به بهانه ریاست سردار قالیباف در مجلس
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
موسی غنی نژاد:
نقش ملکه الیزابت در کودتای ۲۸ مرداد

...




طلوع غرب در غروب شرق


 پرونده ویژه الفبا  به بهانه سالمرگ فروغ فرخزاد 
 

طلوع غرب در غروب شرق
 

نخستین اشعار فروغ فرخزاد با انتشار در مطبوعات ِ اوایل دهه 30 در فضای ادبی ایران مورد توجه واقع شد. مسئله ی بسیار مهم ِ بررسی رابطه ی متقابل شعر معاصر ایران و مطبوعات، خود مسئله ای مبسوط و مستقل است که باید در مقالی و مجالی دیگر بدان پرداخت اما ...

از "نیما" که نخستین بار اشعارش در نشریه ی "قرن بیستم" توسط میرزاده ی عشقی منتشر شد و سالها بعد "نامه مردم" و پس از آن "مردم" ارگان حزب توده با حمایت و تاکید احسان طبری و جلال آل احمد اشعاری از نیما همچون "امید پلید" و "مادری و پسری" و "وای بر من" و "پادشاه فتح" را منتشر کردند و در اردوگاه مقابل "شاعری" چون پرویز خانلری با انتشار نشریه "سخن" آثار طیف دیگری از شاعران را منتشر می نمود، تا سالها بعد که آثار کسی چون احمد شاملو ابتدا در نشریاتی چون "روزنه" و "آهنگ صبح" و "کبوتر صلح" و... منتشر شد و نمونه های فراوان دیگری بر همین نهج ...

انتشار اشعار فروغ فرخزاد نیز در اوایل دهه 30 در مطبوعات آن دوران بسیار مورد توجه واقع شد. اما علل و دلایل این جلب توجه چه بود؟

حدود یکسال پیش از انتشار نخستین مجموعه شعر فروغ فرخزاد با عنوان "اسیر"، مجموعه ای از اشعار منتشر شده ی او در مطبوعات آن دوران، در کتابی با عنوان " زیباترین اشعار فروغ فرخزاد" توسط سیدهادی حائری منتشر شد.

آنچه حائری در مقدمه ی این کتاب درباره آثار فروغ فرخزاد می نویسد، راهگشای ما در سیر به سوی پاسخ ِ پرسش مذکور است. حائری در مقدمه آن کتاب می نویسد ؛

" .. محتاج به توضیح است که اینگونه سروده ها، جز نقاشی و ترسیم تمایلات گریزنده ی انسانی در شعر چیز دیگری نبوده، هیچگونه ملازمه و ارتباطی با زندگی گوینده آن ندارد...در ادبیات کلاسیک ایران چه بسا شاعران که از شرابخواری ها،عاشقی ها و جنون، دیوانها پرداختند در صورتی که نه دیوانه بوده اند و نه عاشق و نه در تمام عمر بوی شراب به مشامشان رسیده بود ... امروز هم شاعر می تواند از گناه و عصیان دم زند در حالی که خود معصوم و بی گناه است ..."

یا در نمونه ای دیگر در همان دوران، نشریه "آژنگ" در مطلبی با عنوان "وقتی که هنرمند آزاد نیست" مطلبی درباره فروغ فرخزاد منتشر می کند با این مقدمه در مقام معرفی او که ؛ " زن پاکدامنی که او را ناپاک جلوه می دهند".

و در نمونه ای دیگر در دی 1333 فروغ فرخزاد با انتشار یادداشتی در نشریه "امید ایران"، با تاکید بر اینکه ؛ " می دانم که این راهی که من می روم در محیط فعلی و اجتماع فعلی خیلی سر و صدا تولید کرده و مخالفین زیادی برای خودم درست کرده ام"، در ادامه به آنجا می رسد که در برابر منتقدان و مخالفان به ریسمان این شعر تمسک می جوید که ؛

" شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پابستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

آما تو چنانکه می نمایی هستی ؟ "

سید هادی حائری که در مقدمه "زیباترین اشعار فروغ فرخزاد" نقبی به ادبیات کلاسیک فارسی می زند و به شاعرانی استناد می کند که از جنون و عشق و مستی سخن گفته اند در حالی که خود مجنون و عاشق و مست نبوده اند(!)، حتی نمی تواند یک نمونه در عرصه ی همان تاریخی که بدان تمسک می جوید نام ببرد بعنوان شاعری "زن" که از جنون و عشق و مستی سخن گفته باشد، فارغ از اثبات مجنون و عاشق و مست نبودنش !

