، دریافت که برای حفظ اعتبار خود در جامعه ایرانی نباید پا در ادامه این مسیر بگذارد و به همین علت بود که در آستانه برگزاری انتخابات شوراها، از نامزدی اعلام انصراف کرد.

حضور تختی در عرصه سیاسی اما همراه نبود با نامزدی او در انتخابات مجلس، و از قضا همین نکته باعث افزایش محبوبیت او بود، همانگونه که عدم پذیرش چندین پیشنهاد حضور در سینما نیز به هیچ وجه از شهرت و محبوبیت تختی نکاست.

طرفه آنکه "ورزشکار مردمی" در حالی در "جبهه ملی" - که ادعای مشی پارلمانتاریستی داشت – مشغول به فعالیت سیاسی بود که ورود به مجلس شورای ملی بعنوان "نماینده" مردم را نوعی مشروعیت بخشیدن به "انتخابات حکومتی" می دانست. البته تختی در جایگاهی قرار گرفته بود که نیازی به "انتخاب از جانب مردم" بواسطه ی فرآیندی تحت عنوان "انتخابات" نداشت، چرا که محبوبیت او در میان توده ها، از او قهرمانی ساخته بود دارای "مشروعیت کاریزماتیک" و بی نیاز از هرگونه "مشروعیت دموکراتیک".

تختی "قهرمان" بود و قهرمانها در فضای "چپ زده ایران" با قرائتی هگلی؛ نه از جانب مردم بلکه از جانب "روح غالب بر تاریخ" انتخاب می شوند، اما آنجا و آنگاه که همان مردم از این قهرمانها انتظار نجات دارند، قهرمان در می یابد که ورود به دستگاه حاکمه در راستای یاری رساندن به مردم از قضا پاشنه آشیل قهرمانی او بشمار می رود، چرا که توده ها، قهرمان را نه "با حکومت" بلکه "بر حکومت" می خواهند و بس.

اوج دوران محبوبیت تختی - در حیات او- در سالهای میانه قرن بیستم قرار داشت، سالهایی که روح قهرمان پروری و انقلابی گری بر بسیاری از کشورهای جهان سایه افکنده بود. سه سال پس از مرگ تختی، مبارزات مسلحانه ی چریکی بر علیه حکومت وقت با "رستاخیز سیاهکل" آغاز شد، در آن شرایط بود که "قهرمان" برای قهرمان ماندن، چاره ای نداشت جز قیام و خروش بر علیه حاکمیت وقت، اما با توسل و تمسک به مشی مصدق، امکانی برای اینگونه قیامهای عملگرایانه وجود نداشت.

 
 
اگر محمد مصدق در مرداد 32 در سه راهه ی اصلاح واقعگرایانه مشکلات کشور، انقلابی تمام عیار و قهرمان ماندن با پذیرش شکست، گام در راه سوم نهاد، تختی نیز آنگاه و آنجا که از توان گام نهادن در راه نخست و امکان گام نهادن در راه دوم بی بهره بود، گام در همان راه سوم نهاد.

پذیرش شکست از جانب مصدق با توسل و تمسک به "کودتا" رقم خورد و پذیرش شکست از جانب تختی با توسل و تمسک به "مرگ"، حال آنکه سهم مصدق در وقوع آن "کودتا" و سهم تختی در وقوع آن "مرگ"، بیش از هر چیز و هر کس بود.

تصویر مصدق و تختی در قاب جامعه ایرانی بعنوان "قهرمان" نصب شده است، قاب ِ کج ِ واقعیت گریزی بر دیوار ِ پوسیده ی آرمانگرایی های بی روش.

پیکر بی جان تختی بر تختی در "هتل آتلانتیک" یافت شد در حالی که "قهرمان" مدتها بود پیکر خود را بر صلیب تختهایی می دید که لمس تشکهای آن یادآور تشکهای کشتی بود. تختی در 17 دی 1346، در جهانی بدون مصدق، در شهری بدون "مردم"، در اتاقی بدون بابک و شهلا، با یاد به خاک رفتنهای فراوان اخیر بر تشکهای کشتی، مرگ را در تختی بی تشک در آغوش گرفت.