به بهانه ریاست سردار قالیباف در مجلس
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
موسی غنی نژاد:
نقش ملکه الیزابت در کودتای ۲۸ مرداد

...




بین طبقه پانزدهم و شانزدهم




 1 

«برای شناخت شخصیت های فیلم هایم، به یک بحران نیاز دارم؛ ما در شرایط بحرانی، شخصیت واقعی مان را نشان می دهیم».

این بخشی از نظرات اصغر فرهادی درباره وجوه مبتنی بر تعلیق و بحران در آثارش است، همان وجوهی که طی پرداختهایی دقیق و عمیق از جانب او، باعث رونمایی از ابعاد پنهان "شخصیت" انسانها در فیلمهایش می شود.

فرهادی در راستای همین نظرات است که تصویری از حضور چند انسان در یک آسانسور ترسیم می کند که از طبقه اول راهی طبقه شانزدهم هستند و در این شرایط هیچکدام از ایشان در موضع شناخت ِ دیگری قرار ندارند، اما آنجا و آنگاه که همین آسانسور بین طبقات پانزدهم و شانزدهم دچار آسیب و توقف می شود، بحرانی رقم می خورد که بر اساس آن روند شناخت حاضرین در آسانسور از شخصیت یکدیگر آغاز می شود.

این نوع دیدگاه اصغر فرهادی را به یاد داشته باشید تا بر همین نهج گذر و نظری کنیم بر شرایط ایران ِ امروز در مواجهه با "بحران کرونا".

 2 

بسیاری از مخالفان نظام سیاسی کنونی حاکم بر ایران در یک نقطه و نکته با متولیان این نظام سیاسی دارای غایت اشتراک و مشابهت نظر هستند، آنجا که؛ طی 4 دهه اخیر وجود بحرانهای متعدد و متنوع را بخش ثابتی از این نظام سیاسی می دانند.

اما در ادامه، این اشتراک از آنجا به افتراق کشیده می شود که طیف غالب مخالفان این نظام سیاسی علت العلل وجود این بحرانها را حکومت، و متولیان این نظام سیاسی علت العلل وجود این بحرانها را عوامل خارجی یا بدخواهان داخلی می دانند.

طرفه آنکه برای نمونه، هم نخستین دولت ِ مستقر در نظام سیاسی کنونی - یعنی دولت موقت به نخست وزیری مهندس مهدی بازرگان- و هم دولت پس از آن به ریاست ِ جمهوری ابوالحسن بنی صدر، هر دو خود را قربانی بحرانهایی می دانستند که "عوامل داخلی" ایجاد و مدیریت کردند.

و دولت بعدی به ریاست جمهوری محمدعلی رجایی، بر اثر همین بحران های داخلی، کمتر از یکماه پس از روی کار آمدن به فجیع ترین شکل ممکن قربانی ترور و منحل شد.

دولتهای پس از آن نیز تا 8 سال بعد، زیست در سایه بحران را بر اثر "عامل خارجی" یعنی جنگ 8 ساله عراق با ایران تجربه کردند.

اما دوران دولتهای اول و دوم اکبر هاشمی رفسنجانی از سال 1368 تا سال 1376، دورانی بود که در آن تا حداکثر ممکن سیاست ورزی از جانب متولیان امور در راستای کنترل و سرکوب عوامل بحران زا در عرصه داخلی انجام می گرفت.

این "عوامل بحران زای داخلی" در این دوران است که معنا و مبنایی کاملا متفاوت نسبت به ادوار سابق داشتند.

از این قرار و بر این مدار که؛ با تاثیرگذاری ِ برجسته ی فضای مبتنی بر تبادل آزادانه تر و متکثرتر اطلاعات در جامعه و در سایه ی بازگشایی ناگزیر برخی از درهای علم و فرهنگ و سیاست که با قفل فضای امنیتی متاثر از دوران جنگ، پیش از آن بسته مانده بود، اینک فضای داخلی کشور با نوع و لونی دیگر از "بحران" مواجه شده بود.

ستون خیمه ی این نوع "بحران ها"، تفاوت و تمایز دیدگاه حاکمیت، و طیفهای مختلفی از نیروهای سیاسی خارج از "حکومت" و طیفی از"روشنفکران"، درباره موازین و معاییر غالب بر عرصه سیاسی و در مدیریت عرصه فرهنگ و در سیاستهای اقتصادی و در تفاسیر و برداشتهای دینی بود.

به دیگر بیان؛ آنجا و آنگاه که این تفاوتها و تمایزها بعنوان "پری رویانی که تاب مستوری نداشتند" در فضای داخلی کشور مطرح شدند، نوع مواجهه نظام سیاسی حاکم با آنها می توانست شرایط را به مسیری هدایت نماید که فرجام لزوما ایجاد "بحران" نباشد.

