گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




من درد مشترکم مرا شلیک کن


  گزارش ویژه الفبا   تاملی در ماجرای قتل طلبه همدانی 

من درد مشترکم 

مرا شلیک کن

 


اویل دهه 70 در ایران، همزمان با نخستین سالهای پس از جنگ 8 ساله، خبرهایی مبنی بر کشته شدن برخی افراد توسط عواملی ناشناس منتشر می شد که حدود 2 دهه بعد فرمانده کل نیروی انتظامی به تایید این موضوع پرداخت.

کشته شدن این افراد در کوچه و خیابان توسط عوامل ناشناس در آن دوران هرگز با عناوینی همچون "قتلهای زنجیره ای" مطرح نمی شد اما آنگاه و آنجا که عنوانی مشخص به آنگونه قتلها اختصاص یافت، تا حدودی ماهیت ماجرا آشکار شد.

عنوان در نظر گرفته شده در این ماجرا عبارت بود از ؛ "سگ کشی".

با بررسی هویت کشته شدگان در این ماجرا از دیگر سو مشخص شد که اکثر قریب به اتفاق آنها از "گنده لاتها، عربده کشها، زورگیرها و اوباش " شناخته شده در بسیاری از محله ها بودند.

عاملین این قتلها نیز در سالها بعد تحت این عنوان معرفی شدند ؛ "نیروهای خودجوش".

مبنای عمل این گروه از قاتلان تحت عنوان "نیروهای خودجوش" از این قرار و بر این مدار بود ؛ از آنجا که برخورد قضایی مناسب و قاطعی با این "ازاذل و اوباش" صورت نمی گیرد و اکثر قریب به اتفاق آنها بلافاصله پس از دستگیری باردیگر آزاد شده و آنگونه رفتار را پی می گیرند، بنابراین راهی جز برخورد خودسرانه ی مبتنی بر حذف کامل آنها باقی نمی ماند.

بررسی ارتباط ارگانیک این نوع قتلها با حوادث سالها ی آتی یعنی؛ "قتلهای زنجیره ای" و "قتلهای محفلی کرمان" و ... مجال و مقالی دیگر می طلبد اما اگرچه برای نمونه قربانیان "قتلهای زنجیره ای" دقیقا طیف مقابل ِ قربانیان "سگ کشی" بودند، از این نکته ی دارای غایت اهمیت نمی توان در این راستا چشم پوشید که در آن دوران زنگ خطر ِ حذف "دیگری و دیگران" بر اساس جایگاه اجتماعی آنها، به صدا در آمده بود.

پس از حدود یک دهه، دیگر امکان نشنیدن ِ زنگ خطر ِ اینگونه حذفهای مبتنی بر غایت ِ خشونت در ایران وجود نداشت، و کار از اعدامهای گسترده زندانیان ِ سیاسی - امنیتی در تابستان 67 در زندانها، قتلهای اپوزیسیون سیاسی در خارج از کشور، قتلهای "اراذل و اوباش"، قتلهای روشنفکران و ... گذشته بود و جامعه ایران بر همین اساس بر مرزهای "بحران" سیر می کرد.

اما این "بحران" از چه جنس و سنخ، و علل و دلایل آن چگونه قابل رصد و ارزیابی بود؟

این روزها همزمان با قتل یک "روحانی" در پی حمله مسلحانه یک جوان ایرانی، بسیارانی بار دیگر و اینبار به نوعی دیگر بازهم صدای آنگونه زنگ خطر را شنیده و در پی بررسی علل و دلایل آن هستند، تا آنجا که عده ای فضای مجازی، عده ای اپوزیسیون سیاسی، عده ای اصولگرایان، عده ای سلبریتی ها، عده ای غربگرایان، عده ای ضد روحانیون و ... را بعنوان علت العلل این واقعه مطرح می کنند.

نخستین نکته درباره این مسئله این است که ؛ پرداختن در این حجم و سطح به این واقعه خود برای اهل معنا دارای نکاتی بسیار مهم در راستای پی بردن به اصل ِ مذموم و متن ِ مکتوم ماجراست.