و این اصل و اساس ِ "دفاعیه ای" ست که حائری در آن دوران درباره فروغ فرخزاد می نویسد، چرا که تکیه و تاکیدی که او در نوشته ی مذکور دارد بدون تردید بر وجه "زن بودن" فرخزاد است که در شرایط فرهنگی و اجتماعی و تاریخی آن دوران "زنی" ست که خود درباره ی آثارش در فضای مذکور می نویسد ؛

" من عقیده دارم بلاخره باید سدها شکسته شود.یک نفر باید این راه را می رفت.و من چون در خودم این شهامت و گذشت را می بینم پیشقدم شدم...".

توجه ای که در ابتدای دهه 30 به فروغ فرخزاد در مطبوعات و فضای ادبی ایران می شود، بیش و پیش از آنکه توجهی بر اساس درنظر داشتن ِ آثار و اشعار فرخزاد باشد، توجهی بر اساس و در راستای "زن" بودن اوست و بس، به این معنا که ؛ نفس ِ بروز و ظهور و حضور یک "زن" در اقلیم شعر فارسی در آن دوران هرچند با چارپاره های بسیار ابتدایی و تقلیدی و سطحی، دارای اهمیت و در خور توجه بود.

و فروغ فرخزاد در سه مجموعه شعر نخست خود با عناوین "اسیر"،"دیوار" و "عصیان"بیش و پیش از آنکه بعنوان یک "شاعر زن" مورد توجه و تامل و بررسی قرار بگیرد بعنوان یک "زن شاعر" در کانون توجه قرار داشت.

و البته هم او نیز نشان داد که تا 1337 با انتشار "عصیان" چندان گزیری از اینگونه در کانون توجه قرار گرفتن ها و گریزی از "مخیله تنگ کرم روزنامه" ندارد.

اما چه شد که فروغ فرخزاد با طرح این پرسش که "چرا توقف کنم؟"، اینگونه سرود و این سروده را زندگی کرد که ؛

" چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند

و سوسک ....آه

وقتی که سوسک سخن می گوید .

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست

همکاری حروف سربی

اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم ".

آنچه از ابتدا تا اواخر دهه 30 در فضای ادبی ایران درباره فروغ فرخزاد میدان داری می کرد هرگز از سطح آنگونه حملات از سویی و دفاعیات از دیگر سو درباره "جنسیت شاعر" فراتر نمی رفت و سکه ی رایج آن بازار جز این نبود که شاعر ِ ؛

" گنه کردم گناهی غرق لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود" ؛

"آیا واقعا و حقیقتا چنین گناهی را در چنان آغوشی مرتکب شده یا نه ؟! و اگر شده، آغوش ِ مورد نظر، با آنگونه مشخصات ِ بازو، متعلق به چه کس یا کسانی بوده؟!".

در این میان فرخزاد نیز می توانست به راحتی در امتداد تریلوژی ِ "اسیر،دیوار،عصیان" به اینگونه در کانون ِ توجهات ماندن ادامه دهد و غرق در مرداب ِ حواشی به خلق آثاری تحت تاثیر مثلث  "متن" ( م: مشیری، ت: توللی، ن: نادرپور) بپردازد و در نهایت، افتخار تبدیل مثلث مذکور به مربعی با ضلع چهارم فرخزاد را در تاریخ ادبیات ایران به نام خود ثبت کند.

اما به مقدمه ی "اسیر" و "دیوار" بازگردیم تا دریابیم که فروغ فرخزاد چرا و چگونه توقف نکرد در " در سرزمین قد کوتاهان" که در آن "معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند".

شجاع الدین شفا در مقدمه ی "اسیر" می نویسد ؛

" آنچه در اشعار این خانم (فروغ فرخزاد) واقعا تازه و جالب است همین جنبه ی هنرمندانه ی اعترافات یک "زن شاعر"، و زبردستی او در تجسم صمیمانه ی احساسات خویش است." ( تاکید بر "زن شاعر" از ماست).