اما البته در سوی دیگر ماجرا، مدعای متولیان امور در نظام سیاسی حاکم نیز چنین بود که؛ این طیفهای مخالف و منتقد نظام هستند که با عدم التزام به "قوانین کشور"، باعث ایجاد شرایطی مبتنی بر"بحران" شده اند.

ورای بررسی صدق و کذب این نوع مدعیات، آنچه در صحنه ی واقعیت ِ ملموس و مشهود در آن دوران روی داد، همان مواجهه ی رادیکال نظام سیاسی با طیفهای منتقد و مخالف از منظر رفع "بحران" و سرکوب عوامل "بحران زا" در فضای داخلی کشور بود.

دولت اول و دوم اکبر هاشمی رفسنجانی با بکارگیری وزرایی همچون علی فلاحیان، علی لاریجانی، مصطفی میرسلیم، علی محمد بشارتی و... تا حداکثر ممکن گام در مسیر این نوع مواجهه با "بحرانهای داخلی" نهاد.

اما در همان دوران بود که با وقوع ماجراهایی همچون ترور شاپور بختیار، ترور فریدون فرخزاد، ترور در رستوران میکونوس و...، فشارهای بین المللی بر نظام سیاسی حاکم بر ایران به بازتولید نوعی دیگر از "بحران های خارجی" نیز کشیده شد.

عده ای از مخالفان این نظام سیاسی، روی کار آمدن محمد خاتمی و شکل گیری دولت "اصلاحات" را پیامی از جانب "حکومت" به عرصه بین المللی در راستای حل و رفع همان بحرانهای خارجی ارزیابی کردند، در حالی که از میانه دهه 70 اصولا و اساسا منطق و مبنای "بحران های داخلی" دچار تغییر و تبدل بسیار مهمی شد.

مبنای این تغییر و تبدل این بود که؛ با روی کار آمدن دولت محمد خاتمی و عواقب و توابع سیاسی – اجتماعی – فرهنگی ِ پس از آن، در عرصه سیاسی ایران، زین پس این دولت ها بودند که می توانستند بعنوان یکی از عوامل بحران زا معرفی و مورد نقد و مخالفت قرار بگیرند.

البته که نخستین رئیس جمهور تاریخ ایران در دوران جمهوری اسلامی، با همین اتهام ِ "ایجاد بحران در کشور" از قطار نظام خارج شد، اما منابع مشروعیت زای دولت ِ ابوالحسن بنی صدر با اخلاف خود از جمله از میانه دهه 70 به بعد دقیقا و عمیقا از منظر ایدئولوژیک دارای تفاوتها و تمایزهای بسیار برجسته بود.

چه آنکه دولتها در نظام سیاسی ایران ِ پس از نیمه ی دهه 70، بیش و پیش از آنکه منتخب آراء عمومی باشند، محصولات کارخانه ی "نظارت استصوابی شورای نگهبان" بودند(وهستند)، و از این منظر بود که بحران زا بودن این دولتها می توانست دارای معانی و مبانی متعدد و متنوعی باشد.

برای نمونه بحران زا بودن دولت ابوالحسن بنی صدر و "انحراف" شخص او را عده ای از متولیان نظام از منظرِ نبود مکانیزم "نظارت استصوابی" شورای نگهبان در سال 1358 ارزیابی می کردند (هرچند در همان انتخابات جلال الدین فارسی و مسعود رجوی هر کدام به عللی مجال نامزدی در انتخابات را نیافتند)، اما اگر اینگونه بود پس بحران زا بودن دولتهای خاتمی و احمدی نژاد و "انحراف" این دو در ظل و ذیل "نظارت استصوابی" را چگونه ارزیابی می توان کرد؟

پاسخ این است که؛ شباهت دوران دولتهای بنی صدر، خاتمی و احمدی نژاد در این نکته مبنایی بود که در هر سه مقطع تاریخی تعدد و تنوع دیدگاه ها و طیف های سیاسی – عقیدتی در ایران بسیار بیشتر از دوران آغاز دهه 60 تا نیمه دهه 70 بود.

این تعدد و تنوع و تکثر(در قیاس با شرایط خاص ایران در این ادوار، نه به معنای ایده آل و مطلوب آن) سبب می شد تا هسته مرکزی حاکمیت، نگرشها و سیاستهای مطلوب و ایدئولوژیک خود را در خطر تهدید و تحدید ببیند.

بر همین اساس بود که طرفین یکدیگر را متهم به ایجاد "بحران" می کردند.