عده ای بر این باورند که کشتن یک نفر در همدان با اسلحه، نشانه ای بسیار مهم درباره بالا رفتن دمسانج خشونت در کشور است، اما ما در برابر ایشان پرسشی اینگونه قرار خواهیم داد که ؛ کمتر از یک هفته پیش از این واقعه مگر نه آنکه یک وکیل دادگستری به همراه همسرش در تهران تیرباران شدند؟ مگر نه آنکه هفته ای پیش از آن در شهرک جعفرآباد کرمانشاه درگیری مسلحانه رخ داد؟ مگر نه آنکه در همان هفته درگیری مسلحانه دیگری در استان بوشهر انجام شد؟ مگر نه آنکه چندی پیش از آن در یک درگیری خانوادگی مسلحانه 3 نفر در کرمانشاه کشته شدند؟ مگر نه آنکه چندی پیش از آن در یک درگیری مسلحانه دیگر اینبار در اراک 9 نفر از اعضای یک خانواده کشته شدند ؟

می توان بازهم بر این لیست با اشاره به اینگونه "حملات مسلحانه" در سالیان اخیر در ایران افزود، اما پر واضح است که بر این اساس تنها وجه "مسلحانه" در واقعه اخیر باعث برجسته شدن ماجرا نبوده است.

از دیگر سو اگر عده ای علت این حجم از پرداختن به مسئله ی اخیر را "وجه تراژیک" ماجرا می دانند، باز هم پرسشی که در برابر ایشان خواهیم نهاد از این قرار و بر این مدار است که ؛ آیا برای نمونه قتل دختری 6 ساله به نام "ستایش قریشی" که در ورامین توسط یک جوان ایرانی ابتدا مورد تجاوز قرار گرفت و پس از آن با اسید سوزانده شد، دارای درجه ی بالاتری از منظر "وجه تراژیک" نبود؟

با در نظر داشتن این دو نکته به اصل ماجرا بازگردیم و به یاد آوریم که نخستین ترورها پس از "انقلاب اسلامی" علیه مقامات نظام جمهوری اسلامی، از قضا نه از جانب سرسپردگان به رژیم سابق بلکه از جانب گروهی تحت عنوان "فرقان" بود که سرسلسله آنها پیش از همان انقلاب در سلک "روحانیت" قرار داشت.

اکبر گودرزی بعنوان رهبر ِ "فرقان" در یکی از روستاهای "الیگودرز" زاده و بالیده و از اینجهت ملقب بود به ؛ چوپان زاده ی آزاده". او سالها بعد راهی خوانسار و پس از آن قم و تهران می شود و با حضور در مدرسه چهلستون در درس ِ شیخ حسن سعید بعنوان یک طلبه ی جوان مطرح می شود.

حضور پررنگ او پس از آن بر منبر مساجدی چون خمسه،الهادی،رضوان،فاطمیه و ... باعث می شود تا بسیارانی با طلبه ای جوان مواجه شوند که از قضا در همان سن و سال با شور و حرارتی قابل توجه اقدام به طرح تفاسیری عجیب از قرآن می نمود.

در میانه دهه 50 و همزمان با "انشعاب ایدئولوژیک" در سازمان مجاهدین خلق، بیش و پیش از هرچیز آموزه های ایدئولوژیک ِ علی شریعتی هنوز در بساط "مبارزان مسلمان" متاعی دارای اعتبار و اعتنا بود .

بر همین اساس عده ای در همان اردوگاه سیاسی بر این باور بودند که در راستای"انجام انقلاب اسلامی" در ایران، دارای سه مولفه ی مهم و اساسی بودند ؛

1: مرجعی انقلابی ؛ آیت الله خمینی
2: تئوری انقلابی ؛ نظرات علی شریعتی
3: نیروی مسلحانه ی انقلابی ؛ مجاهدین خلق

می دانیم که بر اساس مستندات تاریخی، آیت الله خمینی حتی پیش از انقلاب 57 هرگز اقدام به تایید ِ مشی مجاهدین و علی شریعتی نکرد، اما و هزار اما نکته ی دارای غایت اهمیت آن بود که ایشان همچنین هرگز بصورت آشکار به نفی این دو نیز نپرداخت.

