به بهانه ریاست سردار قالیباف در مجلس
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه الفبا
به بهانه سالمرگ مهدی اخوان ثالث
سالمرگ میرزا رضا کرمانی
موسی غنی نژاد:
نقش ملکه الیزابت در کودتای ۲۸ مرداد

...




کارنامه ای نادر از سیمین

 پرونده ویژه الفبا   به بهانه  سالمرگ سیمین بهبهانی

کارنامه ای نادر از سیمین


دو سال پیش از آنکه شهریار نخستین دفتر شعر خویش را با مقدمه ملک الشعرا بهار منتشر کند، در دو خانواده سرشناس آن روزگار پسر و دختری دیده به جهان گشودند که سالها بعد هرکدام راه شهریار را به نوعی پی گرفته و پادشاهان غزل در زمانه ی خویش شدند.

در سال 1306 مصرع نخست از غزل هستی در خانواده ابتهاج برای امیر هوشنگ و در خانواده خلیلی برای سیمین سروده شد.

عباس خلیلی شاعر و نویسنده و روزنامه نگار و مدیر روزنامه اقدام و از بنیانگذاران نهضت آزادی ایران، دختری را که حاصل ازدواج اش با فخرعظمی ارغون بود را سیمین نامید.

مادر سیمین نیز از روزنامه نگاران و شاعران دوران خود بود و چندان غریب نمی نمود آنکه سالها بعد سیمین نیز راه مادر و البته پدری را پیش بگیرد که پیش از یکسالگی اش از یکدیگر جدا شدند.

سیمین نخستین شعر خود را در نوجوانی و در روزنامه "نوبهار" ی منتشر می کند که توسط ملک الشعرا بهار و دامادش یزدانبخش قهرمان منتشر می شود.

شعری با این مطلع: " ای توده ی گرسنه و نالان چه می کنید / ای ملت فقیر و پریشان چه می کنید".

ما در ادامه این یادداشت بررسی شعر سیمین بهبهانی را از منظر همین بیت از نخستین شعر منتشر شده او به نظاره خواهیم نشست.

فعالیتهای آزادی خواهانه و سیاسی – اجتماعی پدر و مادر سیمین، او را در مسیری قرار داده بود که دغدغه نگرش و تفکر به این مسائل در او به وضوح وجود داشت.

با این پیش زمینه ، زمانی که سیمین دغدغه های خود را به شعر می کشید غریب نبود که مخاطب با شعری حزین و شکوه سرا و پر محنت مواجه باشد، چراکه اکثر اهل شعر در آن روزگار هنرمند را آیینه جامعه می دانستند و جامعه آن روز ایران سرشار از همانگونه معضلات بود.

سیمین خود نیز بر این آیینه بودن شاعر اینگونه مهر تایید می نهد:« کار هنری یک هنرمند در واکنشی مستقیم یا غیرمستقیم به شرایط زمانه پدیدار می‌شود. به راستی که هنرمند آیینه‌ای بیش نیست».

اما برای این آیینه بودن، شاعران آن دوران ابزار و قالبهای متنوعی در اختیار نداشتند.

شعر بعنوان کارآمدترین و موثرترین "رسانه فرهنگی" در تاریخ هزاران ساله ایران زمین، زمانی که در آستانه دوران مدرن قرار می گیرد خود را مواجه با مسائل، مصائب و البته دایره واژگان و عبارات گسترده ای می بیند که نسبت و تناسبی با آن گذشته درخشان شعر فارسی ندارد.

در این شرایط بود که شاعر آن روزگار یا می بایست حرف زمانه خود را با زبان پر استعاره و ایهام زمانه ی پیشین "شعر نماید"، یا با همان زبان زمانه پیشین حرف زمانه پیشین را تکرار کند و یا چون "نیما" از خویش برون آید و کاری بکند.

سیمین در این میانه راه نخست را در پی گرفت که عبارت بود از ارائه حرف زمانه در قالب شعر با مدد از زبان زمانه پیشین؛ یعنی چهارپاره و غزل.

در چهار مجموعه شعر نخست او (سه تار شکسته / جای پا / چلچراغ / مرمر) که در قالب چهارپاره و غزل سروده شده است، شاعر از انواع و اقسام معضلات اجتماعی سخن به میان می آورد که بی گمان این مشی تحت تاثیر بخشی از آثار پروین اعتصامی نیز بود.