هسته مرکزی حاکمیت، طیفهای منتقد و مخالف را از این جهت و بر این نمط عامل ایجاد "بحران" می دانست که در چهارچوب قوانین حرکت نمی کنند، و طیفهای مقابل نیز هسته مرکزی حاکمیت را به علت تقنین، تفسیر و اجرای گزینشی قانون و عدم ارائه مجال برای تصحیح و تدوین قوانین ِ مطلوب و مورد نیاز آنها، عامل ایجاد "بحران" می دانستند.

در ادامه، ماجراهای مربوط به پرونده هسته ای جمهوری اسلامی و تحریم های بین المللی، تا آنجا پیش رفت که بار دیگر عامل ِ "بحران خارجی" به شدیدترین و برجسته ترین شکل ممکن مطرح، و مواجهه ی طیف منتقد و مخالف با سیاستهای غالب هسته ی مرکزی حاکمیت، در بسیاری از موارد در راستای همراهی و همنوایی با عوامل بحران زای خارجی مورد ارزیابی قرار گرفت.

 3 

بارش اینگونه "بحران ها" از آسمان سیاست بر سرزمین ذهن و ضمیر ایرانیان، از ابتدای سال 1399 با شیوع "کرونا" نیز همراه شد.

همان "کرونا" که در ابتدا به آشکارترین شکل ممکن از جانب طیفهای وسیعی از مردم و منتقدان و مخالفان ِ نظام سیاسی حاکم بر کشور، از منظر ناتوانی و ناکارآمدی حاکمیت  بعنوان نوعی "بحران"ارزیابی و فهم شد.

این طیفها در ابتدا شیوع "کرونا" را به علت ناتوانی حاکمیت در "مدیریت بحران" می دانستند اما در ادامه وقتی امواج این بیماری به سایر کشورهای جهان نیز کشیده و بدل به اپیدمی ویرانگری شد، جامعه ایران خود را در برابر بحرانی دید که نمی توانست کاملا و به تمامی، حاکمیت را عامل و علت العلل ایجاد و گسترش آن بنامد و بداند.

از دیگر سو حاکمیت نیز در مواجهه با "بحران کرونا" قرار گرفته و نمی توانست آشکارا و به تمامی، مخالفان و منتقدان خود را عامل و علت العلل ایجاد و گسترش آن بنامد و بداند.

بر همین اساس بود که گمان می رفت اشتراک مواضع و منافع حاکمیت و منتقدان و مخالفان در مواجهه با این بحران، شرایطی را رقم خواهد زد که به "کرونا" کاملا بعنوان بحرانی ناخواسته و البته مشترک برای مردم و حاکمیت نگریسته شود.

یکی از توابع مثبت این نوع نگرش بدون تردید می توانست کاهش آسیبها و تلفات ناشی از این بحران در کشور باشد، اما رصد سیر وقایع در ادامه نشان داد که این در، کاملا بر پاشنه ای دیگر می چرخید.

تداوم بحران ناشی از تحریم ها خصوصا در عرصه اقتصادی سبب شد تا امواج هولناک گرانی و بیکاری و رکود با شدت و ارتفاع بیشتری به گسترش دامنه این نوع بحران بیانجامد. بحرانی که حدود 2 ماه پیش از شیوع کرونا در ایران در قالب و قامت ِ اعتراضات و اغتشاشات ِ خیابانی بدل به یکی از مرگبارترین مواجهات میان مردم و حاکمیت شده بود.

در این شرایط بود که سلطه و سیطره ی نرم افزار فکری "چپ" بر ذهن و ضمیر جامعه ایران از یک سو، و سلطه و سیطره ی مشی ایدئولوژیک ِ "چپ" در عرصه هایی همچون فرهنگ، سیاست و اقتصاد بر تمامی ارکان حاکمیت در ایران از دیگر سو سبب شد تا انتظارات مردم از "دولت" در راستای پرداختهای نقدی و حمایتهای مالی تا حداکثر ممکن افزایش بیابد.

پس از حدود دو ماه بود که برخورد سرهای طرفین (حاکمیت و مردم) در این عرصه بر سنگ واقعیات ِ از پیش تعیین شده، شرایط را به گونه ای رقم زد تا این فریاد از جانب حاکمیت و مشخصا از حنجره ی رئیس جمهور شنیده شود که ؛« تعطیلی کسب و کار و فعالیت اقتصادی در طولانی مدت قابل اجرا نیست و هیچ کشوری در دنیا نمی‌تواند شش ماه این کار را ادامه دهد... این راحت‌ترین کار است که همه‌جا را تعطیل کنیم و فردایش مردم به خیابان بیایند و از تعطیلی و بیکاری و گرسنگی شکایت کنند».