با اینهمه پس از "انشعاب ایدئولوژیک" در سازمان مجاهدین خلق در میانه دهه 50 و حذف خونین رهبران باقی مانده این "سازمان" در "کشتارهای درون گروهی"، و از دیگر سو با مرگ علی شریعتی در همان دوران، توازن و تناسب در وادی آن سه مولفه ی مذکور با تزلزلها و تغیّرهای بنیادین مواجه شد.

در این شرایط بود که در راستای پر کردن خلاء سازمان مجاهدین خلق بعنوان "نیروی مسلحانه ی انقلابی" در اردوگاه اسلامگرایان، گروه های مختلفی با مشی ِ غالب مسلحانه تاسیس و تقویت شدند از جمله ؛

گروه توحیدی صف، گروه منصورون، گروه فلاح، گروه امت واحده، گروه فلق، گروه توحیدی بدر، گروه موحدین، گروه ابوذر و ...

اما در سوی دیگر میدان ِ مبارزه ی اسلامگرایان علیه حکومت پهلوی دوم، "خلاء تئوریک" (کذا) ایجاد شده پس از مرگ علی شریعتی باعث شد تا کسانی همچون همان اکبر گودرزی اقدام به ارائه تفاسیری از قرآن بعنوان پشتوانه ی تئوریک مبارزه علیه حکومت وقت نمایند.

در این وادی تفسیرهای به غایت "انقلابی" از قرآن که توسط امثال اکبر گودرزی و شیخ حبیب آشوری مطرح می شد سراسر مبتنی بر ترویج خشونت و تهییج خلق در راستای مبارزه ی سیاسی علیه حکومتی بود که در یک دوگانه ی ایدئولوژیک بعنوان "شرّ مطلق" در برابر مخالفانش بعنوان "خیر مطلق" قرار داده شده بود.

با به ثمر نشستن غایت آمال "انقلابیون" در بهمن 57 و روی کار آمدن نظامی جدید مبتنی بر رای بیش از 98 درصدی مردم تحت عنوان "جمهوری اسلامی"، روحانیونی چون گودرزی و آشوری بعنوان منادیان "تفسیری انقلابی از اسلام" خود را در مواجهه با حکومتی جدید بعنوان ثمره مبارزاتشان دریافتند که از قضا با پشتوانه ی "اسلام و احکام قرآن" و در صدر قرار گرفتن یک "روحانی" تشکیل شده بود.

در میانه دهه 50 اگر بواسطه ی اتخاذ تاکتیکی سیاسی مبنی بر در متن قرار گرفتن ِ اتحاد نیروهای مبارز بر علیه حکومت پهلوی دوم، بسیاری از اختلافات و افتراقات در میان "انقلابیون" به حاشیه کشیده بود، پس از بهمن 57 بود که بواسطه ی سرشت ِ قدرت سیاسی، آن اختلافات و افتراقات مطرح و باعث شکلگیری رادیکال ترین نوع ِ مجادلات و مخاصمات شد.

گویی پیش بینی مصطفی شعاعیان در مواجهه با حمید اشرف پیش از همان انقلاب به آشکارترین شکل ممکن در میان طیفهای مختلف ِ "انقلابی" به تحقق پیوسته و برنتافتن ِ فاصله با کانون ِ قدرت و استفاده حداکثری از موقعیت ِ حضور در آن کانون، به نمود عملی ِ تئوری های مارکسیستی مبتنی بر "دترمنیسم تاریخی" بدل شده بود.

اگر پیش از بهمن 57 بر اساس همان "اتحاد تاکتیکی"، برای نمونه نقدهای بنیادین علی شریعتی علیه "روحانیت" و نقدهای مجاهدین ِ مارکسیست علیه مجاهدین ِ مسلمان، به حاشیه کشیده بود اما پس از آن انقلاب بود که "انقلابیون" در طیفهای گوناگون به تسویه حسابهای پیشین پرداختند که بر اساس تناقضات و تعارضات در سطوح متعدد و متنوع و البته بر اساس تناسب و تجانس ِ بنیادین در بطن و متن ِ آنها شکل گرفته بود.