اینگونه توجه ِ شجاع الدین شفا به فروغ فرخزاد در آن دوران می توانست از جانب فرخزاد تا ابد بعنوان مدالی بر سینه ی افتخار قرار بگیرد و از این سطح فراتر نرود، اما بیشتر از اینگونه توجه ِ شجاع الدین شفا به فروغ فرخزاد، این فرخزاد بود که درمان درد ِ خود را از شفا دریافت کرد، آنگاه که توجه و تاملی داشت بر اشعار "بیلی تیس" با ترجمه ی شجاع الدین شفا.

اشعار بیلی تیس بعنوان یک شاعر ِ زن در 2600 سال پیش از میلاد در یونان، هم از منظر فرم و هم از منظر ِ محتوا از دیده ی توجه و دقت ِ فروغ فرخزاد دور نماند.

نیازی نیست تا این شعر بیلی تیس را ؛

" ... ای روشنایی حسود، پس دیار شب جاودان کجاست تا دلدادگان بدان پناه برند و در آن آنچنان مشغول هم باشند که نام تو را نیز فراموش کنند؟ ..."

یا این شعر او را که ؛

" بخواب طفلکم! ... برای اینکه خورشید بیدارت نکند دریا را نگهبانش خواهم کرد ... "

یا این شعر او را که ؛

" ای شب که خدایان را در دامان خود پیدید آورده ای ... "

با اشعاری از فروغ فرخزاد چون ؛

" لای لای ای پسر کوچک من دیده بربند که شب آمده است ... "

و یا ؛

" من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم ... "

و یا ؛

" سلام ای شب معصوم سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی ..." ؛

مقایسه و آن را تاثیر بیلی تیس بر فروغ فرخزاد بدانیم. هرگز !

این تاثیر در سایه ی توجه فرخزاد به سلسله ای از مبانی و معانی ست که برای پی بردن به اصل و اساس آنها، باید به مقدمه "دیوار" نیز توجه کرد، آنجا که فرخزاد از "بهشت گمشده" ی جان میلتون این قطعه از "گفت و گوی شیطان" را می آورد که ؛

" اینک که برای ما همه امیدی به نومیدی مبدل گشته است، خداوندگار را نگر که به جای ما ، فرشتگان مطرود و در به در شده، دل به مسرتی تازه خوش کرده و به آفریدن آدمی پرداخته و به خاطر وی جهانی تازه آفریده است... در من که سرچشمه ی خوبی خشکیده است، تو ای بدی و پلیدی به جای خوبی و خیر جایگزین باش...".

اینگونه توجه به مسائلی در حوزه ی "فلسفه خلقت" که سکه ی رایجی در بازار شعر آن دوران بشمار می رفت نیز نمی توانست فرخزاد را در محتوا از مرداب ِ "اسیر" و "دیوار" و "عصیان" برهاند و در نهایت تنها می توانست بدل به اشعاری سست شود همچون ؛

" ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باریدم ، پیاپی اشک باریدم
ای بسا شبها که من لبهای شیطان را
چون ز گفتن مانده بود ، آرام بوسیدم "

اما اینگونه تاثیرات سطحی به مشی غالب در کارنامه فروغ فرخزاد بدل نشد، و سویه هایی از توجه به معانی و مبانی در فرم و محتوی اشعار کسانی چون بیلی تیس و درک ِ این مهم که شعر تنها منظوم کردن آثار منثور دیگرانی حتی چون میلتون بشمار نمی رود، فرخزاد را کافی ست تا حتی در همان مجموعه "دیوار" یک نفس از حبس ِ  آن تاثیرات سطحی رها شود و بگوید ؛

" همچنان شب کور
می گریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم بر وزنها
می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟ "

آنچه فرخزاد را به سمت و سوی اینچنین فضایی هم در فرم و هم محتوا هدایت می کند، چیزی نیست جز آثار "هدایت". و این تاثیرات و هدایتها در نیمه ی دوم دهه 30 آنگاه که به انتشار "عصیان" می رسد، فرخزاد را هرچه بیشتر از مثلث "متن" جدا و اینگونه به دیار هدایت و نیما "نزدیک" می کند ؛

" کنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده، سخت وامانده

بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه، من باید بخود هموار سازم تلخی زهر عتابش را

و مست از جامهای باده می خواند: که آیا هیچ
باز در میخانه ی لبهای شیرینت شرابی هست

یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه ی خاموش عطرآگین زیبا
جای خوابی هست؟ "

پس از انتشار "عصیان" در1337 فرخزاد همچون پروانه ای، سخت در تلاش در راستای پرواز از پیله ای ست که به مختصات آن اشاره کردیم.