در حالی که کمتر از 6 ماه پیش از این سخنان، روحانی اعلام کرده بود؛« آمریکایی‌ها فکر می‌کردند با فشار حداکثری بر کل واردات، صادرات و بر زندگی مردم، مردم ناچارند یا تسلیم شوند و یا به عنوان اعتراض به خیابان‌ها بیایند و به آمریکا چراغ سبز نشان دهند».

تغییر جایگاه "امریکا" با "کرونا"، در مکتب سیاسی حسن روحانی از این رو قابل تامل بود که هر دو در این مکتب بعنوان عوامل "بحران زا" دارای کارکرد بودند، اما حتی رئیس جمهور نیز در آغاز سال 1399 می دانست که خصوصا پس از وقایع دی98 دیگر توجیه شرایط اقتصادی برای عموم مردم با کارت "مقاومت در برابر امریکا" در مرزهای غیرممکن قرار گرفته بود.

در این شرایط حاکمیت در ایران کوشید تا "کرونا" را نه در جایگاه بدیل "امریکا"، بلکه در جایگاه عاملی مزید برعاملی دیگر به نام امریکا، در راستای تشدید بحران ها تا حداکثر ممکن برجسته نماید.

به دیگر بیان، اگر تا پیش از "کرونا"، در طول زمان، بحرانی جای خود را به بحرانی دیگر می سپرد، از ابتدای سال 99 با شیوع کرونا، جامعه ایران با بحرانی مواجه شد که حاکمیت بیش و پیش از مدیریت ِ مستقیم ِ آن، گام در مسیر تبدیل آن به مولفه ای ایدئولوژیک در راستای سیاستهای غالب خود نهاد.

پرواضح است که معنایی این سخن عدم اهتمام حاکمیت در راستای دفع و رفع مخاطرات کرونا در کشور نیست، هرگز! بلکه مبنای دیدگاه ما در این مورد معطوف و مربوط به "مدیریت خاص بحران ها" توسط نظام سیاسی حاکم است.

تاکید بر امتزاج تاثیرات تحریم های امریکا با تاثیرات کرونا بر شرایط اقتصادی، البته که تاکیدی عاری از حقیقت نبود، اما علت العلل پیشبرد پروژه ی تاکید بر پیوند میان این دو "عامل بحران" از جانب حاکمیت، مخدوش شدن مرزهای مشخص تاثیرات هرکدام از این دو عامل بود.

و صد البته مجموع این 2 عامل آنجا و آنگاه که به مرزهای حداکثر برجسته سازی می رسیدند، از یک سو می توانستند باعث به محاق رفتن ضعف نهادها و سازمان ها و ارگان های حکومتی بعنوان عوامل ایجاد شرایط نامطلوب کشور، و در عین حال باعث طغیان توده های تحت فشار، علیه حاکمیت شوند.

اما در راستای همان "مدیریت خاص بحران" توسط هسته مرکزی حاکمیت، با استفاده از ابزارها و امکاناتی همچون نیروهای نظامی و انتظامی و رسانه ی رسمی صدا و سیما (که متولیان تمامی آنها منصوبان مستقیم رهبری هستند) این مسیر در پیش گرفته شد که برجسته سازی حداکثری آن دو عامل ِ بحران، باعث نوعی به محاق رفتن ضعفها و ناکارآمدی های بخشهایی از حاکمیت شود.

بر این اساس، کرونا بعنوان عاملی "بحران زا"، در نقش ِ کُندتر نشان دادن تیغ تحریم ها بکار گرفته شد، و تحریم های امریکا بعنوان عاملی "بحران زا"، در نقش ِ حجابی بر ضعفعا و ناکارآمدی های بخشهایی از حاکمیت.

و اینها گواهی بر این نکته ی مبنایی است که؛ نظام سیاسی حاکم بر ایران پس از حدود 4 دهه "زیست در بحران"، مهارتها و ظرافتهای "مدیریت خاص بحران" در کشور را با مشخصات و مختصاتی اینچنین به خوبی آموخته است.  

 4 

به نظرات اصغر فرهادی درباره رونمایی از "شخصیت" واقعی انسانها در مواجهه با "بحران" بازگردیم.

بر اساس آنچه به اجمال مطرح شد، مشخصا طی 4 دهه اخیر، ذهن و ضمیر جامعه ایرانی آنچنان آغشته و آمیخته با "زیست در بحران" بوده که توقف ناگهانی آسانسور ِ حامل او بین طبقه پانزدهم و شانزدهم، نه اتفاقی استثنایی و غریب، بلکه جریانی مبتنی بر قاعده و آشناست.