برای نمونه نگاه کنید به مجموعه "جای پا" که در دهه 25 تا 35 سروده شده است.

در این مجموعه شعرهایی درباره این مقولات به چشم می خورد:

روسپیان
گرسنگان و فقر
مرده شویان
سارقان
ازدواجهای متعدد مردان
رابطه دهقان و مالک
کوچ روستاییان به شهرها
رقاصه ها
رها کردن فرزند بر سر راه
 کارمندان
خون بها
خودفروشی

اما تمامی این موضوعات توسط شاعر در قالب چهارپاره به شعر کشیده شده است.

در مجموعه های پس از "جای پا" نیز شاعر همین مسیر را دنبال می کند؛ عرضه دغدغه های نوین اجتماعی در قالبی کهنه.

نکته قابل توجه در همین مجموعه شعر این است که شاعر مجموعه را به دو بخش شامل "چهره های واقعی" و "از خود گفتن ها" تقسیم می نماید.

کاری که در دیگر مجموعه ها از جمله "چلچراغ" نیز به نوعی دیگر تحت عنوان " با خود بودن ها" و " من و دیگران" به تکرار آن می پردازد.

این تقسیم بندی ها از جانب شاعر از اهمیت فراوانی برخوردار است، خصوصا زمانی که در می یابیم شاعر در بخشهای "چهره های واقعی و من و دیگران" شعرهایی با مضامین اجتماعی را جای می دهد که البته قالب اکثر قریب به اتفاق اشعار این بخش ها چهارپاره می باشد.

و در جبهه مقابل یعنی "از خود گفتن ها و با خود بودن ها" اشعار رنگ و بوی شخصی و درونی به خود می گیرند و قالب ِ غالب در این بخش چیزی نیست جز "غزل".

سیمین مشی مذکور را تا مجموعه شعر پنجم خود یعنی "رستاخیز" ادامه می دهد. حتی در این مجموعه که غزلیات در اکثریت قرار دارند، آنجا که شاعر می خواهد شعری در وصف "غلامرضا تختی" بسراید باردیگر مجموعه شعر را به دو نیمه تقسیم می کند و برای سرایش "مرگ قهرمان" جامه ی غزل از تن بدر کرده و رخت چهارپاره می پوشد.

اما "رستاخیز" را شاید به نوعی بتوان رستاخیز سیمین در دنیای شاعری دانست.

آنجا که در غزلی تحت عنوان "از بوته ی خوشبوی گلپر" در همین مجموعه با مطلع :

" من دیده ام رنگین کمان را / خندیده در ذرات باران ..."

شاعر نوعی دگرگونی در وزن غزل را رقم می زند که آغاز مسیری ست که او در " خطی ز سرعت و از آتش" به وضوح آن را پی می گیرد.

با دستیابی شاعر به این دگرگونی، در مجموعه شعر بعدی او اگرچه باردیگر شاهد وجود دغدغه های اجتماعی هستیم اما از قالبی جز غزل، به خصوص چهارپاره خبری نیست.

سیر تحول کار شاعر تا اینجا همراه بود با "انقلابی" که نیما در شعر فارسی رقم زد. اما بهره ای که سیمین از نیما برده است، حداکثر در " وسعت بخشیدن به گستره ی ضرب غزل" خلاصه می شود.

خود در این زمینه می گوید: «وزن های سنتی غزل فارسی،با وجود تنوعی که دارند،بارها و بارها و بارها به کار گرفته شده اند.و سخن هرچه تازه باشد،باز هنگامی که در قالب غزل گذشتگان می نشیند ممکن نیست که شباهتی،یا دست کم تصویر مالوفی را تداعی نکند».

بر این گفته سیمین، ما با مثالی در ادامه مهر تایید می نهیم.

غزلی که از فروغ فرخزاد بجا مانده است، اینگونه آغاز می شود:

" چون سنگها صدای مرا گوش می کنی /  سنگی و ناشنیده فراموش می کنی ".

هوشنگ ابتهاج(سایه) نیز غزلی در کارنامه دارد با این مطلع:

" امشب به قصه دل من گوش می کنی / فردا مرا چو قصه فراموش می کنی ".
و سیمین نیز بر همین نهج غزلی دارد که اینگونه آغاز می شود:

" شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی / دزدانه جام یاد مرا نوش می کنی " .

