گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
گزارش ویژه "الفبا"
سالگرد دفاع حزب توده از "دادگاه های انقلابی"
مکاتبه نصیری و جعفریان
ترجمه کتاب عبدالرحمان بدوی

...




منتقدان ظریف چگونه دشمنان ایران شدند؟


 


100روز پس از روی کار آمدن دولت نخست روحانی در مقاله ای با عنوان "ظریف تر از احمدی نژاد" به بررسی این مسئله پیرامون وزیرخارجه دولت یازدهم پرداختم که ؛ چرا و چگونه مشخص و منقح نبودن پیشینه و پشتوانه سیاسی گروه ها و افرادی که در وادی سیاست به قدرت می رسند می تواند به بستر مناسبی برای "پوپولیسم" بدل شود.

در آن مقاله یکی از وجوه تشابه محمدجوادظریف و محمود احمدی نژاد را همین عدم شفافیت ِ صبغه و سابقه های سیاسی ایشان عنوان کرده و آن وجیزه را اینگونه به پایان رسانده بودم که ؛


« ظریف نیز چون محمود احمدی نژاد از آستانه ی گمنامی و ابهام در مشی سیاسی پا به سرزمین سیاست ایرانی نهاد.از این رو امروز او "بیش و پیش از آنکه کسی باشد که هست"، کسی هست که عامه ی مردم "می خواهند باشد". و ظریف نشان داد که در شکار بادها،بی نصیب از ظرافتهای احمدی نژاد نیست.

ظریف این روزها خرسند و یکه تاز میدان قهرمانی است.او خوب می داند به این دلیل 100 روزه ره ِ 100 ساله را پیموده که عامه ی مردم او را قهرمان مذاکرات هسته ای می دانند و او خود نیز در آتش تنوری می دمد که برای رقم خوردن "تمامی جوانب مسئله هسته ای" به نام یک نفر می سوزد.

اما او نمی داند که محمود احمدی نژاد نیز روزگاری نه چندان دور دقیقا بر همین مسند تکیه زده بود. او نیز برای رسیدن به این جایگاه تمامی ِ خود را هزینه کرد تا قهرمان نامیده شود. او نیز کوشید تا بیش از "آنچه که هست"،"آنچه که می خواستند" باشد،خود را نشان دهد.در حالی که فاصله ی یک قهرمان واقعی و یک پوپولیست در همینجاست.

قهرمان ها در مسیر آنچه که هستند شنا می کنند،اما پوپولیست ها بر موج آنچه اکثریت می خواهند و می پندارند،سوارند.و البته که با تغییر مسیر این موج؛پوپولیست به پایان سلام می کند.

پوپولیسم دوپینگ سیاسی است و تاریخ ؛ آزمایشگاه
».

اینک بیش از 6 سال از حضور ظریف در این آزمایشگاه می گذرد اما اگر در همان 100 روز نخست پس از ردای وزارت پوشیدن ظریف از متن و بطن دانشگاه تهران این فریاد به گوش می رسید که ؛ " ما اهل کوفه نیستین ظریف تنها بماند"، این روزها نیز هستند بسیارانی که چه بسا حتی دلی در گرو کلیت نظام جمهوری اسلامی نیز ندارند اما از یک سو محمدجواد ظریف را همچون محمد مصدق "قهرمان ملی"(کذا) می دانند و از دیگر سو هم او را همچون "امیرکبیر" قربانی سلاخان جفاپیشه در مسلخ سیاست!

در ادامه ورای ورود به وادی ارزیابی ِ کارنامه سیاسی محمدجواد ظریف، بر آنم تا نشان دهم که چرا و چگونه امثال ظریف در این دیار تا اطلاع ثانوی از امکان جلوس بر مسند ِ "قهرمانان موسمی" برخوردار خواهند بود.


 
ماجرای خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا در حدود سه سال اخیر باعث سه تغییر در راس هرم سیاسی این کشور شد. یکی از مهم ترین علل اینگونه تغییرات در چنین سطحی عبارت است  از ؛ نظام مندی و شفافیت در عرصه فعالیتهای سیاسی مبتنی بر تحزب.

بر همین اساس است که شهروندان یک کشور پیش از شرکت در انتخابات، تا حداکثر ممکن نسبت به دیدگاه ها و سیاستهای احزاب در وجه اعم و چهره های سیاسی در وجه اخص، دارای شناخت و آگاهی هستند، و پس از به قدرت رسیدن این احزاب و به تبع آن چهره های سیاسی، در اکثر قریب به اتفاق موارد سیستم سیاسی کشور همچون پرواز یک هواپیما در حالت اتوپایلوت(Autopilot) به پیش می رود.