اصل و اساس ِ این تناسب و تجانس ِ بنیادین علیرغم آنگونه تناقضات و تعارضات در سطح ماجرا چیزی نبود جز "ایدئولوژیک اندیشی" و خلاصه کردن "فرد" در "طبقه".

فرقانیان علنا و عملا روحانیون متصل به نظام جمهوری اسلامی را نیروهای موجود در یک "طبقه غیرتوحیدی" می دانستند و همان مرزبندی های "ایدئولوژیک" پیشین را نه تنها در مواجهه با طاغوتی ها و مارکسیست ها، بلکه در اردوگاه روحانیت نیز با خط ِ خون برجسته می کردند، در عین حال که خود "روحانی" بودند.

به دیگر بیان؛ از یک سو بر اساس مواجهه با سرشت "قدرت" و از دیگر سو بر اساس سیر بر سبیل ِ "ایدئولوژی"، گروهی از "روحانیون"، گروهی دیگر از "روحانیون" را به علت ِ حضور در کانون ِ "حکومت دینی" که مبتنی بر تفسیرهای ایشان از "اسلام ناب" نبود، مستحق ِ حذف بواسطه ی ترور می دانستند.

و از دیگر سو؛ باز هم بر همان دو اساس ِ مذکور، گروهی از "مارکسیستها"، گروهی دیگر از "مارکسیستها" را به علت نوع مواجهه با کانون ِ قدرت که مبتنی بر تفسیرهای ایشان از "مارکسیسم ناب" نبود، مستحق حذف بواسطه ی ترور شخصیت و ترور فیزیکی می دانستند.

"اهل ایدئولوژی" در میدان مبارزه سیاسی علیه حکومت پهلوی دوم گویی بر این باور بودند که "خط مبارزه" پس از به ثمر رسیدن انقلاب در کوچه ی پیروزی به پایان خواهد رسید، در حالی که سرشت و سرنوشت اینگونه مشی اعتقادی و سیاسی شاهد عادلی ست مبنی بر اینکه بر دیوارهای تمامی کوچه هایی که گذرگاه این جماعت بوده و خواهد بود نوشته شده ؛ "این خط را بگیر و بیا".

فرقانیان پس از پیروزی "انقلاب اسلامی" بر همین اساس اسلحه به دست گرفته و تا آنجا که مجال یافتند مسئولان نظام جدید از جمله "روحانیون" را ترور کردند، چرا که مخالف ظهور و بروز "طبقه روحانیت" در اسلام بودند، در حالی که در روی و سوی دیگر ماجرا این روحانیونی چون شیخ صادق خلخالی قرار داشتند که نه تنها کسانی چون گودرزی و آشوری بلکه کسانی چون آیت الله قمی را اینگونه می نواخت ؛ "مرگ بر روحانی نمایان مرتجع".

خلخالی یک سال پس از "انقلاب اسلامی" به رهبری گروه "فداییان اسلام" منصوب شد، همان گروهی که از اواخر دهه 20 تا اویل دهه 40 اقدام به ترور 4 نخست وزیر ایران کردند.

اشاره به موردی همچون شیخ صادق خلخالی از اینجهت است که امثال او به وضوح در برابر مشی "فرقان" قرار داشتند اما هم ایشان علیرغم اینگونه تفاوتها و تمایزها آنجا و آنگاه که در راستای پیشبرد اهداف و اعتقادات "ایدئولوژیک" خود به موانعی حتی از جنس و سنخ "روحانیون" نیز برمی خوردند از جهش حتی تا مرز حذف آنها نیز پروایی نداشتند.

اگر پس از "انقلاب اسلامی" کسانی چون اکبر گودرزی و شیخ حبیب آشوری توسط نیروهای جمهوری اسلامی کشته شدند، حدود یک دهه پس از استقرار این نظام بود که کسی چون شیخ صادق خلخالی نیز توسط همان نظام با تیغ "رد صلاحیت" در راستای حضور در کانون "قدرت" مواجه شد تا شیخ صادق این سرشت و سرنوشت را اینگونه تبیین نماید ؛

" آیا وقت شوم آن ایام حالیه فرا رسیده است؟...جزایم این است که از خبرگان محروم و به جای ما چند نفر "خلق مسلمان" و "ضد انقلاب" و "مستقبلین شاه"، صلاحیت داشته باشند؟".