سیمین آنگونه که اشاره شد بی بهره از نیما نبود و بر این نکته تاکید داشت که « واقعیت این است که سخن امروز، زندگی امروز و دردهای جامعه امروز، در قالبی تازه گنجاتر است».اما این قالب تازه برای سیمین همان غزل محسوب می شد که تحولی در اوزان آن ایجاد شده بود.

اما این تحول از این قرار بود که سیمین همانگونه که اشاره شد دغدغه های اجتماعی خود را که در قالب چهارپاره عرضه می کرد اینبار به وادی غزل کشانده بود و این انتقال مضمون با تغییر فرم نیز همراه گشته بود.

بدین ترتیب که آنچه تحت عنوان تحول سیمین در غزل عنوان می شود پیوندی است که او میان چهارپاره و غزل ایجاد کرده است. اینگونه که سیمین هر بیت از غزل را به چهار نیم مصرع بدل کرده که متشکل است از پاره هایی هم وزن.

هر 2 پاره هم وزن یک مصرع را تشکیل می دهند که سرانجام هر بیت از غزل را به یک چهارپاره بدل می نماید.

پس از این دگرگونی در ساختمان غزل،سیمین دغدغه های اجتماعی خود را نیز همچون "از خود گفتن ها"یش، در قالب غزل به شعر می کشید. و این مسیر را شاعر تا پایان ادامه داد.

با توجه به آنچه ذکر شد استفاده از تعابیری و اوصافی چون "نیمای غزل" برای سیمین بیشتر به شوخی بی اساسی می ماند که بیش از آنکه از ارادت به سیمین نشات گرفته باشد متاثر از عدم درک جایگاه و منزلت نیما در شعر فارسی است.

سیمین در بیش از 6 دهه حضور موفق و موثر در شعر فارسی بدان مرتبه ای دست یافته، که از قیاس با دیگران مستغنی است. حضوری که  حاصل آن کارنامه ای نادر از سیمین در تاریخ شعر فارسی است.




«من هنوز آن شهامت را نداشته‌ام که از بنیان ويران کنم. هنوز از همان افاعیل معمول استفاده می‌کنم. اما ضرب را، آن ضرب رقصان و خوش‌آیند و آشنا را، به دور افکنده‌ام؛ ضربی تلخ، گاه کشیده و گاه تند، گاه کوبنده و گاه نالان را به کار گرفته‌ام؛ رابطه‌ی قراردادی میان افاعیل را گسسته‌ام».

سیمین بهبهانی آنچه در غزل فارسی به نام خود ثبت کرده را اینچنین توضیح می دهد، لیکن در میان غزلسرایان معاصر کم نبوده اند کسانی که اینچنین بازی هایی با اوزان عروضی کرده و به گونه ای درپی تحولی بنیادین در غزل فارسی بوده اند.

اما آنچه نام سیمین بهبهانی را بر اوج قله های غزلسرایان معاصر در جوار کسانی چون سایه و منزوی قرار می دهد حساسیت و اعتنایی است که او به تحولات جامعه خود داشته و این حساسیت را با مهارت فراوان در شعر به مخاطب ارائه نموده است.

بهبهانی شعر را محصول روح خود و برگرفته از تجربیات و تحولات درونی خود می داند.

چون شمع، مگر شعله زبان سخنت بود؟
کز سوز تو، سیمین! به غزلها اثری هست
یا:
ز شمع شعر من این عطر عشق نیست شگفت
که شعله یی ست که برمی فروزم از تن خویش.

و یا :

ای نهال شعر سیمین، برگ و بارت سرخ بود
زانکه در پایت بسی خون جگر افشانده ام

اما شعر سیمین بهبهانی تنها محصول درونیات و احوالات شخصی او نیست.او به آنچه در بیرون به وقوع پیوسته نیز بی التفاط نبوده و با گذری بر آثار او خواهیم دید که اشعار او در شامگاه "جمعه سیاه" و صبح آزادسازی خرمشهر و بسیاری از وقایع دیگر تاریخ گذاری شده است.

این تاریخ گذاری در شعر بهبهانی همچون این مقوله در آثار بسیاری از شاعران دیگر البته با این انتقاد نیز روبرو بوده است که شعر با این نگرش دچار "تاریخ مصرف" می شود. فاصله ی میان شاعر زمانه خویش بودن و شعر به نرخ روز نسرودن فاصله ای بسیار مهم و حیاتی در کار یک شاعر محسوب می شود.