به دیگر بیان؛ کنشها و واکنشهای دولت ِ منتخب ِ شهروندان، در مرزهای حداقل ممکن دارای زاویه خواهد بود با وجوه کلان دیدگاه ها و سیاستهایی که بواسطه طرح آنها به قدرت رسیده بودند.

اما آنجا و آنگاه که چنین دولتی با شرایطی مواجه شود که برای ادامه حضور در قدرت ناگزیر از تحولات و تبدلات بنیادین در دیدگاه ها و سیاستهای مطروحه ی پیشین از جانب خود باشد؛ یا در موارد معدود و محدود اینگونه مشی جدید را به رفراندوم عمومی و یا رفراندوم درون حزبی واگذار می کند و یا اینکه با اعلام استعفا، در پیش گرفتن آن مشی جدید را به گروه ها و احزاب و یا شخصیتهای سیاسی دیگری واگذار می نماید که انجام و اعمال آنگونه سیاستهای جدید بر اساس مانیفست سیاسی آنها باشد.

در حالی که در کشورهایی که حضور در راس هرم سیاسی هرگز مستلزم فعالیتهای نظام مند حزبی نیست و "شهروندان" نیز چیزی جز توده هایی برای اجرای مراسم "بیعت" با اشخاصی تحت عنوان "رجل سیاسی" نیستند، کسانی می توانند بر مسند قدرت تکیه بزنند که در هر شرایط و موسم ِ سیاسی، دیدگاه ها و سیاستهایی کاملا متفاوت و مغایر با شرایط و موسم پیشین داشته باشند.

طرفه آنکه بسیارانی در اینگونه کشورها خام اندیشانه بر این باورند که ؛ "از قضا اصل و اساس مشی سیاسی چنین است که یک دولت در شرایط متفاوت سیاسی، سیاستهای متفاوتی در پیش گیرد".

اما معنا و مبنای در پیش گرفتن سیاستهای متفاوت در بستر تغییر شرایط، هرگز این نیست که برای نمونه در بریتانیا یک دولت ِ "محافظه کار" با تغییر شرایط سیاسی در کشور مشی سیاسی – اجتماعی - اقتصادی "حزب کارگر" را در پیش بگیرد و یا همینگونه شرایط در امریکا میان دموکراتها و جمهوری خواهان و یا در آلمان میان دموکرات مسیحیها و سوسیال دموکراتها و ... ایجاد شود.

البته این نکته نیز هرگز به این معنی نخواهد بود که یک حزب سیاسی پس از به قدرت رسیدن بر خلاف وعده های خود -پیش از به قدرت رسیدن- عمل نمی کند، برای نمونه غیرممکن نخواهد بود آنچه در دوران ریاست جمهوری جورج بوش درباره طرح افزایش مالیاتها رقم خورد در حالی که هم او در تبلیغات انتخاباتی گفته بود ؛ Read My Lips, No More Taxes

اما در ظل و ذیل آن بخش از نظامات سیاسی که مکانیزم به قدرت رسیدن بر مبنای فعالیتهای نظام مند و شفاف حزبی قرار ندارد، "طبقه حاکم" در بهترین حالت خود را جوف عناوینی تهی از معنا و مبنا در قالب "تشکلهای سیاسی" پنهان می کند در حالی که نه تنها از مرام نامه ای مشخص برخوردار نیستند بلکه پیشینه و کارنامه سیاسی ایشان نیز یا کاملا مکتوم و مغشوش است و یا آنکه به گونه ای معرفی و ارائه می شود که راه هرگونه "دبه کردن" در آینده تا حداکثر ممکن باز باشد.

در نیمه نخست سال 1392 اگر شورای نگهبان با تیغ "نظارت استصوابی" واپسین ریشه و رشته ی امید بازگشت هاشمی رفسنجانی به قدرت را نمی گسست، کسی چون حسن روحانی جایگزین ِ واپسین پیروز بر همان هاشمی رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری نمی شد.

بر همین اساس بود که در فاصله کمتر از یکماه خاستگاه سیاسی حسن روحانی کاملا دگرگون جلوه داده شد و یکی از نیروهای سیاسی شناخته شده "جامعه روحانیت مبارز" از منتهی الیه راستگرایی ناگهان مورد حمایت "مجمع روحانیون مبارز" در منتهی الیه چپگرایی قرا نمی گرفت و شیخ حسن روحانی اصولگرا بدل به دکتر حسن روحانی اصلاح طلب نمی شد.