خلخالی و گودرزی هر دو خود را "فرزندان انقلاب اسلامی" می دانستند اما معاییر تبین این "انقلاب ایدئولوژیک" آنجا و آنگاه که در بزنگاه های تاریخی با تفسیر و تغییر مواجه می شد ناگزیر فرجامی برای "فرزندان" در پی داشت که شیخ صادق آن را اینگونه بیان می کرد ؛

"انقلاب فرزندان صادق خود را می خورد، چه رسد به من که نامم صادق است".

اما علیرغم اینگونه مجادلات مبتنی بر "حذف" از منظر مشی مبتنی بر ایدئولوژی در اردوگاه "روحانیت"، اکثر قریب به اتفاق طیفهای دیگر موجود در وادی سیاست ایران نیز هرکدام به نوع و لونی دیگر تا مغز استخوان به همان "درد مشترک" مبتلا بودند.

در این میان و پس از کمرنگ شدن میزان تاثیرگذاری "ایدئولوژی گرایی مذهبی" در عرصه سیاسی خصوصا از نیمه دوم دهه 80، "ناسیونالیسم" بعنوان یک "ایدئولوژی" از منظر کارکردگرایی در عرصه مذکور پس از سالها قدر دید و بر صدر نشست.

بر همین نهج بود که محمود احمدی نژاد دم از "کوروش گرایی" زد و با انداختن چفیه بر گردن ِ "کوروش ِ نمادین" بار دیگر پیش و بیش از عنوان ِ نظام سیاسی مستقر، نام "ایران" را برجسته کرد.

در همین وادی اسفندیار رحیم مشایی به عنوان "پدر معنوی" او، تا آنجا پیش رفت که با درهم آمیزی اندیشه های "آخرالزمانی" و "ناسیونالیسم" گفت ؛ " ما در یک کلام، تبلیغ راه و منش عملی کوروش را مطابق با فرهنگ ِانتظار می دانیم".

پیوند میان ِ "فرهنگ انتظار" و "منش کوروش" در وادی سیاست توسط کسانی که تا یک دهه قبل اصولا و اساسا هر گونه اندیشه و مشی مبتنی بر "ناسیونالیسم" را بعنوان اندیشه و مشی "ضد دینی" تخطئه می کردند، نشان از همان چرخشهای "ایدئولوژیک" در بزنگاه های تاریخی داشت.

تغییر مناسبات ژئوپلیتیک در مرزهای غربی ایران بواسطه ظهور و بروز ِ "داعش" و لرزش ِ پایه های حکومت ِ دیرپای خاندان اسد در سوریه پس از "بهار عربی" و مواجهه با بسط سلطه عربستان ِ پس از ملک عبدالله، باعث شد تا حتی در دوران ِ غیبت ِ حکومتی ِ احمدی نژاد نیز دمیدن با نفسهای آغشته به ایدئولوژی در صور ِ "ناسیونالیسم" همچنان ادامه بیابد و بصورت مشخص مقامات ارشد دولت روحانی بارها و بارها هدف ِ دولت امریکا و داعش را نه دشمنی با "نظام جمهوری اسلامی" بلکه ویرانی ِ "ایران" عنوان کنند.

در همین دوران بود که حتی در سطح "آکادمیک" نیز برخی از اساتید دانشگاه که در سالیان پیشین به علت ترویج اندیشه های مبتنی بر "ناسیونالیسم" از دانشگاه های کشور اخراج شده بودند، نه تنها بار دیگر توسط رسانه ها و "رسانه ملی" مورد توجه قرار گرفته و مطرح شدند، بلکه برای نمونه یکی از اهالی همین قبیله یعنی دکتر سیدجواد طباطبایی آشکارا توسط حسن روحانی مورد تقدیر قرار گرفت.