این فاصله را آن شاعری به سلامت طی خواهد نمود که تنها روایتگر مسائل بوجود آمده در پیرامون خویش نباشد، بلکه نسبت به آن مسائل دارای تحلیلی خاص و کلان باشد که در چارچوبهای زیبایی شناسی ارائه شود. و بهبهانی از دسته شاعرانی ست که بی گمان تنها روایتگر مسائل تاریخی نبوده است. این دارای تحلیل بودن را می توان در اشعاری که بهبهانی درباره زنان سروده بیشتر مشاهده و بررسی نمود.

در این زمینه به یک نمونه اشاره می کنیم و آن غزلی ست که بهبهانی در میانه دهه 70 و پس از مرگ (خودکشی) غزاله علیزاده سروده است.


زندگی در دلت بود،   مرگ در دست‌هایت‌
زندگی با دو دستت     ‌حیف شد زیر پایت‌
شهرزادی پری‌وار   بودی و وقت گفتار
شور یک باغ گنجشک   ‌می‌دمید از صدایت‌
بیم و بیماری و درد      با تو آیا چه می‌کرد
کز پس هر دوا شد        مرگ آخر دوایت
دشمن بند بودی،            بندها می‌گشودی
‌بند آخر که بستی            کرد از غم رهایت
‌رغم هر ظلم و زشتی،       دفتری می‌نوشتی‌
حیف بود این که ماند         "ناتمامی" به جایت‌
راه این بود آیا؟                 نه،خطا بود،اما
خواستم خواستت را،          راضیم با رضایت‌
زیر محراب ابرو               ریختی خون آهو
چشم سوی خدا کن            تا ببخشد خطایت
ای غزال جوانسال،          نوبت از من ربودی
‌زشت بود این که ریزد     اشک من در عزایت.

بهبهانی در این غزل به زیبایی و مهارت به مرگ زنی چون غزاله علیزاده می نگرد و تحلیل خود از این حادثه را با بیانی شیوا در قالب شعر به مخاطب ارائه می نماید.

از دید یک زن به زنانگی علیزاده می نگرد، درباره خودکشی او قضاوت می کند، افسوس می خورد اما دلیل این افسوس را ارائه می کند و در یک کلام تنها به توصیف نمی پردازد چراکه او شاعری صاحب تحلیل است.

اما با اینهمه راهی که بهبهانی در غزل فارسی آغاز کرد چندان پُر رهرو نبود.هرچند نوآوری و تحولاتی دیگری نیز پس از او توسط دیگرانی در غزل بوجود آمد، اما واقعیت این است که مدار تحول در این قالب شعری تا آن اندازه گسترده و منعطف نیست که در این زمینه شاهد خلق تجارب و آفرینش های متعدد و متنوع باشیم.

شوربختانه "شعر نیمایی" نیز سالهاست به همین معضل دچار است و اکثر آثار در این میدان نیز جز بر مدار تکرار نبوده است. گویی هم شعر نیمایی محتاج نیمایی دیگر است و هم غزل فارسی محتاج سیمینی دیگر.

اما این "دیگران" هر زمان و از هر مکان که اعلام حضور کنند بی گمان نمی توانند از راهی آمده باشند که در آن نشانی از خوانش و بررسی و تحقیق و پژوهش درباره آثار اسلافشان نباشد. همانگونه که نیما در شعر کلاسیک صاحب تجربه و نظر بود و سیمین نیز همینگونه.

پس به دیگر بیان امید ظهور این دیگران، از میان اکثریت نسل امروز نمی رود، چراکه بسیاری از شاعران این دوران نه برگی از نیما خوانده و نه دمی در هوای غزل زیسته اند.

حضور کسانی چون ابتهاج، بهبهانی، منزوی و بهمنی در سالیان گذشته سبب شده تا امروز هنوز بتوان از غزل و آینده آن سخنی به میان آورد، و بی حضور مبارک اینان بی گمان، بودند نامدارانی در شعر معاصر که به خون غزل تشنه بودند و خیال ختم دوران غزل در سر داشتند.

اما به حضور مبارک این عده در شعر فارسی در سالیان اخیر چندان ارج نهاده نشده است و شوربختانه باید گفت که گلایه سیمین بهبهانی در این زمینه قرین حقیقت است که می گوید:

زانگه که زبان از پی گفتار گشودیم
تا دامنه ی عمر،سرودیم و سرودیم
بر گنج درست سخن نادره کاران
در خورد توان،خرده ی ناچیز فزودیم
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدارند که بودیم