هرچند روحانی آشکارا با کارت کسانی چون سیدمحمد خاتمی در آن انتخابات بازی کرد و حتی باعث شد تا معاون اول رئیس جمهور ِ "دولت اصلاحات" عرصه رقابت با او را ناگزیر – و با اکراه شخصی- ترک نماید، اما طرفه آنکه رئیس جمهور دولت یازدهم در 4 سال فعالیت خود هرگز خود را تحت عنوان "اصلاح طلب" معرفی نکرد.

اما همین رئیس جمهور آنجا و آنگاه که محمدجواد ظریف را بعنوان وزیر امور خارجه بکار گرفت، هیچکس از مشی سیاسی ظریف در مناسبات سیاسی ایران اطلاعی نداشت و این این بی اطلاعی آغشته به این مسئله بود که ظریف حدود 2 سال از جانب دولت محمود احمدی نژاد عهده دار سمت نمایندگی ایران در سازمان ملل نیز بود.

از دیگر سو اهمیت انتصاب ظریف بعنوان وزیر امور خارجه آنجا و آنگاه برجسته تر می نمود که پس از این انتصاب تمامی اختیارات در مورد پرونده هسته ای ایران از شورای عالی امنیت ملی به وزارت امور خارجه واگذار شد.

 

ظریف اما محصول همان فرآیندی بود که در خلاء تحزب و فعالیتهای معطوف به کسب قدرت در عرصه سیاسی ایران دارای این امکان بود که به مصداق " امسيت كرديا و اصبحت عربياً" از یک سو رهبر ارکستری باشد با اجرای قطعه ی "امریکا و غرب آنچنان که می گویند هم بد نیستند"، و از دیگر سو نغمه پرداز "مرگ بر امریکا و لعنت بر غربی های فریبکار" باشد.

تقلیلگرایی ایدئولوژیک و سطحی این ماجرای دارای غایت اهمیت البته از جانب هواداران سیاسی دولت روحانی از این قرار و بر این مدار بود که ؛ " دولت ترامپ نقض وعده کرده و بر همین اساس سزاست که مشی امثال ظریف نیز در برابر آنها دچار تغییر شود"، اما ورای بررسی این مدعی در این مجال و مقال، از منظر بررسی نکته ی مبنایی مطروحه در این وجیزه؛ امکان اینگونه دگردیسی ها و دگرگونی ها در چنین سطحی از مناسبات سیاسی چیزی نبوده و نیست فقدان همان پشتوانه های شفاف و نظام مند حزبی و تشکیلاتی و شناسنامه ای.

مبنا و معنای اینگونه مسائل هرگز قابل تقلیل یافتن به سطح "اپورتونیست بودن افراد" و یا "بی پدر و مادر بودن سیاست" نیست و یکی از کارکردهای مثبت مشی سیاسی مبتنی بر تحزب بعنوان یکی از ملزومات اساسی دموکراسی از قضا در همین مورد نهفته است که پشتوانه ی شفاف سیاسی افراد و گروه های سیاسی از یک سو فرآیند به قدرت رسیدن ایشان را بسیار شفاف تر و منسجم تر می نماید و از دیگر سو امکان نمایندگی رای و نظر شهروندان در مناسبات حکومتی را تا حداکثر ممکن افزایش می دهد.

برای نمونه چه بسا بسیاری از شهروندان ایرانی با توجه به وعده ها و رویکردهای کلان کسانی در روز انتخابات اقدام به انتخاب ایشان نمایند که مدعی لغو شرایط و قوانین مرتبط با "حجاب اجباری" بعنوان شعارهای انتخاباتی و یا مانیفست حزبی بوده اند، اما هم ایشان پس از در دست گرفتن زمام قدرت نه تنها چنان نکنند بلکه باعث تقویت آنگونه شرایط و قوانین شوند.

پر واضح است که شهروندان در این شرایط دیگر اینگونه اصحاب قدرت را نماینده آراء خود نمی دانند.

به دیگر بیان در دموکراسی نمایندگی آراء و نظرات شهروندان از جانب اصحاب قدرت تنها در موسم برگزاری انتخابات خلاصه نمی شود و این نمایندگی بواسطه تکیه و تاکید بر مانیفست مشخص و شفاف احزاب تا پایان دوران زمامداری ایشان ادامه می یابد و آنجا و آنگاه که ضروریات مبنایی باعث ایجاد شرایطی شود که حزب به قدرت رسیده ناگزیر به تغییر مشی غالب خود باشد، این شرایط یا به رفراندوم عمومی و یا درون حزبی واگذار و یا باعث استعفای آن حزب از ادامه فعالیت بعنوان دولت می شود.