و بازهم در همین دوران بود که برای نخستین بار پس از "انقلاب اسلامی" در پایتخت ایران در حالی خیابانی به نام "محمد مصدق" در تاریخ جمهوری اسلامی ثبت شد که بنیانگذار همین نظام درباره او بعنوان یکی از نمادهای "ناسیونالیسم" در ایران گفته بود ؛

" ... وقتی که مرحوم آیت ‏الله کاشانی دید که اینها خلاف دارند می‏‌کنند و صحبت کرد، اینها [این] کار کردند [که] یک سگی را نزدیک مجلس عینک به آن زدند و اسمش را «آیت‏‌اللّه‏» گذاشتند! این در زمان آن بود که اینها فخر می‏‌کنند به وجود او [مصدق]. او هم مُسلِم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زده‏‌اند و به اسم آیت الله‏ توی خیابانها می‏گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد و اگر مانده بود سیلی بر اسلام می‏زد".

تالی های شگفت انگیز این ماجرا تا آنجا ادامه یافت که برخی از نیروهای اپوزیسیون ِ نظام جمهوری اسلامی، با یک دست ِ مشت کرده بر علیه کلیّت این نظام شعار ِ "مرگ بر..." سر می دادند و با دست ِ دیگر پرچم ِ ایران ِ منقش به تصویر ِ سرداران سپاه پاسداران جمهوری اسلامی را بر می افراشتند.

در همین راستا اما بازماندگان "خاندان پهلوی" نیز سوار بر موج ِ مشکلات متعدد و متنوع در درون ِ کشور از جمله مشکلات معیشتی و اقتصادی، به نوع و لونی دیگر در همان صور ِ مذکور می دمیدند و مخالفت خود با نظام جمهوری اسلامی را نه بعنوان "جنگ قدرت" بلکه بعنوان "حفظ و حراست از ایران" دارای پشتوانه های ایدئولوژیک ِ "ناسیونالیستی" می کردند.

"خاندان پهلوی" در تناقضی آشکار در حالی شاپور بختیار را بعنوان " آزاد مردى وابسته و مومن به قانون اساسى مشروطه" معرفی می کنند که این همان بختیار بود که محمدرضا پهلوی را دشمن ِ شماره یک "قانون اساسی مشروطه" در ایران و تنها راه پیشگیری از "انقلاب" را خروج همان شاه از ایران می دانست.

توجه و تمرکز بر اینگونه تناقضات از آنجهت دارای اهمیت است که به یاد آوریم محمدرضا پهلوی در واپسین سنگرهای حفظ ِ "قدرت" به وضوح مخالفان سیاسی خود را "تجزیه طلب"هایی نامید که در پی ایجاد "ایرانستان" هستند و در همان راستا با دمیدن در همان صور ِ مذکور بود که پس از سالها در واپسین ایام زمامداری خود دست نیاز به سوی کسانی دراز کرد که تحت عنوان "ملی گرا" شناخته می شدند و پس از پاسخ منفی غلامحسین صدیقی و مخالفتهای کریم سنجابی، زمام امور کشور به شاپور بختیار سپرده شد که بلافاصله پس از بدست گرفتن زمام قدرت با یک دست "شاه" را از کشور خارج کرد و با دیگر دست عکس محمد مصدق را به جای عکس محمدرضا پهلوی بالای سر نهاد.

طرفه آنکه در همان دوران بود که آیت الله خمینی در پیامی خطاب به مردم ایران به این نکته اشاره کرد که ؛ " ملت دلیر با‏ ‏خون جوانان عزیز خود محمدرضا را از صحنه خارج کرد، لکن اجانب یک مُهرۀ‏ ‏دیگر‏(بختیار)‏ را با نقاب ملیّت به صحنه آوردند".