و از دیگر سو به همان نسبت که نظام سیاسی حاکم بر ایران به علت مذکور، به مهارتها و ظرافتهای "مدیریت خاص بحران" دست یافته، جامعه ایرانی نیز به همان علت، مهارتها و ظرافتهای "زیست خاص در بحران" را آموخته و بکار گرفته است.

"فرافکنی" و "عدم پذیرش مسئولیت" تنها بخشی از نمونه های فراوان این مهارتها و ظرافتهاست که جامعه ایرانی و نظام سیاسی حاکم بر ایران، هر دو در مواجهه با شرایط بحرانی از منظر تسکین و تخدیر بدان توسل و تمسک می جویند.

آسانسور ِ ایران و ایرانیان قرنهاست که بین طبقه پانزدهم و شانزدهم متوقف شده است، و تداوم زیست در این توقفگاه باعث پاک شدن صورت این مسئله شده است که "توقف آسانسور بین دو طبقه، یعنی؛ بحران".   

"ما" در بهترین حالت، حتی آنجا و آنگاه که به اندک آگاهی نسبت به نفس ِ وجود این "توقف" دست یافته ایم، از تشخیص موقعیت و وضعیت کنونی آسانسور بی بهره بوده ایم، و بررسی و یافتن راهکار برای خروج از وضعیت ِ بحرانی توقف را به جدالی ایدئولوژیک در راستای تعیین عامل ِ توقف آسانسور فرو کاسته ایم.

نطفه و کانون "بحران" آنجاست که؛ راه "رفع بحران" همواره در این دیار از دادگاه گذشته، نه از دانشگاه.

دادگاه در بهترین حالت پاسخی ست به این پرسش که؛ چه کسانی عامل ایجاد "بحران" هستند؟

و دانشگاه – به معنی دقیق و عمیق – پاسخی ست به این پرسش که؛ چرا و چگونه دچار بحران هستیم و راه خروج از بحران چیست؟

نوع مواجهه ی جامعه ایرانی با محاکمه امثال طبری و زنجانی و هدایتی و دانیال زاده و منصوری و فریدون و بقایی و...همچون مشاهده فیلمهایی چون "شهر زیبا" و "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" و "گذشته" و "فروشنده" و...است؛ تماشای خود در آینه ی دیگری و دیگران.

و این مشاهده ای است سخت عبث و بی حاصل. اما چرا؟

دو نفر از میان جنگلی سوخته و پر از آتش و خاکستر می گذشتند، پس از خروج از جنگل به چشمه ای رسیدند، چهره ی یکی سیاه و آلوده بود و چهره ی دیگری کاملا پاک. در اینجا چه کسی چهره ی خود را با آب چشمه خواهد شست؟! مشخص است؛ آن کس که چهره ای کاملا پاک دارد.

دادگاه در بهترین حالت، صحنه ی نمایش ست برای "آنچه هستیم" یا "آنچه می توانیم باشیم".

و دانشگاه – به معنی دقیق و عمیق – صحنه ی نمایش ست برای "آنچه سزا و رواست که باشیم".

دادگاه در بهترین حالت، صحنه ی نمایش "اجرای عدالت" است.

و دانشگاه – به معنی دقیق و عمیق – صحنه ی آگاهی نسبت به معانی و مبانی "عدالت".

برگزاری هزاران جلسه دادگاه و ساخت هزاران فیلم در سینما، اعتباری اگر دارند، فقط و تنها فقط از منظر "نمایش بحران" است.

در حالی که غلیان "نمایش بحران" در جامعه امروز ایران، خود یکی از مهم ترین عوامل تحکیم و تثبیت ِ "زیست در بحران" بر اثر عادی سازی این شرایط پس از مواجهه جامعه با سدهای سترگ تغییر صد در صدی است.

و از این منظر، یگانه راه رفع "بحران ایران"، نه از مسیر سیاسی، نه از مسیر قضایی، نه از مسیر هنر، بلکه تنها از مسیر یگانه و بی بدیل ِ "دانشگاه" می گذرد.

فقط و تنها فقط "دانشگاه" است که ایران و ایرانیان را از اساسی ترین بحران نجات خواهد داد، و مبنای این اساسی ترین بحران جز این نیست که؛

قرنها در آسانسوری گیر کرده بین طبقه پانزدهم و شانزدهم، با مدد از "زنجیر لوطی"، با بحران زندگی می کنیم. همانگونه که این روزها در گوش هم زمزمه می کنیم؛ "با کرونا باید زندگی کنیم"!