به یاد آورید ماجرای گروگانگیری سفارت امریکا در آبان 1358 توسط دانشجویان پیرو خط امام در ایران را و پیامی که از جانب دولت کارتر به انقلابیون ایران بر این اساس ارسال می شد که ؛ اگر این ماجرا ادامه یابد باعث روی کار آمدن دولت جمهوری خواهان در امریکا خواهد شد که دارای مشی رادیکال تری در مخالفت با حکومت جدید در ایران خواهند بود.

به دیگر بیان دموکراتهای مستقر در کاخ سفید در آن دوران ضمن بازی با کارت ِ ایجاد هراس از رقیب سیاسی خود در برابر انقلابیون ایران بر آن بودند تا شعله ی آن مناقشه را به نوعی فرو نشانند.

اما حدود 36 سال بعد مناقشه ای درباره پرونده هسته ای میان ایران و امریکا به اوج رسید و اینبار این دولت حسن روحانی بود که در مذاکرات با طرف امریکایی بارها از همان تاکتیک دموکراتها در ماجرای گروگانگیری سفارت استفاده کرد.

دولت روحانی در آن مذاکرات به زعامت محمدجواد ظریف بارها دولت دموکرات مستقر در کاخ سفید را با این هشدار و تهدید در راستای ایجاد توافق در پرونده هسته ای مواجه نمود که ؛ اگر این ماجرا ادامه یابد باعث روی کار آمدن دولت "اصولگرایان تندرو" در ایران خواهد شد که دارای مشی رادیکال تری در مخالفت با امریکا هستند.

طرفه آنکه در هیچکدام از این دو مناقشه ی تاریخی بازی با اینگونه کارت و اتخاذ این تاکتیک موثر واقع نشد. اما تفاوت مهمی در این میان وجود داشت که عبارت بود از منطق متفوات مناسبات سیاسی در این دو کشور.

تاکتیک مذکور از جانب دولت کارتر در 1358 از جایگاه و پایگاهی مبتنی بر واقعیت نیز در آن دوران برخوردار بود، چرا که شفافیت و نظام مندی احزاب در امریکا البته امکان اینگونه پیش بینی ها را افزایش می داد که اکثریت شهروندان امریکایی در ارزیابی های خود برای انتخاب دولت آتی از منظر سیاست خارجی نسبت به چه مولفه هایی بیشتر حساسیت نشان دهند.

اما اتخاذ همین تاکتیک از جانب امثال ظریف در مذاکرات هسته ای بر این اساس از جانب دولت امریکا اعتبار و اعتنایی نداشت که ؛ آنها می دانستند که در مناسبات کلان سیاسی ایران از یک سو دولت از نقشی نه چندان تعیین کننده در اینگونه مسائل کلان برخوردار است و از دیگر سو بر اساس سرشت مناسبات سیاسی در ایران شنیده شدن نظرات جلیلی از دهان ظریف ( و بالعکس) چندان دور از ذهن نخواهد بود.

از قضا سیر تحولات نشان داد که اگرچه امکان شنیده شدن نظرات اوباما از دهان ترامپ وجود نداشت اما این امکان بر اساس دلایلی که اشاره شد در ایران به گونه ای وجود داشت که نظرات امثال جلیلی به وضوح از دهان امثال ظریف شنیده شد.

 

بر همین اساس این روزها به فضای غالب بر عرصه عمومی سیاست در ایران بنگرید تا مبنا و معنای متهم شدن منتقدان امثال ظریف به "حامیان ترامپ" و در نتیجه "دشمنان ایران" را دریابید.

این روزها هرگونه انتقاد به امثال ظریف از جانب طیفهای متنوع سیاسی در ایران از جمله اصلاح طلبان به مثابه "دشمنی با ایران" ارزیابی و محکوم می شود در حالی که باید در زمین این پرسش پا سفت کرد که ؛ چگونه ممکن است انتقاد نسبت به مشی ظریف در 1392 به معنی "دشمنی با امریکا" و انتقاد به هم او در 1398 به معنی "دشمنی با ایران" ارزیابی شود؟!

اگر پاسخ این باشد که مشی ظریف بنا بر تغییر سیاستهای امریکا به علت روی کار آمدن دولت جدید در این کشور تغییر کرده است، آنجا و آنگاه به متن و بطن نکته ی مبنایی در این وجیزه خواهیم رسید که عبارت است از اینکه ؛ دولتهایی که در خلاء فعالیتهای نظام مند و شفاف مبتنی بر تحزب به قدرت می رسند در حداقل ممکن از امکان نمایندگی واقعی آراء و نظرات "شهروندان" برخوردار خواهند بود.

و این تنها یک پرده از نمایشی ست که در آن به وضوح پرده از بی اعتباری خلاصه کردن "دموکراسی" در "انتخابات" بدون لحاظ بسیاری دیگر از مولفه های بنیادین برداشته می شود.