توسل و تمسک ِ محمدرضا پهلوی به مشی ایدئولوژیک ِ مبتنی بر "ناسیونالیسم" اگرچه به علل و دلایل فراوان فرجامی نامیمون برای "خاندان او" در پی داشت اما در زمانه ی اکنون بازماندگان ِ همان خاندان نیز علیرغم تفاوتها و تمایزهای آشکار در سطح ِ سیاسی، در شباهتی در خور ِ غایت ِ تامل و توجه با مشی سیاسیونی همچون احمدی نژاد و روحانی در نظام جمهوری اسلامی، بر آنند تا اهداف و اغراض سیاسی خود در راستای کسب،حفظ و بسط ِ "قدرت" را در جوف یک ایدئولوژی ِ دارای کارکرد به نسبت ِ کانتکست ِ تاریخی مطرح کنند، عبارت از ؛ "ایرانگرایی".

این روزها بر سبیل تمثیلی تاریخی در مواجهه با سلطه و سیطره این "ایدئولوژی" از جانب طیفهای مختلف سیاسی در شرایطی قرار داریم که بسیارانی در اوایل سده ی معاصر در برابر "ایرانگرایی ِ رضاشاهی" و دیگرانی در اواخر دهه 50 در برابر ِ "اسلامگرایی فرقانی – خلخالی" قرار گرفته بودند.

نقد و مخالفت با اینگونه ایدئولوژی ها در چنین کانتکستهای تاریخی همواره با هزینه های فراوانی برای منتقدان و مخالفان همراه بوده و از همین روست که هرگونه واکنش منفی با اینگونه گرایشات خطرخیز ِ ایدئولوژیک چه از جانب حکومت و چه از جانب اپوزیسیون با تیغ آلوده به زهر ِ اتهام ِ "ضد ایران" بودن مواجه می شود.

نوع مواجهه صاحب این قلم با ماجرای قتل یک روحانی ایرانی توسط یک جوان ِ مسلح ایرانی در چنین شرایطی از این منظر است که ؛ اینگونه تحریکها و تهییج های ایدئولوژیک ِ مبتنی بر "اسلامگرایی" از جانب بخشی از روحانیت به همان اندازه دارای عواقب و توابع ِ ویرانگر خواهد بود که تحریکها و تهییج های ایدئولوژیک ِ مبتنی بر "ایرانگرایی" از جانب بخشی از حکومت و بخشی از مخالفان حکومت در راستای کسب،حفظ و بسط ِ "قدرت".

چگونه می توان در وادی اخلاق و عقلانیت دیده بر اینگونه تبهکاری های ِ سیاسی فرو بست که عده ای همزمان با انتشار خبر ورود بخشی از نیروهای عراقی درباره سیل اخیر به ایران اقدام به انتشار اخباری جعلی درباره اعلام فتوای "صیغه شدن زنان و دختران ایرانی با نیروهای عراقی" توسط یک "روحانی" نمایند و در سوی دیگر ماجرا نیز بسیارانی فریاد "ایرانی غیرتت کجاست؟" سر دهند و در همین فضا عده ای پس از اقدام به قتل از جانب یک جوان مسلح ایرانی به آشکارترین شکل ممکن او را نماد ِ یک "ایرانی با غیرت" بدانند.

آیا "تمام کسانی" که بواسطه مطامع و مقاصد سیاسی خود در سالیان اخیر آشکارا به دمیدن در صور ِ ایدئولوژی ِ ویرانگر ِ "ناسیونالیسم" پرداخته اند، امروز نیز همانگونه آشکارا این انسان کُشی ِ آشکار توسط یک جوان مسلح ایرانی را – در نظر و عمل - محکوم می کنند؟

اگر چنین نکنند – که البته خواهید دید که نمی کنند – با صد زبان ماهیت حقیقی خود را اینگونه فریاد خواهند زد که ؛ "برای حفظ "ایران"، کشتن ِ ایرانیان در خیابان با حمله مسلحانه اقدامی میهن پرستانه و رواست".

مرزی که امثال صاحب این قلم را از معتقدان و ملتزمان به اینگونه "ایدئولوژی های ویرانگر" جدا می کند از این قرار و بر این مدار است که ؛ تفاوتی نیست میان ندا آقاسلطان و حجة الاسلام مصطفی قاسمی، قتل هر دو به هر علت، حتی به علت "حفظ ایران"، مذموم و محکوم است.