آشنایی و همراهی و همکاری او با کسی چون ابراهیم گلستان در همین دوران رقم می خورد تا 5 سال ِ تاثیرگذار از 1337 تا 1342 در پرتو مصاحبت با گلستان، نه تنها کارنامه ادبی فروغ فرخزاد بلکه کارنامه ادبیات ایران را دگرگون نماید. *

به هیچ وجه در پی آن نیستم تا کسی چون فروغ فرخزاد را در ابراهیم گلستان خلاصه کنم و مصاحبت با گلستان را شرط کافی ِ کمال فرخراد بدانم. هرگز! اما این مصاحبت اگر نه شرط کافی اما بدون تردید شرط لازم ِ این دگرگونی و رستن از آن پیله و پرواز در آسمان جاودانگی برای فرخزاد بشمار می رفت.

اما چرا؟ و فرخزاد در گلستان ِ گلستان کدام رایحه را راهی مشام ادبی خود کرد که پیش از آن دیگرانی جز گلستان آن را به فرخزاد عرضه نکرده بودند؟

نقل است که شمس، هیچ به مولانا نداد و تنها آنچه مولانا داشت و نمی باید می داشت را از او ستاند.

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

بر همین نهج ابراهیم گلستان نه شاعر بود تا فن ِ شاعری را به فرخزاد بیاموزد و اصولا و اساسا سوخته ی سوخته ی سوختنیی چون گلستان می دانست که آن مورد "آمدنی بُوَد، نه آموختنی".

و پیرامون شمس نیز امثال جلال الدین فراوان بودند که هیچکدام مولانا نشدند، همچون پیرامون گلستان که امثال فروغ فراوان بودند و هیچکدام فرخزاد نشدند! که همان مولانا می گفت ؛

چاره ی آن دل عطای مبدلی ست

داد ِ او را قابلیت شرط نیست

بلکه شرط ِ قابلیت داد ِ اوست

داد لُب و قابلیت هست پوست

فروغ فرخزاد زمینی حاصلخیز بود که دانه های معانی و مبانی را از گلستان دریافت کرد و در خود پرورش داد، هم او همچون مولانا برای شمس و همچون حسام الدین برای مولانا، شوره زاری بی حاصل نبود .

خاک، شوره گردد و ریزان و سست

هرگز از شوره، نبات خوش نرست

ای ضیاالحق حسام الدین بیا

که نروید بی تو از شوره، گیا

دریچه هایی بدیعی که گلستان در عالم معنا در برابر فرخزاد گشود، او را به نظاره ی مناظری رهنمون کرد که چندان مورد توجه ناظران در وادی شعر معاصر نبود.

همان مناظری که سالها بعد کسی چون فریدون رهنما، کسی چون احمد شاملو را به نظاره ی آنها فراخواند.

آشنایی ابراهیم گلستان با "هنرهای مکتوب و غیر مکتوب ِ غرب" او را نه تنها از پیله ی تنگ و تاریک ِ ایدئولوژی ِ مسلط بر "حزب توده" رهاند، بلکه گلستان را در مسیری هدایت کرد که "هدایت" پیش از آن و کسی چون صادق چوبک پس از آن بواسطه ی همین آشنایی ها افق های تازه و دوران سازی را در عرصه داستان نویسی در تاریخ هنرهای مکتوب ایران ترسیم کردند.

غمزده ی خُماری چون فروغ فرخزاد در بزم کریمانه ی کریمی چون گلستان، جرعه ای از همان "هنر غرب" می چشد و چنین مستانه از یک سو در وادی شعر به "تولدی دیگر" و در سینما به اثری نورانی همچون"خانه سیاه است" می رسد.

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

این بزم کریمانه، در واقع بزم کریمانه ی "هنر غرب" بود که از یک سو بواسطه ی تعصب ها و تصلبهای بسیاری از اعاظم و اکابر عرصه فرهنگ و هنر و از دیگر سو بواسطه ی قلّت ترجمه ها و عدم آشنایی و تسلط هنرمندان ایرانی با زبانهای "غربی"، فضای هنری ایران آنگونه که شایسته بود بهره ای از آن نبرد و در شرایطی که اصولا و اساسا اکثر عرصه های "هنرهای مکتوب" و اغلب ِ 8 هنر ِ غیر مکتوب، ساخته و پرداخته "غرب" بودند، هنرمندان و روشنفکران ایرانی بدون درک و توجه به مبانی این عرصه ها از نخستین مواجهه ها با این عرصه، اسیر لاف هایی چون "هنر ِ ایرانی" یا گزاف هایی چون "هنر ِ اسلامی" شدند.

و فرجام حسرت خیز و عبرت آمیز ِ ماجرا این شد که برای نمونه پس از حدود یک سده، قله های داستان نویسی در ایران هنوز بنیانگذاران این عرصه هستند!

شرح این هجران و این خون ِ جگر

این زمان بگذار تا وقت ِ دگر

فروغ فرخزاد پس از مواجهه با اینگونه مناظر بود که گفت ؛ " نیما چشم مرا باز کرد و گفت ببین. اما دیدن را خودم یاد گرفتم"

و اینکه ؛

" دیوار و عصیان، در واقع دست و پا زدنی مایوسانه در میان دو مرحله زندگی است.آخرین نفس زدنهای پیش از یک نوع رهایی است. ادم به مرحله ی تفکر می رسد. در جوانی، احساسات ریشه های سستی دارند. فقط جذبه شان بیشتر است. اگر بعدا به وسیله فکر رهبری نشوند و یا نتیجه تفکر نباشند، خشک می شوند و تمام می شوند. من به دنیای اطرافم، به اشیا اطرافم و آدم های اطرافم و خطوط اصلی این دنیا نگاه کردم ... ".

فرخزاد درباره "شعر" اینگونه به تغییر و تحول خود اشاره می کند اما آیا از پنجره ای که گلستان با "هنر غرب" با تکیه بر آنهمه عکس و تئاتر و نقاشی و فیلم و کتاب ِ "غربی" به روی او گشود، بی خبر بود ؟

بعید است چنین باشد! آنهم از کسی که در سفر به اروپا وقتی به هتل "رزیدانس" می رود، نخستین چیزی که مورد توجه اش واقع می شود را اینگونه روایت می کند ؛

" اولین چیزی که نظرم را جلب کرد پنجره ای بود که به طرف دریای مدیترانه گشوده می شد، نمی دانم چرا بی اختیار از دیدن این پنجره خوشحال شدم ... از پنجره است که انسان می تواند به "افقها" چشم بدوزد، در چار دیواری زمان تنها پنجره است که بین ما و دنیای خارج رابطه ای ایجاد می کند. پنجره ای به طرف نور ، پنجره ای به طرف خورشید، پنجره ای به طرف آنچه که زیبا و خواستنی ست. اگر پنجره ای وجود نداشت آیا ما می توانستیم این ظلمت فشرده ای را که در اطرافمان وجود دارد تحمل کنیم ؟ "

این "پنجره" همان پنجره ای بود که کسی چون گلستان رو به "هنر غرب" در برابر فروغ فرخزاد گشود تا او را رها کند از " ظلمت فشرده ای که در اطرافش وجود داشت". همان پنجره ای که اگر گشوده نمی شد، فرخزاد در همان سفر به اروپا اینگونه نمی نوشت ؛

" یک تابلو از "لئوناردو" در نشنال گالری است که من قبلا ندیده بودم. یعنی در سفر قبلیم به لندن.محشر است...( پس از دیدنش) دلم می خواست خم شوم و نماز بخوانم ... روزی که به تماشای کلیسا و موزه واتیکان رفته بودم هرگز نمی توانستم تصور کنم که در آنجا با آن همه زیبایی و عظمت روبرو خواهم شد و در آنجا بود که به ابدیت هنر ایمان آوردم ... در تالار کلیسای "مسیکستینن" انسان را در مقابل آن نیروی عظیم و شگرفی که دستهای "میکل آنجلو" را به خاطر خلق چنین اثر بی نظیری به حرکت دراورده احساس حقارت و کوچکی می کند ... اولین بار در مونیخ وقتی به تماشای اپرای "تیدلیو" اثر مشهور "بتهوون" رفته بودم حالت شیفته و سحر شده ی خودم را با آن حالت متعجب و گریزان اولین بار که در رم به تماشای اپرا رفته بودم مقایسه کردم و از اینکه مثل بعضی از هموطنان ذوق جامد و تعصبی که ریشه اش نفهمی است ندارم به شدت خوشحال شدم".

...

* به بخشی از ارتباط آثار ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد در این مقاله اشاره کرده ام.